Dec 30, 2006
رسيدن به خير
تو چهره ات عوض شده،
از موهات كه ديگه چيزي نمونده،
هيكل هم كه، بابا يه كم رژيم بگير!
لهجه هم كه پيدا كردي،
ما...
طرز زندگيمون عوض شده
مدل لباس پوشيدنها،
و البته صحبت كردنها
حرفهايي كه ما ميزنيم و
همه مون هم زود عكس العمل نشون ميديم
رو بايد براي تو يه بار ديگه تكرار كنيم
و البته گاهي به زبان ديگري تا متوجه بشي منظورمون چي بوده!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:16 AM | Permalink | 3 comments
Dec 27, 2006
ژاپني ها!


چند روز پيش داشتم يه خبري رو ميخوندم در مورد كاهش قد ايرانيها به علت تغذيه ناصحيح!

كه تو اين خبر به افزايش قد ژاپني ها نسبت به سالهاي گذشته هم اشاره كرده بود،

امروز يكي از دوستان يكسري عكس از بچه هاي چشم بادامي آسياي شرقي برام فرستاده بود،

كه البته من هيچوقت نميتونم تشخيص بدم مال كدوم كشور هستن

عكسهاي بچه هاي تپل و سفيد رو كه ميديدم
با فيلمهايي كه ما ازشون ميديديم مثل هانيكو و اوشين و از سرزمين شمالي مقايسه مي كردم

و ياد چهره اغلب رنگ و رو رفته بچه هاي خانواده هاي متوسط به پايين ايراني ميفتادم
كه عده شون هم داره روز به روز بيشتر ميشه،

فقط ميتونستم افسوس بخورم...


 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:48 PM | Permalink | 0 comments
Dec 25, 2006
:(
به قول دوستان وقتي آدم زيادي تيز باشه
گاهي ممكنه خودش رو هم ببره!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:42 PM | Permalink | 2 comments
آرزو
روزهايي هست كه خيلي كار دارم
ولي حوصله انجام دادنش رو ندارم
روزهايي هم هست كه خيلي انرژي دارم
ولي كاري ندارم كه انجام بدم
كاش ميشد هميشه وقتي خيلي انرژي داشتم
خيلي هم كار داشتم !
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:42 PM | Permalink | 1 comments
Dec 24, 2006
بازي يلدا
امان از دست اين انديشه،
يه ماه از شب يلدا گذشته باز من رو دعوت كرده به يلدا بازي!
خب حالا اين من و اين ...
1- من خيلي بچه خوبيم بوخودا! ولي نميدونم چرا وقتي با هركسي حرف ميزنم ميگه تو خيلي شيطوني!
2- خواب براي من خيلي با ارزشه، حتي نشد تو عمرم يه بار هم به خاطر درس خوندن بيدار بمونم.
هميشه شبهاي امتحان تازه عادت داشتم زود بخوابم كه روز بعدش سر جلسه خسته نباشم.
يادم مياد دوران ابتدايي كه مدارس دو شيفت بودن، مامان جان من رو بعدازظهرها ثبت نام مي كردن
كه يه موقع خواب بچه شون خراب نشه
3- دوران ابتدايي كه بودم قبل از رفتن به مدرسه با لباسهاي مدرسه ناهار ميخوردم و نماز مي خوندم
يادم مياد روپوش مدرسه جيب داشت و من هم هميشه دستام رو ميذاشتم تو جيبم نماز مي خوندم
تازه تمام برنامه تلويزيون رو هم نگاه مي كردم.
4- برخلاف ظاهر بي احساسم ، روحي لطيف و نازك دارم و حتي به قول دور و بريها اشكم دم مشكمه!
5- واي يه نكته ديگه اي كه هست و خيلي ها از دستم عذاب مي كشن اينه كه من اصلاً به ظاهر ديگران توجهي نمي كنم ،
در نتيجه هيچوقت نوفهمم كه يه لباس به كسي مياد يا نه...
و هميشه، هروقت تو اين شرايط قرار ميگيرم كه دوستي ازم نظر ميخواد
از خاصيت متولد ماه مهر بودنم و كفه متعادل ترازو و خاصيت تشخيص احساس فرد از روي چهره اش استفاده مي كنم و نظر ميدم، يعني اگه حس كنم طرف با حس خاصي به اون لباس نگاه مي كنه كه يعني دوستش داره ميگم آره بهت مياد،
و اگه ببينم شك داره با نگاه تيزبينم نگاه مي كنم ببينم كفه اش كدوم ور سنگيني ميكنه!...
بي خيال ديگه، مُردم تا تونستم 5 تا خصوصيتم رو بگم، آخه اكثرش سانسوريه
حتي مورد آخر، اميدوارم از دوستانم كسي نخونه!!
حالا من هم چند نفر ديگه رو ميندازم تو زحمت، فكر كنم اين بازي تا يلداي سال ديگه ادامه پيدا كنه!
اين شما و اين بابك عزيزم ، خانواده نوزاد شاعر : خودش، من و تو و نيكا كوچولو... و البته برادر شاعر خودم
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:18 AM | Permalink | 4 comments
Dec 23, 2006
بزرگترهاي خانواده
خوش به حالشون ،
دلشون پاكه،
اعتقاداتشون سر جاشه،
و همه خانواده رو هم با همين ايمانشون حمايت مي كنن،
مادربزرگها رو ميگم،
اون آبا بود كه هميشه حرفاش درست از آب در ميومد،
اين هم مامان بزرگه كه بي اينكه بهش چيزي رو بگي
خودش احساس مي كنه و به سبك خودش كارها رو راه ميندازه
ولي دريغ كه ماها قدرشون رو نميدونيم،
وقتي هستن، با اين ادعا كه ماها نسل تحصيل كرده، و مدرن هستيم و
از همه چي سر در مياريم، به حرفاشون اهميتي نميديم
مريضي شون يا خواسته هاشون اذيتمون مي كنه و حوصله شون رو نداريم
ولي وقتي ميرن...تازه مي فهميم كه چي بودن و چي داشتيم!
از وقتي كه آبا رفت، ياد گرفتم كه لازم نيست به پيرها همه چيز رو توضيح دقيق داد
منظورم اين نيست كه بهشون چيزي نگي،
منظورم مواردي است كه باعث ناراحتي شون ميشه،
وقتي ميخوان كاري رو انجام بديم
چرا بايد بهشون بگيم كه نه! اين كار به درد نميخوره
به قول معروف همين كه بهشون بگيم باشه
باعث دلخوشيشون ميشه و براشون كافيه،
مگه چند وقته ديگه پيشمون هستن كه بخواهيم تو اين مدت هم
الكي وقتمون رو باهاشون به كل كل كردن بگذرونيم،
وقتي كه نه ما زير بار ميريم و نه اونا از حرفشون برمي گردن
حيف...
از ما كه گذشت،
شما قدر بزرگتراتون رو بدونيد!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:13 AM | Permalink | 5 comments
تعطيل!

كنكور فوق هم كه تعطيله
در دو سه هفته اخير شايد به زور 50 تا تست خوندم،
از هفته بعد هم كه ده روزي به مناسب ورود
خان داداش اعظم، كار و زندگي خودم تعطيله،
مامان جان كه پريشب ما رو دعوت كردن كه
در طول مدتي كه مهدي اينجاست ما هم بمونيم خونه اونها
گرچه از اونطرف، همچنان بين مجيد و مرجان دعوا بود
كه مهدي تو اتاق كدومشون بمونه،
چه برسه به ما!!
آخه سري قبلي كه مهدي اومده بود،
مجيد هنوز بچه مرتب و تر و تميزي بود،
به طوري كه تميز بودن اتاقش هميشه بحث محافل بود
و مهدي در مدت بيست روزي كه اينجا بود،
اتاق اون طفلكي رو تبديل به يك دپوي وسايل كرده بود
و تا آخرين لحظه رفتنش وسايلش همينطور پخش و پلا بود.
ولي خب مجيد اين سري دست پيش رو گرفته،
اين هفته كه خودش هم تازه از سفر اومده
هنوز وسايلش پخش زمينه !
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:12 AM | Permalink | 2 comments
Dec 20, 2006
كامپيوتر
امروز كامي جان سكته فرمودند
فكر كنم از ترس زلزله هه بود
مثل اينكه كارت گرافيكش مشكل پيدا كرده
حالا از واحد IT‌ درخواست نموده ايم
كه تشريف فرما شده و آنرا درست نمايند
ولي همكاران ديگر گفتند:
زهي خيال باطل
گويا آنها نيز مدتهاست منتظر همكاران IT هستند
براي اصلاح قسمتهايي از كامپيوترشان
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:04 PM | Permalink | 0 comments
زلزله

تا به حال تو زندگيم زلزله اي رو احساس نكرده بودم
منظور زلزله زمين بود،
برام خيلي جالب بود
اولش فكر مي كردم شايد فقط يه حسه
كه فكر مي كنم زيرم مي لرزه
بعد ديدم نه همكارام هم پريدن هوا
امروز كه به خنده و شوخي گذشت
ولي اگه واقعاً تو خود تهران زلزله بياد چي ميشه؟
زبونت رو گاز بگير بچه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:03 PM | Permalink | 0 comments
Dec 19, 2006
ذوق؟
درست عين بچه هايي كه بهشون قول ميدن
عروسك پشت ويترين مغازه رو براشون بخرن
و از اون به بعد هر روز هي ميرن
دماغشون رو مي چسبونن به شيشه شده بودم امروز!!
منتها شيشه ويترين براي من،
صفحه مونيتور بود و لينكهاي شركتهاي مختلف
سازنده لپ تاپ!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:40 PM | Permalink | 1 comments
Dec 18, 2006
چشمها رو!

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:25 AM | Permalink | 1 comments
اي دل غافل
وقتي دو روز بري مميزي داخلي توي كارخونه
و همكارات رو اونجا شكنجه كني
اين ميشه كه صبح بياي شركت و :
1- پشت در بموني به مدت يك ربع
2- مديرت هم دو دقيقه بعد از تو برسه و همون تو خيابون كلي ازت سوال جواب كنه
3- سر پروژه هايي كه تو دستته، تو اين دو روز دعوا بوده باشه و بين مديرا قول و قرار گذاشته شده باشه كه تو ظرف مدت دو روز كلي مدرك تهيه كني
4- مدير منابع انساني با درخواست تغيير ساعتت مخالفت جدي كرده باشه
5- فيش حقوقي ات كه مياد دستت ببيني كلي كسر كار رد شده برات
6- همسرت رو به عنوان فرد تحت تكفلت براي بيمه درماني تكميلي رد كرده باشن، ولي چون طبق قانون مرد تحت تكفل زن نيست، هزينه اون آزاد حساب شده باشه و شركت هيچ سوبسيدي بابتش نداده باشه!!
7- فعلاً كلي كار دارم باشه تا بعد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:24 AM | Permalink | 1 comments
Dec 13, 2006
اي انسان
فكر كنم گير همون نامه هه بود
امروز صبح قبل از زنگ ساعت
خيلي راحت از خواب بيدار شدم.

پ.ن. ديروز آخر وقت درخواست تغيير ساعتم رو رد كردم.
اگه قبول بشه ديگه يه ساعت ديرتر ميام!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:49 AM | Permalink | 1 comments
شيوه جلوگيري از ترافيك
راننده پيكان
راننده پژو 206،
بريد جلو، اينجا نايستيد
اين صداييه كه دو ساعته از خيابون شنيده ميشه
احتمالا اين آقاي پليس تا حالا تو دار نبوده
شايد هم پدرش يه زماني سبزي فروش بوده
از بچگي پيشش عادت كرده به اين كار
احتمالا اين هم يه روش جلوگيري از ايجاد ترافيك
در روزهايي است كه بارندگي هست
ولي چطوري ترافيك رو اين آقا با اين سر و صدا برطرف كرد
نميدونم!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:49 AM | Permalink | 0 comments
:)

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:51 AM | Permalink | 1 comments
Dec 12, 2006
اي خوابالو
من همينجا از كليه شربتهاي اكسپكتورانت
معذرت خواهي مي كنم...
قول ميدم ديگه تنبلي و خواب آلودگي خودم رو
الكي گردن هيچ كس ديگه نندازم!
به خدا صبحها نمي تونم از خواب بيدار شم
امروز ديگه نامه تغيير ساعتم رو رد ميكنم!
ميگم جووني كردم، سادگي بود...بچگي كردم...
مي بخشي من رو خانم اداري؟


 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:42 AM | Permalink | 1 comments
صاحب خانه
دو ميليون شهروند مستأجر تهراني
اگر به ما راي بدهيد
ظرف سه سال صاحب خانه خواهيد شد!!
(ائتلاف...)
D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:41 AM | Permalink | 1 comments
فرهنگ سازي
فكر مي كنيد بشه
همه اش ميگن بايد فرهنگ سازي بشه
مثلا تو انتخاباتها به درختها هم رحم نمي كنند
مي بيني رو اونها هم عكس يه سيبيل كلفت چسبوندن
به نظر من تنها راهش اينه كه آدمها خودشون ياد بگيرن
به اين افراد راي ندن
هرچقدر هم كه بهشون اعتقاد داشته باشن
و طرفدارشون باشن!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:40 AM | Permalink | 0 comments
Dec 11, 2006
عكس زيبا

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:57 AM | Permalink | 3 comments
بابا اروپايي
دكتر گفت: تمام مسائلي كه الان برات مشكل ساز شده
با زندگي تو اروپا و كانادا برات حل مي شد.
چون شخصيتي كه تو داري،
براي مردم اينجا غريبه و اكثرشون مخالف تو هستن
ولي اونجا برعكسه
همه مثل تو هستن!
;)
حالا من چيكار كنم؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:56 AM | Permalink | 1 comments
خواب
بعد از ماهها ديدن خوابش،
در حالي كه تو خواب بدوني ديگه نيست،
بدوني كه چرا اومده دم در و چي ميخواد
و دلت براش بسوزه
ساعت سه نصفه شب از خواب بپري


هنوز هم سرم درد ميكنه:(
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:55 AM | Permalink | 1 comments
Dec 10, 2006
Le temps de l'amour

C'est le temps de l'amour
Le temps des copains
Et de l'aventure
Quand le temps va et vient
On ne pense à rien
Malgré ses blessures
Car le temps de l'amour
C'est long et c'est court
Ça dure toujours
On s'en souvient
Car le temps de l'amour
Ça vous met au cœur
Beaucoup de chaleur
Et de bonheur
Un beau jour c'est l'amour
Et le cœur bat plus vite
Car la vie suit son cours
Et l'on est tout heureux
D'être amoureux
C'est le temps de l'amour
Le temps des copains
Et de l'aventure
Quand le temps va et vient
On ne pense à rien
Malgré ses blessures
Car le temps de l'amour
C'est long et c'est court
Ça dure toujours
On s'en souvient

*par Françoise Hardy
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:26 PM | Permalink | 2 comments
بگو
هميشه گفتن
سخت تر از نگفتنه
ولي تو سعي خودت رو بكن
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:13 PM | Permalink | 1 comments
كاش بيشتر بود!
گفت كه مياد،
خوشحال شدم!
وقتي بود هميشه با هم مشكل داشتيم،
هيچ وقت با هم نساختيم،
وقتي رفت باز هم من مشكل داشتم،
يادمه حتي نرفتم بدرقه،
خودم رو زدم به خواب...
دفعه بعدش هم كه اومد،
باز انگار يادمون رفته باشه كه كنار هم نبودنمون چقدر سخت بوده
باز با هم مشكل داشتيم...حالا چي؟
خيلي وقته تو خانواده احساس وابستگي عجيبي همه نسبت به همديگه پيدا كرديم،
احساسي رو كه قديمها حس نمي كرديم
و سعي در تكذيبش داشتيم
براي اينكه تكذيبش راحت تر از قبول كردنش بود
اگه قبول مي كرديم، طبعاً سختي هايي زيادي رو هم بايد مي پذيرفتيم
همه ميدونيم با هم بودنها هميشه پايدار نيست
و البته از همون وقتي كه او رفت اين مطلب جدي تر شد
تا قبلش همه با هم بوديم...سن همه مون كم بود
حالا، همه بزرگتر شده اند و هر كس واسه آينده خودش تصميماتي داره
خيلي از اين تصميمات مطمئناً در كنار خانواده قابل دستيابي نيستند
پس باز هم بايد به فكر دوري و هجرت بود.
به هرحال هر از چند وقتي همديگر رو ديدن
باز بهتر از هرگز نديدن و در كنار هم نبودنه
كاش انسان مي تونست خيلي قوي تر باشه...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:05 PM | Permalink | 0 comments
Dec 9, 2006
تنهايي
تنها بودن ،
تنها ماندن
و به تنهايي مشكلات را حل كردن
سخته ولي ممكنه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:58 AM | Permalink | 1 comments
سكوت
لذت با ديگران بودن
لذت داشتن اطرافياني مهربان
لذت نشان دادن محبت و علاقه تنها با نگاه !
چرا با حرف زدن،
با كلماتي كه قادر به نشان دادن عمق عاطفه نيستند
اين لذت را از بين مي بريم؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:58 AM | Permalink | 1 comments
Dec 6, 2006
اكسپكتورانت خواب آور
اين هفته از روز شنبه صبحها،
واقعاً به سختي بيدار مي شدم
تازه اين به سختي بيدار شدنم هم
يك ساعت بعد از ساعتي بود كه بايد بيدار مي شدم،
يعني ساعت 6 موبايلم زنگ ميزد،
من خاموشش مي كردم و بعد ،
تازه حدود يك ربع به هفت يا هفت
به سختي از جام بلند مي شدم،
خب معلومه ديگه با اين اوصاف
با حداقل يك ساعت تأخير هم به شركت مي رسيدم
برام مايه تعجب شده بود كه چرا اينطوري از خواب پا ميشم
آخه هميشه پيش مياد كه سخت از خواب بيدار شم
يا بعد از زنگ ساعت باز چرت بزنم ولي اين هفته يه جور ديگه بود،
خلاصه تازه پريشب كه باز هم
با سرفه هاي خشك نيمه شب از خواب بيدار شدم
و يك قاشق شربت اكسپكتورانت خوردم
يادم افتاد كه اين شربت خاصيت خواب آور داره
و خب تمام هفته گذشته رو من هر شب نزديكهاي صبح
سرفه ام مي گرفت و يك قاشق از اين شربت ميخوردم
حالا نميدونم با سرفه بسازم يا با دير رسيدن به محل كار؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:27 PM | Permalink | 2 comments
موفقيت
خدا رو شكر كه زحماتش به نسبت خوب جواب داد
هميشه ميگه مامانش اينها خيلي قبولش ندارن
چون احساس مي كنن كاراش بي ارزشه
و آخر و عاقبتي نداره
مخصوصا كه تو خانواده شون همه عادت دارن
مدرك داشتن رو ارجح بدونن
البته تا حالاش هم واقعيتش اينه كه
از لحاظ مالي پيشرفت چنداني نداشته
ولي خب جايگاه به نسبت خوبي تو محيطش
پيدا كرده كه مي توني آينده بهتري رو براش رقم بزنه
البته اگه تا آخر مثل الان با قدرت پيش بره
و نبُره!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:24 PM | Permalink | 2 comments
Dec 5, 2006
چه حوصله اي

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:17 PM | Permalink | 0 comments
كاش
وبلاگش رو عوض كرد بدون اينكه به اطرافيان آدرس بده،
يه زماني مي گفت از اين عكس العملها بدش مياد
اينكه كسي بخونه و بعدش اظهار نظر كنه،
اطرافيان هم از اون موقع سعي كردن
ديگه در مورد هيچ كدوم از پستهاش چه حضوري چه دورادور
نظري ندن!!
فقط بخونن و بگذرن!
خيلي وقتها هم افسوس بخورن كه چرا نميشه كمكي كرد
چرا نميشه موثر بود،
چرا از او دور هستن،
مسأله از سالها پيش شروع شده بود،
از اون موقع كه اون دو نفر به خاطر شرايط سني نزديكتر
هيچوقت نفر سوم رو به مسائلشون راه ندادن
باز خوش به حالشون دو نفر بودند،
ميتونستند با هم مشكلاتشون رو حل كنند،
ولي نفر سوم از قافله شون دور شد،
با وجودي كه از اولش سعي اش رو كرده بود
كه تو مسائل خودش اونا رو راه بده
حتي تمام دوستان و روابطش رو به اونا مي گفت
تا از تجربياتش استفاده بكنن.
معلوم نشد كجاي كار اشتباه بود
فكر مي كنه اينكه گاهي از اشتباهاتشون عصباني مي شده
باعث شده كه ازش دور بشن
ولي ....
كاش ميدونستن كه هميشه دورادور مواظبه،
هميشه دوست داره تو مشكلاتشون شريك باشه
هميشه دوست داره حتي اگه نمي تونه كمكشون كنه
حداقل دلداريشون بده
مثل يه دوست، مثل يه ...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:31 PM | Permalink | 5 comments
درست ميشه حتماً
اينكه جديداً شديد افتادي دنبالش كه كارت رو عوض كني
مورد قبوله،
آخه اين چند وقته خيلي ديگه خسته شدي،
اينكه كار كني ولي كسي توجه نكنه،
كسي قدر ندونه،
و هيچ كس بهت اهميت نده ،
خيلي سخت مي كنه اوضاع رو
تو هم آدمي نيستي كه بتوني اينجور رفتارها رو تحمل كني،
به قول خودت، محتاج پولش هم كه نيستي!
تا حالا كه سعي خودت رو كردي،
من هم كه از اول سال vision خودم رو ست كردم
كه تا عيد فقط اونجا باشي،
با كمك دعا و نذر كاري مي كنيم
كه به هر چي ميخواي برسي!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:29 PM | Permalink | 1 comments
Dec 4, 2006
فوق ليسانس
با روزي حداكثر يك ربع مطالعه
پيش به سوي كنكور فوق ليسانس!
فكر كنم فقط سر دوازده هزار تومنم درد مي كرد،
يكي نيست بگه تو كه درس نمي خوني ،
دو تا رشته ثبت نام كردنت چيه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:06 AM | Permalink | 2 comments
Dec 3, 2006
غذاي بيرون
خداييش بايد به اين رستوران دارها
جايزه اي هديه اي چيزي داد،
به خاطر اين نبوغي كه در گند زدن به مواد غذايي
و تحويل دادن يك سري غذاهاي بدمزه و به درد نخور دارند!
آخه خيلي حَرفه كه موادت مشابه موادي كه تو خونه استفاده ميشه
باشه، ولي غذات رنگ و بو و مزه اش غيرقابل تحمل
واقعاٌ دست مريزاد!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:29 PM | Permalink | 0 comments
ميلاد امام رضا
تا چند سال پيش شب قبل چنين روزي،
از لذت تعطيلي روز بعد،
خواب به چشممون نمي اومد،
ولي حالا ،
در اين روز فقط بايد به دو تا شيريني خامه اي بسنده كنيم.
تولد امام رضا، مبارك!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:28 PM | Permalink | 1 comments
Dec 2, 2006
مهماني
پنجشنبه به يه مهموني دعوت بوديم،
كه شيوه نويني از دعوت رو يادم داد،
مهموني در اصل به مناسبت اومدن يكي از اعضاي فاميل از كانادا بود،
خانم صاحبخانه كه خواهر اين مهمان هم هستند،
به مناسبت اومدن برادرشون و از اينكه سالهاست اونورن و
از موسيقي ايراني و سنتي به دور هستن
از يكي از دوستانشون كه البته از حق نگذريم
نوازنده خوب سه تار بودن دعوت كرده بودن،
خود اين خانم هم البته دستي در دنياي موسيقي دارند
و اهل آواز و تصنيف و خوانندگي هستند،
و همسرشون هم يه نموره تمبك مي زنن
خلاصه خواندن ايشون و نواختن نوازنده ها
از سر شب شروع شد و
خب مسلماً مورد توجه مهمان ويژه و البته
ديگر بزرگسالان مراسم واقع شده بود
به طوريكه درخواست ادامه اون رو هي داشتند
و تازه يكسري ديگه از اعضاي خانواده هم سر شوق آمده بودند
و وسط هر آوازي يه نفر هم شعر از حافظ دكلمه مي كرد و...
حالا ما جووناي جمع چه مي كشيديم بماند،
از يك طرف حوصله مان سر رفته بود،
از طرف ديگه گرسنگي ديگه تواني برامون نذاشته بود،
البته انقدر ميوه و آجيل خورده بوديم كه ديگه حالي برامون نمونده بود،
خلاصه بعد از مدتهاي مديد ،نزديك ساعت 12 شب بالاخره بهمون شام دادن،
شامي كه برنجش از بس زيرش رو روشن كرده بودن كه گرم بشه
و خاموش كرده بودن، ته گرفته بود و ته مزه سوختگي داشت.
از من به شما نصيحت مهموني هايي كه خود صاحبخانه هنري داره نريد.
مگر اينكه اين هنر در زمينه آشپزي و تهيه غذاهاي خوشمزه باشه.
D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:20 AM | Permalink | 0 comments
اووووووووف
خب بالاخره ثبت نام اينترنتي
انجام شد.
البته اين امر باعث شد كه امروز يه ساعت ديرتر بيام سركار
چون از خواب صبح زود زده بودم
و ساعت پنج صبح بعد از رفتن بابك
اين كار رو انجام داده بود.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:20 AM | Permalink | 0 comments