Jun 28, 2006
قبرستان
ديروز سر راه كه داشتم ميرفتم پالايشگاه طبق معمول از كنار بهشت زهرا رد شديم.
باز هم جا به جا خانواده هايي بودند كه اومده بودند عزيزاشون رو بذارن و برن.
تنها چيزي كه اون لحظه تو ذهنم پر شد اين بود كه :
تنها چيزي كه مرگ نداره قبرستونه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:12 AM | Permalink | 10 comments
Jun 27, 2006
شاداب
- سلام خانم، من قبلاً شما رو نديده ام؟
- نمي دانم . چهره شما هم به نظرم آشنا مي آيد.
- دانشگاه تو دانشگاه تهران نبودي ؟
- نه...
- خونه تون سمت تجريش نبود؟
- نه... شما تو دبيرستان پندارنيك درس نمي خوندي؟
- نه ... راهنمايي كجا ميرفتي؟
- مدرسه زهرا...
- نه . من مدرسه زينب مي رفتم.
- كلاس زبان چي . كلاس زبان مي رفتي؟
- آره . آره . كانون زبان...
- اي بابا. من شكوه مي رفتم.
- عجب فيلميه ها . ولي باور كن من تو رو يه جا ديدم.
- من هم همين فكر رو مي كنم . تو دوستي به نام سارا نداشتي ؟
- ....
فردا هم يكي ديگه...شما روزانه با چندنفر برخورد مي كنيد كه چهره اش خيلي آشناست ولي نمي توانيد بشناسيدش و البته گاهي حتي جلو نمي رويد تا پرسشهاي بالا را ازش بپرسيد؟
همينطور هم كه روزها مي گذره. تعداد مكانهايي كه مي رويم و افرادي كه مي بينيم بيشتر و بيشتر مي شود و بايد عملاً گفت كه سوالات بالا طولاني تر.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:09 AM | Permalink | 3 comments
هستم
- خيلي وقته ديگه اون شر و شور اوليه رو نداري . بگو چي شده؟
- هيچي . مگه بايد چيزي بشه؟ باور كن چيزيم نيست.
- نمي دونم احساس مي كنم ديگه اون آدم سابق نيستي كه من مي شناختم.
اوني كه من چند سال پيش مي شناختم ، هيچوقت يه جا بند نمي شد.
اوني كه من مي شناختم تا من رو مي ديد، از سير تا پياز ماجراهايي كه واسه اش اتفاق افتاده بود رو تعريف مي كرد، تازه از من هم ايراد مي گرفت كه چرا تو چيزي نمي گي.
اوني كه من مي شناختم هميشه مشوق انجام كارهاي عجيب و غريب بود.
اوني من مي شناختم من رو هميشه تو همه كاري همراهي مي كرد. به طوريكه الان هم حس مي كنم نمي تونم تصميماتي رو كه دارم بدون او شروع كنم.
حالا برعكس شده، من كم حرف ، من كم انرژي بايد به تو انرژي بدم. باور كن اجازه ندادي كه من اين كار رو تمرين كنم نميدونم چطوري بايد شروع كنم.
باز هم تو اين مورد هم به تو وابسته ام كه بدونم چطوري مي تونم كمكت كنم. بگو چطور...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:56 AM | Permalink | 1 comments
Jun 26, 2006
ما سه نفر

اولي - گوش كن ، خيلي داری تند ميري يه كم آرومتر. همه جي رو كه نميشه با عجله جمع كرد.
آرامش هم خوب چيزيه مخصوصاً تو حرف زدن. من دوست دارم با تو بيشتر ، حرف بزنم، اينطوري هم تو از من بیشتر چیزی میفهمی هم من احساس خوشایندی پيدا مي كنم. اين همه هم صندليت رو اون دور دورا نذار ! بيا يه كم جلوتر صداي همديگر رو بهتر بشنويم.
دومي - نه! ببين اينطوریا هم كه تو ميگي نيست. آخه مگه تو اين دنياي مافوق سرعت وقت اضافه ای هم دارم كه بخوام آروم هم حرف بزنم و در مورد همه چيز كامل توضيح بدهم؟واضحه كه نبايد وقت رو تلف كرد شما آدمهايي كه دوست داريد همه چيز رو با آرامش و حوصله زياد توضيح بدين، حوصله من رو سر مي برين. بهتره شما بجنبين.من که نباید به خاطر شما سرعتم رو كم كنم. زياد حرف زدن فقط الكي از آدم انرژي مي گيره. حتي همين روبوسي موقع ديدن همديگه، دست دادن هم به نظرم زياديه.
مثلا همین تو، انقدر به من نچسب. يه كم برو عقب تر، خوشم نمياد.
آخري - من كجا به تو چسبيدم؟ خيلي آدم يخي هستي و هیچی از محبت حالیت نیست. اين كارهايي رو كه تو میگی بده، همه براي اینه که آدم بتونه بگه که یکی رو دوست داره.
ما با هم و واسه ی هم زندگي مي كنيم. نباید همدیگه رو دوست داشته باشیم؟ فقط یه ذره؟
دو تا انگشت شست و نشانه ات رو بچسبون به هم. همونقدر!
پ.ن. با تشكر از نوزاد شاعر
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:06 AM | Permalink | 2 comments
Jun 25, 2006
وسايل مورد نياز
من هميشه فكر مي كنم هر كسي بسته به ميزان درآمد و دارايي كه داره بايد خرج كنه.
نمي تونم باور كنم و به خودم بقبولانم كه فردي كه در آمد بالايي ندارند ، براي وسايلي هزينه كند كه شايد ضروري نيستند و واقعاً لازم نيست چنين چيزي داشته باشند.
البته گاهي اوقات خودم براي خودم دليل مياورم كه خب حالا اين فرد كه با اين مقدار پول نمي توانست مثلاً ماشين بخرد ، چه اشكالي دارد كه اين وسيله را بخرد!
بماند كه بعدش خنده ام مي گيرد براي اين دليل نادليل...
نمونه اين مسأله ديروز به چشمم خورد.
نصب سيستم ضبط و پخش بسيار مدرن از نوع پخش mp3 در يك پيكان مدل ... (فكر كنم اصلاً به مدل هم نمي رسيد. )
نمي دونم شايد واقعاً من اشتباه مي كنم !
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:19 AM | Permalink | 4 comments
فوتبال
ديشب از اول بازي آرژانتين و مكزيك داشتم به اين فكر مي كردم كه اگر به جاي مكزيك ، تيم ايران در زمين بود چه اتفاقي مي افتاد؟؟
واقعيتش اين بود كه اصلاً دل ديدن يه همچين بازي را به هيچ وجه نداشتم. عملاً قلبم تحمل اين همه تنش و استرس را مسلماً نداشت.
ولي وقتي بازي به وقت اضافي كشيد و خواب داشت غلبه مي كرد ، به طوريكه به سختي خودم را بيدار نگه داشته بودم ، به اين نتيجه رسيدم كه ايكاش ايران بود. حداقل خيلي زودتر نتيجه بازي مشخص مي شد و من هم مجبور نبودم تا ديروقت بيدار بمانم. ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:04 AM | Permalink | 0 comments
Jun 24, 2006
تبريك تولد
تو خواب يادت ميفته كه دو روز پيش تولد يكي از آشناها بوده است. بلند ميشي به او هم مي گي.
مي پرسي كه تبريك گفته يا نه؟ ميگه نه! چون او هم تولدش رو تبريك نگفته بوده است.
يادت ميفته سال قبل چقدر از اينكه همه تولد تو را فراموش كرده بودند ناراحت شده بودي. آخه هيچوقت انتظار چنين چيزي رو نداشتي.
و البته از همه بيشتر از اين حرصت گرفته بود كه تازه وقتي يكيشون فهميده بود، بعدش به بقيه خبر داده بود و آنها هم يكي يكي تازه زنگ مي زدند و به بهانه هاي مختلف خودشون رو توجيه مي كردند. شايد اگه اين كار رو نمي كردن ، خب مي گفتي فراموش كرده اند ولي خب بهانه تراشي چيزيه كه هميشه ناراحتت مي كنه.اون هم بهانه هاي بچگانه اي مثل ... بگذريم.
اونجا بود كه به خودت قول دادي فقط كساني برايت اهميت زياد داشته باشند كه واقعاً به تو اهميت مي دهند! به قول معروف براي كسي بميري كه برات تب مي كنه!
ديگر برايت اهميتي نداشت. اينكه ديگران بخواهند تو را به ياد داشته باشند يا نه. هيچ فرقي نمي كند.
ولي خودت يك چيز را سعي مي كني فراموش نكني:
اينكه تو مانند ديگران نباشي.
اينكه تو سعي كني با كارهايي كه مي كني ديگران را از اشتباهاتشان مطلع كني.
به هر دليلي باشد، هر حسي را هم كه درونت ارضاء كند اشكالي ندارد مهم اين است كه تو در همه موارد از بقيه برتر و بالاتر باشي.
پس از او هم مي خواهي ، هر چند دير شده ولي به هر حال به هرصورتي كه خودش مي داند ،تولد او را تبريك بگويد تا مثل او نباشد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:59 PM | Permalink | 1 comments
شيراز
باز هم رفتم شيراز...
باز هم بايد بروم ...
آخه خداييش سخت نيست آدم از ساعت 3 بعدازظهر تا 7:35 دقيقه كه پروازشه بشينه تو فرودگاه فكسني شيراز ، تازه ساعت 7 اعلام كنند كه پرواز تأخير داره؟
تازه بليط ساعت 7:35 رو هم روز قبلش با مسئول تهيه بليط تو شركت كلي چك و چونه زده باشي و التماس كرده باشي كه به جاي ساعت 10 بگيرن.
دو هفته ديگه باز درخدمت شيراز و ...يادم باشه سفارش بليط رو امروز بدم كه ديگه بهانه اي واسه زمانش نداشته باشن.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:48 AM | Permalink | 0 comments
دوستان و خانواده
پنجشنبه به عنوان آخرين روز اين ترم كلاس فرانسه و با توجه به اينكه ميكروبيولوژيست عزيز ديگه كم كم عازم فرنگ هستند، تصميم داشتيم با دوستان بعد از امتحان بريم بيرون . جالب اينجاست كه پيشنهاد اوليه اش هم از جانب خودم بود.
ولي چهارشنبه كه برنامه پلور صد در صد شد، نمي دونم چرا پا رو دلم و برنامه هام گذاشتم و رفتم پلور.
دوستان كم و بيش ناراحت شدند كه حق هم داشتند.
اينجا مي خوام بگم كه شايد قسمت اين بوده است . چون افراد خانواده كه شامل پدر و مادر و خاله و مادربزرگ بودند صبح پنجشنبه رفته بودند. ما هم كه برنامه مون همينجوري جور شد و رفتيم به طوري كه انتظار نداشتند.
پدر و مادر به خاطر يك مريض مجبور شدند برگردند تهران !! و به خاطر شرايط بد اون مريض ديگه نتونستند برگردند پلور.
اگه ما نرفته بوديم برنامه ها بدجوري گره مي خورد. مادربزرگ كه به خاطر شرايطش مطمئناً نمي تونست همون عصر همراه پدر و مادر برگرده ، فرداش هم كه آنها نمي توانستند دوباره بيايند پلور...حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را كه البته ما بوديم ديگه پيدا شديم.
سفر خوبي بود.نزديك كوه دماوند بودن ، ديدن اين كوه در كنار دشتهاي زيباي شقايق لذت بيشتري داشت تا ديدن اين كوه از ميان گرد وغبار و آلودگي شهر تهران.
سد لار هم كه زيبايي خودش را داشت.دوربين عكاسي نداشتيم ولي يه چندتا عكس با گوشي موبايل انداختيم كه در اولين فرصت بايد بذارمش اينجا...
ولي خب اين رو مي خواستم بگم كه باز يه برنامه اي رو كه ميشد با دوستان رفت رو كنسل كردم. از اين ناراحتم...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:31 AM | Permalink | 4 comments
Jun 19, 2006
حضور فعال
ديروز پس از ديدن عكسهاي جشن تولد پرشين بلاگ فكر كردم كه چرا هميشه يه عده از آدمها هميشه در همه چيز پيشتاز و فعالند و در عين حال خيلي هاي ديگه هم مثل ما فقط نقش سياهي لشكر رو بازي مي كنند.
دوران دانشگاه كه بودم ، جزء افرادي بودم كه حتماً تو هر جمعي حضور داشتم ، گرچه الان هم كه فكر مي كنم باز هم هميشه حضورم به عنوان يه مصرف كننده بوده تا توليد كننده. يعني خودم دنبال تدارك براي يك جمع نبودم. فعاليت داشتم ولي نهايتش در حد برنامه ريزي اوليه !
ولي الان چي؟؟
الان ديگه كاملاً حالت انفعالي پيدا كردم حتي مصرف كننده هم ديگه نيستم. كلي زحمت مي كشم ، پيشنهاد اوليه رو ميدهم كه البته اون رو هم پيگيري نمي كنم.
بيشتر از چهار ساله كه فارغ التحصيل شدم ولي هنوز يك بار هم در گردهمايي هاي ماهانه كانون فارغ التحصيلان دانشكده شركت نكردم. تصميمي كه خيلي از مواقع با هم گرفتيم ولي عملي نكرديم.
خيلي از دوستان رو مي بينم كه تو كارهاي مختلف سرگرمند.
بهانه وقت نداشتن يك بهانه بي معني است ، خودم هم اين رو مي دونم.
بهانه خستگي از اون هم بدتره.
بهانه راههاي دور و ترافيك كه ديگه آخرشه.
بهانه احتياج به تنها بودن ، ديگه نمي دونم اين چه صيغه اي است؟؟
بهانه مردم گريزي ، آخه به چه دليل چي كمتر از بقيه داري؟
بهانه ...
بسه ديگه !
به قول نوزاد شاعر ، الان احساس مي كنيم احتياج نداريم ، وقتي پير بشيم با كله ميريم سراغ همه اين جمع ها.
اين هم بهانه خوبيه... فردايي هست كه بريم ولي آيا واقعاً فردايي هست؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:53 AM | Permalink | 3 comments
شيراز
يك زماني بود،تقريباً هرسال هم اگه نمي شد ، يك سال در ميان مي رفتيم يك سفر شيراز.برنامه تعطيلات نوروزي بود.
از آنجايي كه بابا اينها يك دوره اي تو اصفهان و شيراز زندگي كرده بودند به هرحال اونجا دوستاني داشتند و براشون خاطره انگيز بود.
خلاصه از تهران در ميومديم، يه شب رو مي مونديم اصفهان و يك چرخي تو اين شهر مي زديم ، فرداش راه مي افتاديم سمت شيراز. سفرهاي خوبي بود و به هرحال كم و بيش خوش مي گذشت.
ولي الان....
اسم شيراز رو كه مي شنوم مو برتنم سيخ ميشه.همه اش هم به اين دليله كه به خاطر يك پروژه مسخره بايد گاه و بيگاه مأموريتي برم شيراز.
با وجوديكه تو اين يك سال گذشته حداقل 7 باري شيراز رفتم ولي يك بار هم تو اين سفرها قدم به جاهاي پرخاطره نگذاشتم،خيلي از اوقات شده كه پرواز برگشتم زمانش ديروقت بوده ولي از همون ساعت 2 كه از پالايشگاه در اومدم ترجيح دادم بروم و تو فرودگاه بنشينم تا اينكه بروم و داخل شهر را بگردم.
نمي دانم اين كلمه "كار" چه سمي تو وجودش داره كه وقتي اسمش روي هرچيزي مي نشيند ، تمام لذتهاي اون رو از بين مي بره.
تا اين پروژه تموم نشه حتي اگه خانواده پيشنهاد سفر به شيراز رو بدهند جوش ميارم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:49 AM | Permalink | 3 comments
Jun 18, 2006
باختيم!!
باختيم ولي راضي كننده...
اين دفعه ديگه دايي نبود كه بندازيم گردن او.
البته بازهم يك گل الكي به دليل ضعف دروازه بان خورديم.
فقط اين وسط من نمي فهمم چرا فقط ماييم كه مي دونيم مكزيك تيم چهارم جهانه، ماييم كه مي دونيم پرتقال تاكتيك بالايي داره.
خوش به حال آنگولايي ها كه تا حالا تلويزيون نداشتند و بازيهاي اين دو تا تيم رو قبلاً نديده بودند در نتيجه با خيال راحت جلوي اينها بازي كردند بدون اينكه بترسند.
ما ولي چون مي دونستيم ترسيديم و ترسو هم كه هميشه بازنده است...
آخه يكي نيست به اينها بگه شما كه ميدونيد از پرتقال ممكنه ببازيد و جلوش كم مياريد چرا فقط دفاع مي كنيد.خب اون همه حمله بالاخره به گل تبديل ميشه ديگه.
فقط ديكته نانوشته است كه غلط نداره، ديديم كه پرتقال هم خط دفاعي اش تو يكي دو تا حمله كم آورد.پس يه دو سه تا حمله كم داشتيم...
ولي بازهم تيم ملي خودمونه ، بقيه بازيهاش رو هم با هيجان و استرس دنبال مي كنيم و البته با اميد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:21 AM | Permalink | 1 comments
Jun 17, 2006
مادربزرگ
اين مادربزرگ مرحوم ما (همون آبا در زبان ما) خيلي اهل گشت و گذار بود. اگه امروز صبح مثلاً از سفر شمال با دايي كوچيكه مي رسيد ،مي ديد ما داريم بعدازظهر ميريم مثلاً اصفهان امكان نداشت دعوتمون رو رد كنه.هميشه آماده گردش بود!
مسافرت هم كه نمي رفت در هفته يك چندباري به شهرري و ديگر قسمتهاي شهر سر ميزد.
مهدي كه اسمش رو گذاشته بود : "آبا جهانگرد".
ما كه هيچوقت نمي تونستيم بفهميم اين همه انرژي رو از كجا مياره ! مخصوصاً با اون سرطاني كه تقريباً يه 15 سالي بود همراهش بود. ماها كه جوونتر و مثلاً سالمتر بوديم بعد از هر مسافرت حداقل دو روزي بايد استراحت مي كرديم تا بتونيم به كارهاي روزمره مون برسيم چه برسه به اينكه بخواهيم دوباره بريم مسافرت.
خداييش الان هم همين روحيه رو حفظ كرده. نزديك 7 ماهي ميشه كه از مرگش مي گذره ولي هنوز هم كه هنوزه اين كارها رو ول نمي كنه. من يكي كه هفته اي دو سه باري پيش مياد كه خوابي در احوالات ايشون ببينم . اينطور كه معلومه براي اكثر افراد فاميل اين اتفاق مي افتد يعني اينكه هنوز از سفر خواب من برنگشته ميره تو خواب يكي ديگه...
به اين ميگن يه مادربزرگ شيطون! خدا بيامرزدش.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:15 PM | Permalink | 1 comments
حتماً
يكي گفت اگه آخرش نشه...
حتي اين خيال زشت رو ......................................نمي خوام
ما بايد امروز ببريم!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:18 AM | Permalink | 1 comments
Jun 14, 2006
هه هه هه ترسو!!
شب رو با خوابهاي گوناگون سپري كني ، در طول شب چندين بار بيدار شي ، بعد تازه چشمات گرم بشه كه يه دفعه يه صداي خش خش از بالا سرت بشنوي.
تو خواب و بيداري بپري هوا. يهو ببيني يه ابوطياره در شرايط عدم تعادل بالا سرت داره مي چرخه و نفهمي حتي چي هست!!
تنها كاري كه مي توني بكني اينه كه دو سه تايي جيغ بنفش بكشي و در حالي كه دستات رو براي دور كردن اون موجود موذي و ناشناس كه وارد حريمت شده تو هوا مي چرخوني از اتاق بدوي بيرون. در حالي كه اين مسير طولاني دور تخت خواب تا خروجي اتاق خواب را داري طي مي كني ياد فيلمهاي ترسناك مي افتي كه موجودات پرنده ناشناس به انسانها حمله مي كنن و جونشون رو مي گيرن ، تازه مي فهمي وقتي مي گويند يه فيلمي ترسناكه براي چيه. پس سعي مي كني فراموش نكني كه از اين به بعد انقدر با شجاعت نشيني پاي فيلمهاي ترسناك و چهارچشمي نگاهشون كني.
ميري بيرون از اتاق ، يه نفسي مي كشي ،خواب كه از سرت پريد، مي ري ببيني اصلاً اين مزاحم چي مي تونست باشه.تنها حدستون سوسكه كه ميتونه از كانال كولر اومده باشه، ولي وقتي فكر مي كني يادت مياد كه خيلي از سوسك بزرگتر بود. خلاصه يه اسپري سوسك كش برميداريد و كل اتاق خواب رو البته با حفظ فاصله ايمني سمپاشي مي كنيد، دو تا بالش برميداريد و هر كدام يه گوشه اتاق پذيرايي مي خوابيد ، خيالت هم راحته كه در اتاق خواب رو بستي.
صبح كه بيدار مي شوي مي بيني جسد يك سوسك گنده بالا بلند افتاده كنار كفش دوني.
تازه مي فهمي عجب گولي خوردي،دلت خوش بوده كه در اتاق خواب بسته است؟؟؟ هه هه هه...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:56 AM | Permalink | 8 comments
مرد باش!
- سلام چطوري؟
- خوبم .
- چه خبر؟ امتحانات چطوره؟
- ...
خب ، آخرش چي ؟ اگه واقعاً تصميم گرفتي كه تحصيلاتت رو ادامه ندي يا رشته ات رو عوض كني، مرد باش و با قدرت از تصميمت دفاع كن.
اين موش و گربه بازي كه خيلي بدتره. تو كه اين همه دوره هاي مختلف شناخت و اعتقاد و باور و غيره رو گذروندي چرا نمي توني يه تصميم جدي در مورد زندگيت بگيري و اون قدر اين تصميم رو با قدرت بگيري كه حرفي توش نباشه.
باور كن اگه بيايي حتي با قدرت بگي ديگه نمي خواهي تحصيل كني يا بگي فقط مي خواهي رو يه حرفه خاص كار كني از نظر خانواده و اطرافيان مورد قبول تره تا اينكه يكي رو كنارشون ببينن كه حتي نتونه از علايقش دفاع كنه يا بگه كه از چه چيزي بدش مياد.
پس واقعاً فكر كن و تصميمت رو در اولين فرصت اعلام كن. منتظر هستيم!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:57 AM | Permalink | 2 comments
Jun 13, 2006
كوه
وقتي فكر مي كني يادت مياد كه شايد نزديك دو سالي باشه كه كوه نرفتي.
وقتي بيشتر فكر مي كني يادت مياد يه زماني تو دانشگاه اگه يه هفته پنجشنبه كوه نمي رفتي ، كوه خونت كم مي شد و كل هفته رو بيحال بودي.
واقعاً چه روزهايي بود!
اون روزها كه گروه 6 نفرتون هيچوقت كم و زياد نمي شد.
اون روزها كه تو نماينده اين گروه بودي و او نماينده اون گروه و با هم چك و چونه ميزديد براي محل قرار و زمانش و تعداد افراد.
اون روزها كه شما كه كلي سختي مي كشيديد تا يه قراري رو براي شادي و گردش بقيه ست كنيد بايد تازه تا آخرين لحظه نازشون رو هم مي كشيديد.
اون روزها كه براي تلافي از ناز ديگران سرقرار نمي رفتيد و ميرفتيد يه كوه ديگه.
اون روزها كه با كلي تلاش دوستان رو راضي مي كرديد كه بيان دارآباد و نمي فهميديد چرا انقدر از دارآباد وحشت دارن.
اون روزها كه...
حالا چطور شده كه زندگي باعث شده از 6 نفرتون شايد فقط از يك نفر به طور مداوم خبرداشته باشي، و چي شده حالا كه داري با نماينده اون يكي گروه از دوستان زندگي مي كني حتي خودتون براي شادي و گردش خودتون نمي تونيد يه پنجشنبه بريد كوه.
واقعاً چرا؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:08 AM | Permalink | 1 comments
جادوگر
اين باخت ايران ميدونيد چي رو به يادمون آورد؟؟
اينكه چقدر اعتقاد و ايمان واقعي و از ته دل مي تونه موثر باشه.
من مطمئنم مكزيكي ها اعتقادشون به اون عروسك يار دوازدهمشون تو كليسا و جادوگرشون خيلي بيشتر از اعتقاد ما به خودمون و مذهبمون بود.
قبل از انتقاد از بقيه و بازيكنها ، رو اعتقاداتمون بيشتر كار كنيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:18 AM | Permalink | 3 comments
Jun 10, 2006
فيلم آتش بس
نميدونم اين coral كوچولو چه هدفي داشت كه پنجشنبه اي جلوي ما زنگ زد سينما عصرجديد و ساعت سأنس هاي فيلم آتش بس رو پرسيد. ولي خب باعث شد ما همت كنيم و بريم سينما...بماند كه به خاطر نمازجمعه كلي تو خيابونها دچار دردسر شديم و آخرش هم به جاي عصرجديد سر از سينما آفريقا در آورديم.
ولي به هرحال رفتيم و اين فيلم رو ديديم.
از ديدگاه من فيلم مسأله خوبي رو عنوان كرده بود. اينكه افراد وارد زندگي مي شوند، ازدواج مي كنند و حتي بچه دار هم مي شوند بدون اينكه ذره اي از وجود خودشون رو بشناسند و اين زندگي به همين صورت پيش مي رود.
گرچه متأسفانه فكر كنم به دليل اينكه خانم ميلاني چاشني طنز رو به اين فيلم اضافه كرده بود، اكثر افراد به جاي اينكه به جنبه آموزشي آن اهميت بدهند فقط قسمتهاي طنز رو بگيرند و فقط بگويند فيلم جالبي بود، خنده دار بود :(...
به هرحال من فكر مي كنم خيلي هم گريه دار بود. چون واقعيت عيان جامعه رو نشون ميداد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:55 AM | Permalink | 1 comments
وابستگي
چهارشنبه رو به طور كامل بدون شبكه كامپيوتري و تلفن گذرونديم.
تو اين شركت ما كه حتي كار با بعضي نرم افزارهاي معمولي به شبكه كامپيوتري ربط داره واقعاً فاجعه است.
ولي خب من يكي كه شانس آوردم چون يك سري مدرك از شركت مشاور به دستم رسيده بود كه بررسي اش به اين نياز داشت كه كسي كاري به كارم نداشته باشه و قطع بودن شبكه اين شانس رو به من داد.
بقيه رو نميدونم چي كار كردند؟؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:39 AM | Permalink | 0 comments
Jun 6, 2006
خاطره
گوش كردن به آهنگهاي شهرام ناظري در طول سفر تو را برد به حدود 9 سال پيش.
زماني كه تازه وارد دانشگاه شده بودي. يادت آمد اولين باري كه او توجه ات را به خود جلب كرد ، در صف تهيه بليط كنسرت مختاباد در جشنواره موسيقي فجر بود.(تالار وحدت را به ياد داري؟)
زماني كه تو و دوستت او را ديديد كه در صف در مقابل شما تنها ايستاده بود و شروع كرديد به تعريف و تمجيد از دانشكده خودتان چون تو مي پنداشتي كه او جزء دوستان برادرت و از دانشگاه ديگري است...
گفتيد و گفتيد و او هم سكوت كرد و گوش سپرد . در ذهنش نگاه داشت تا زماني كه خانواده اش رسيدند، و آن هنگام بود كه او شروع كرد و از مشكلات روز گذشته اش براي آنها تعريف كرد...
و آنجا بود كه فهميديد نه تنها او از دانشگاه ديگري نيست بلكه از دانشگاه و از دانشكده خودتان است.
سكوت كرديد و اين بار شما گوش سپرديد!!
باز به اهميت موضوع پي نبرديد تا وقتي كه روز بعد سركلاس شيمي 1...اولين نفري كه توجه تو و دوستت را جلب كرد او بود.
بعدها او شد تنها منبع تو براي دستيابي به نوارها و بليطهاي كنسرتهاي موسيقي سنتي!
و حالا پس از سالها در كنار او ، باز هم موسيقي سنتي لذت بخش تر و دلنشين تر است.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:47 AM | Permalink | 5 comments
استراحت
خب، رفتي سفر...
استراحتت كامل شد؟
خوب خوش گذروندي؟؟
حالا ديگه بسه ، از ركود خارج شو !
وقت بذار اهدافت رو بنويس ،
وقت بذار براشون برنامه ريزي كن،
وقت بذار به انجام برسونشون...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:43 AM | Permalink | 0 comments