Jan 31, 2007
خواب خوش
ميگه خواب ديده كه محل كارم عوض شده
جاي جديدي هم كه كار مي كنم،
يه فضاي خيلي بزرگه
از طرفي براي اينكه سرمون گرم شه
تو محيط كار و خسته نشيم
گروههاي مختلف ميان و برامون برنامه اجرا مي كنن
تو خواب بهم مي گفته كه اگه ميدونستم
خارج انقدر خوبه، زودتر از اينها ميومديم!
ولي مثل اينكه فقط اسم بهشت بودنش رو تو خواب ديده
بقيه واقعيتها.... از چشمش پنهان بوده
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:09 PM | Permalink | 2 comments
اينترنت
مگه تو هنوز هم تو خونه اينترنت نداري؟
چرا...ولي حال استفاده ازش رو ندارم.
خداييش آخه يه دو روز تعطيل بوديم،
اين دو روز رو هم اگه ميخواستم
باز مثل هر روز بشينم پاي كامپيوتر كه
ديگه زندگيم با روزهاي كاري فرقي نمي كرد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:08 PM | Permalink | 0 comments
Jan 27, 2007
بالاتر از خطر

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:53 AM | Permalink | 2 comments
مراسم ختم
درسته كه ميگن در آغوش گرفتن
ميتونه حتي باعث رشد افراد بشه،
ولي من در مورد رو بوسي كه قبلاًً هم نوشتم،
هميشه از اين مورد فراري بودم
ولي خب تو مراسم ختم مگه ميشه فرار كرد؟
نتيجه اش هم الان معلومه!
از شدت سر‌درد و گلو‌درد نميدونم چيكار كنم!
بس كه هر‌كي از راه رسيد و با روبوسي ما
هر‌چي ميكروب و باكتري داشت وارد بدن ما كرد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:29 AM | Permalink | 1 comments
Jan 24, 2007
آبابا

يكشنبه شب رو تا صبح تو خواب تو خونه اونا بودي
داشتي از پنجره شون بيرون رو نگاه مي كردي و
تو آسمون دو تا ماه كامل رو ميديدي،
به هر‌كي هم مي‌گفتي مسخره ات مي‌كرد.
صبح كه بابا بهت زنگ زد،
شك نكردي كه اون دو‌تا ماه خودشون بودن،
آبا و آبابا كه حالا هر دوشون تو آسمون پيش همه‌ان
آبابايي كه بعد از رفتن آبا روز به روز كوچكتر و كوچكتر ميشد،
آبابايي كه باز نمي‌دونست ناراحتي‌اش رو چطور ابراز كنه‌ و
به آبا لعنت مي‌فرستاد كه با رفتنش زندگي‌اش رو نابود كرده،
تمام مسير رو تو آژانس هم اشك ريختي و هم به خودت دلداري دادي
به اينكه خب خودش همين رو مي‌خواست و اينطوري براش بهتر شد
ولي وقتي رسيدي دم خونه‌شون و پرچم سياه آويزون از پنجره‌شون رو ديدي
و دايي كوچيكه كه هميشه از بقيه بيشتر بهشون سر مي‌زد
بغلت كرد و گفت مريم حالا من صبحها بيام با كي صبحانه بخورم
ديگه نتونستي طاقت بياري،
بعد هم كه ديگه بقيه اعضاي خانواده...
فقط ميدونم آنقدر دوست داشتني بودي كه
تو مراسمت هم همه مون فقط با به ياد‌آوردن خاطرات
تلخي لحظاتمون رو كمتر مي كرديم.
شاد باشي
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:03 AM | Permalink | 5 comments
Jan 20, 2007
صبر كن!!
اين هفته آزاده اومده بود كلاس
با دو روز تعطيلي آخر هفته اش
و اطلاعات زيادش كه در اثر مرور مجدد كتاب
به دست آورده بود،
دل ما رو مي سوزوند
تازشم ،مال ما هم فقط يك ماه و نيمش مونده
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 4:16 PM | Permalink | 2 comments
Jan 17, 2007
كتاب شعري زيبا



دوست و همكار گراميمون ،

آقاي نوزاد شاعر
به تازگي كتابش از زير چاپ در اومده

بهش تبريك مي گم و از ديگر دوستان دعوت مي كنم

با مراجعه به وبلاگ ايشون و خواندن

شعرهاي جديدشون

سري هم به كتاب فروشيها بزنن و كتاب ايشون رو خريداري كنند.





 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:34 AM | Permalink | 3 comments
Jan 16, 2007

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:21 PM | Permalink | 3 comments
سالگرد ازدواج
چهار سال گذشت،
با همون سرعتي كه باورش نميشه كرد
به قول مجيد:
سالروز وصلمون مبارك.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:18 PM | Permalink | 3 comments
Jan 14, 2007
مسئوليت
تا من و تو باشيم ديگه مسئوليت خريد
يه وسيله گرون قيمت رو قبول نكنيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:55 PM | Permalink | 3 comments
ورزشكار بودن هم سخته
يه مسير نوعي:
چهار راه وليعصر تو خيابون،
- تاكسي؟؟ ميدون وليعصر
پايين ميدون وليعصر داخل تاكسي،
- آقا شما ميدون ونك هم ميريد؟
- نه تا سر مطهري ميرم، (همزمان صداي راننده ديگه اي
كه براي ونك مسافر سوار مي كنه مياد)
- آقا همين جا پياده ميشم.
ميدون ونك ، خيابان برزيل نرسيده به محل پياده كردن مسافرها،
- صدايي از سمت خيابان : ميرداماد ، ميدون محسني...
- مرسي آقا پياده ميشم.
نرسيده به ميدون محسني،
دم در شركت از ماشين پياده ميشم،
دو تا پله ساختمون رو بالا ميرم
و منتظر آسانسور ميشم تا من رو به طبقه دوم برسونه،
تا ميرسم تو شركت مستقيم ميرم و
پشت ميزم ميشينم تا عصر هم به همين ترتيب برگردم خونه
حالا اين نمونه طي كردن يه مسير در روزي بود كه
مثلاً به خاطر بيشتر پياده روي كردن
و تحرك بيشتر ،
با ماشين نميرم سرِ كار تا هيكلم از ريخت نيفته!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:54 PM | Permalink | 0 comments
Jan 13, 2007
برف
حيف اين برف نيست كه آدم بشينه كار كنه؟
كاش ميشد الان با هم بوديم
دوتايي، قدم زنان، دست در دست هم
خيابون وليعصر رو از ونك مي رفتيم تا بالا
درختاي پر از برف و خوشگل
چقدر روحيه آدم رو مي برد بالا
بعد ميرفتيم پارك ملت
يه برف بازي حسابي مي كرديم و
شايد هم احساس هنرمندي بهمون دست ميداد
و يه آدم برفي مي ساختيم
حيف كه اين برف دو روز دير باريد!!
شايد هم پنج روز زود!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:13 AM | Permalink | 1 comments
Jan 9, 2007
كامي جون كجايي؟
وقتي خودت رو اسير تكنولوژي مي كني
اولش خيلي خوشحالي
چون فكر مي كني همه كارهات ديگه به راحتي پيش ميره
ديگه همه دانسته هاي فكري ات رو ميريزي رو كامپيوترت
به طوريكه بعد از يه مدت مي بيني ديگه خودت به تنهايي
از پس كاري بر نميايي...
حتي براي چك كردن خاطرات گذشته ات هم بايد
وارد كامپيوترت بشي و اين آغاز ...
يه روز كه كامپيوترت خراب باشه
ميتونم بگم به مرز جنون هم ميرسي فكر مي كني
هيچ كاري ديگه از دستت برنمياد
اشتباه هم نمي كني چون خودت با دست خودت
شكنجه گاهت رو ساختي و توش غرق شدي!

پ.ن. دو روزه تو شركت كامپيوترم خرابه،
ميتونم بگم دستم به كار نميره...با وجوديكه تو شركت
همه چيز رو شبكه است و به راحتي ميشه از كامپيوترهاي ديگه
استفاده كرد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:24 AM | Permalink | 4 comments
تعطيلات
اين تعطيلي ها هميشه به آدم انرژي ميدن
كاش هر دو سه هفته يه بار هم كه شده
يه تعطيلي وسط هفته داشتيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:23 AM | Permalink | 0 comments
Jan 6, 2007
پدربزرگ
طفلكي تو اين يه ساله خيلي افت كرده
درسته كه سنش بالاست
ولي بيشتر از ضعف جسمي و ناراحتيهاي پيري
اين غم و غصه از دست دادن همسرشه كه به اين روزش انداخته
همه هم كه به خيال اينكه به خاطر سنش است بهش اهميتي نميدن
ولي حرفهايي كه اون روز به زور از زير زبونش كشيدم بيرون
و شرايطي كه پيدا كرده همه نشان از افسردگيه
حيف كه تو اين كشور كسي به مشاوره و روانپزشكي اهميت زيادي نميده
ببينم اين هفته مي تونم من برم پيش يه روانپزشك و شرايطش رو بهش توضيح بدم!!
اميدوارم دكتره همكاري كنه و بدون ديدنش توصيه هاي لازم رو بكنه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:01 AM | Permalink | 2 comments
جابجايي
هيچ كس باورش نميشد به اين سرعت پيش بره
همه مي گفتن حداقل يكي دو ماهي ممكنه طول بكشه
يعني هفته پيش كه رفت مصاحبه قرار بر اين بود كه
يه ماه بعد نتيجه معلوم شه.
ولي...
امروز صبح با هم اومديم سر كار...
خيلي عاليه!
پ.ن. البته الان معلوم شد كه بايد حداقل تا يه ماه ديگه
بره پالايشگاه براي كارآموزي!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:00 AM | Permalink | 0 comments
Jan 2, 2007
صدام
همه در مورد مرگ صدام مينويسن
يه عده كه ذاتاً با همه چي مخالفن
با اعدام، با زندان و غيره
يه عده هم كه ذاتاً خونريزي تو رگهاشونه
و شايد بشه گفت خودشون زمينه هاي صدام شدن رو تو وجودشون دارن
با ذوق و شوق حرف مي زنن و حتي به هم تبريك ميگن
ولي من و امثال من كه بچه هاي دوره جنگيم
مايي كه بچگيمون به پناهگاه و زيرپله و آژيرهاي رنگ به رنگ گذشته،
مايي كه از بچگيمون جز دوري از پدرها و دلهره مادرها يادمون نمياد
كوچه هايي كه روز به روز اسمشون به اسم يه جوون تبديل ميشد
ما چي ميتونيم بگيم؟
من يكي كه تو تناقضم،
وقتي ياد بچگيهام ميفتم ميگم حقش بود
تازه اين اعدام هم كم بود،
شايد بايد ميذاشتنش هر كدوم از ما و امثال ما ميرفتيم
يه جوري حرص خودمون رو خالي مي كرديم،
از طرفي هم ميگم،
اين يه نفر چه كاره ميتونست باشه؟؟
اگه واقعاً خوي وحشي گري تو وجود همه انسانها نباشه
اين جنگها هيچوقت فقط به فرمان يه نفر به عنوان رهبر شكل نميگيره
پس تمام آدمها ميتونن مقصر باشن
و اينكه صرفاً يه نفر رو اعدام كنيم به خاطر اين جنايتها
نميتونه مسأله رو به انتها برسونه
كاش واقعاً ميشد همه انسانها وجودشون پاك باشه
همه انسانها مهربون باشن
همه انسانها...
حالا اگه همه هم نشد ما به 95 درصد هم راضي هستيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:12 PM | Permalink | 4 comments
Jan 1, 2007
پروژه تحميلي
بالاخره ميشه من از شر اين شيراز خلاص بشم؟
يه ماهي هست كه نفر جديدي رو كه قراره
مديريت اجراي اين پروژه رو بر عهده بگيره بهم معرفي كردن
ولي تا كار قبلي اش رو ترك كنه و بياد يه عالمه طول كشيده
بالاخره از شنبه اين آقا اومدن،
فقط بايد كار رو شسته و رفته تحويلش بدم
كه ديگه خيالم از بابت اين پروژه كه هميشه ازش بدم ميومده
راحت بشه
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:22 AM | Permalink | 4 comments
روزمرگي
گاهي يه دفعه آدم ميفته تو يه حجمي از كار
كه اصلاً يادش ميره درباره خودش و اطرافش فكر كنه
يعني يه دفعه چشم باز مي كنه و مي بينه
كه افتاده تو يه دور روزمرگي و همينطور داره دور خودش مي چرخه
هر روز داره ميره و مياد بدون اينكه يادش بياد هدفي هم داشته
هدف كه هيچي، مي بينه اين عمر كوتاه همينطور گذشته
و هيچ دستاوردي براي اون مدت نداشته كه بگه حاصل زحماتشه
نه نتيجه مادي و نه معنوي...
از خودش ممكنه حتي بدش بياد،
بره تو فاز مخالفت و لجبازي با خودش براي اين اتفاق
ولي كاريش هم نميتونه بكنه
متأسفانه اون زمان رو كه از دست داده هيچي
حتي نميتونه كاري كنه كه ادامه كار درست پيش بره
همون رفتار و روزمرگي رو ادامه ميده
شايد بدتر هم باشه، چون الان دانسته اين كارها رو مي كنه
كاش همونطور ندانسته باقي مي موند.

پ.ن. خيلي خوابم مياد، چشام باز نميشه،
اگه از جملات بالا چيزي سر درنياورديد خيلي سخت نگيريد
مال آدمي بود كه تازه داره مي فهمه يه مدته
روزمرگي اومده سراغش...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:20 AM | Permalink | 0 comments