May 30, 2006
دوست داشتن
گفت : به نظرت به آنها بگويم كه ما وسيله مورد نظر شما را داريم؟
با اشاره گفتي : نه!
نپرسيد ، چرا ؟
و تو هم نگفتي به اين دليل كه اولاً هنوز تصميم خودتان براي فروش آن وسيله قطعي نيست.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حاضر به معامله با آنها نيستي.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حتي حاضر به كمك به آنها نيستي و از اينكه او هم اين همه زمان و حوصله براي راهنمايي آنها به خرج مي دهد ناراحتي.
نگفتي كه ديگر آنها را تنها به اندازه حضور يك يا دو ساعته در يك جمع و در حد سلام و خداحافظ دوستشان داري و تحملشان مي كني و البته فقط به خاطر او.
نگفتي چون مي دانستي او مي داند و فهميدي كه چرا او هم نپرسيد.
نگفتي چون مي دانستي او آنها را بسيار دوست دارد.
نگفتي چون ميدانستي تو هم بايد اينچنين كه او هست باشي.
و البته نگفتي كه چقدر دوست داري ، مي توانستي تو هم مانند او ديگران را ببخشي و دوست داشته باشي .
و تمام شب را افسوس خوردي كه چرا چنين نيست!!!
البته دوست داشتي من هم اينها را اينجا نياورم تا هيچگاه او را ناراحت نكني.!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:20 AM | Permalink |


4 نظرات بهاري شما:


  • At 5/30/2006 2:29 PM, Anonymous مامان و بابا و دخترشون

    سلام ..فونت های اینجا یه جوری که چشامون در اومد ..

     
  • At 5/30/2006 3:12 PM, Anonymous Anonymous

    سلام ممنون که اینقدر قشنگ نوشتی من عاشق نوشته های اینجوریم هی بخونی ولی نفهمی منظور نویسنده چی بوده چون ربطی به تو نداشته و قضیه کاملا شخصی بوده ولی همین رازی که توی کل نوشته هست میکشه آدم رو تا آخر آفرین اونروز منظورم از شخصی نوشتن همین بود
    آفرین

     
  • At 6/06/2006 8:10 AM, Blogger تيستو سبزانگشتي

    سلام انديشه جون
    تولدت مبارك !!
    اوضاع كار چطور شد؟؟هميشه خوش و خرم باشي

     
  • At 5/16/2007 10:55 AM, Anonymous یه مرد امیدوار

    این داستان بخش مهمی از زندگیه منه