May 31, 2006
جايزه
هركس بتونه يك عكس از پل عابر پياده ميدان شهرك غرب در حالي كه عابري از روي اون در حال عبوره براي من بفرسته ، يك جايزه خوب پيش من داره.
آخه ...
چرا ما آدمها نمي توانيم يكسري قوانين و قواعد را ازش پيروي كنيم.قواعدي كه هم به نفع خودمونه و هم حالا به نفع ديگران.
نفع خودمان را مهمتر دونستم براي اينكه جديداً به اين نتيجه رسيدم كه هموطنان عزيز ما و از همه بيشتر همشهريان عزيز تهراني خيلي خيلي خيلي خودخواه شده ايم و اين حس خودخواهيمون در همه زمينه ها داره روي ما اثر ميذاره.
از نحوه پارك كردن ماشينهامون تو پاركينگ خونه ها گرفته تا ...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:52 AM | Permalink | 5 comments
May 30, 2006
دوست داشتن
گفت : به نظرت به آنها بگويم كه ما وسيله مورد نظر شما را داريم؟
با اشاره گفتي : نه!
نپرسيد ، چرا ؟
و تو هم نگفتي به اين دليل كه اولاً هنوز تصميم خودتان براي فروش آن وسيله قطعي نيست.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حاضر به معامله با آنها نيستي.
نگفتي به اين دليل كه ديگر حتي حاضر به كمك به آنها نيستي و از اينكه او هم اين همه زمان و حوصله براي راهنمايي آنها به خرج مي دهد ناراحتي.
نگفتي كه ديگر آنها را تنها به اندازه حضور يك يا دو ساعته در يك جمع و در حد سلام و خداحافظ دوستشان داري و تحملشان مي كني و البته فقط به خاطر او.
نگفتي چون مي دانستي او مي داند و فهميدي كه چرا او هم نپرسيد.
نگفتي چون مي دانستي او آنها را بسيار دوست دارد.
نگفتي چون ميدانستي تو هم بايد اينچنين كه او هست باشي.
و البته نگفتي كه چقدر دوست داري ، مي توانستي تو هم مانند او ديگران را ببخشي و دوست داشته باشي .
و تمام شب را افسوس خوردي كه چرا چنين نيست!!!
البته دوست داشتي من هم اينها را اينجا نياورم تا هيچگاه او را ناراحت نكني.!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:20 AM | Permalink | 4 comments
كدوم پارك تو كدوم شهر؟
كدام رفتگر در كدام پارك دل شما را از روي زمين جمع كرده است؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:15 AM | Permalink | 1 comments
May 29, 2006
نيكا كوچولو
واي...امروز همه اش سورپريز!
خب البته به خاطر يكي دو مورد مجبور شدم برنامه امروز پالايشگاه رفتن رو كنسل كنم. فقط به خاطر شركتهايي كه كارشناساشون تازه ساعت 4 به بعد يادشون مي افته كه بايد يه كمي هم كار بكنند.
واي كه اگه ديروز كلاس نداشتم ، ساعت 4 رفته بودم و اين دردسر هم برام درست نميشد.
خلاصه تو همين حين و احوالات برنامه ريزي بودم كه نوزاد شاعر بهم خبر داد كه بالاخره نيكا كوچولو يگانه نوزاد واحد مهندسي هم بالاخره به جمع وبلاگ نويسها پيوسته است. ورود ايشان را هم تبريك مي گويم. خوشحال شدم يه عالمه.
لينكش رو به نام نوزاد نوزاد شاعر گذاشتم تو لينك دوستانم.
موفق باشي نيكا جون . انشاءالله نوشته هاي بهتري رو ازت تو خونه جديد ببينيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:16 AM | Permalink | 0 comments
May 28, 2006
تنيس
اين عكس توپ تنيس من است. كه پارسال با كلي هيجان رفتم و خريدم ولي به دليل وجود امكانات و وقت كافي فقط در حد 4 جلسه آموزشي رفتم باشگاه انقلاب.
يكي يه باشگاه معرفي كنه كه هزينه ثبت نام سالانه نخواهد و همچنين امكان آموزش همزمان براي من و همسرم وجود داشته باشد تا دو نفري برويم و تنيس را با هم تمرين كنيم.
همين عدم وجود امكانات است كه باعث مي شود ، جوانها بخواهند بروند خارج از كشور ديگه...

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:18 PM | Permalink | 0 comments
دوران وبلاگ نويسي
خب مي بينم كه كم كم داريم دوستان ديگر رو هم وارد مجموعه وبلاگ نويسها مي كنيم.البته به نظر من كار بدي كه نيست هيچ، خيلي هم عالي است.
نبايد هم فكر كنيم كه حتماً كلماتمان بايد قلنبه سلنبه باشند. اتفاقاً هرچه ساده تر بگيريمش بهتر است. خب حالا به هرحال بعضي از دوستان واقعاً هنرمند هستند كه من در مقابلشان اصلاً حرفي هم نمي زنم. ولي خب دوستان ديگري كه اين كار را بخواهند بكنند ، به نظر من بد نيست كمي با راحتي و بدون احساس معذب بودن و يا رودربايستي اين كار را انجام دهند.
مخصوصاً فكر مي كنم كساني كه در مرحله اي از زندگي به سر مي برند كه حالا يا در حال تصميم گيري براي آينده هستند يا در روزهايي به سر مي برند كه در آينده شان تأثير زيادي خواهد داشت ، اين كار را هم براي اينكه در آينده براي خودشان يادآوري باشد و هم اينكه ديگر دوستان از آن استفاده كنند انجام دهند خيلي عالي خواهد بود.
شعاري كه در دنياي اينترنت وجود دارد اين است :
I blog , so I am
و به قول دوستان
you are, so blog...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:03 PM | Permalink | 2 comments
به خدا خوبم!!
خيلي نوشته هاي قبلي دپرستون كرد؟؟
نه بابا زندگي اونقدرها هم كه مي نويسم تلخ نيست...فقط آنهايي را كه گاهي اذيتم مي كند يا درباره ديگران است مي نويسم تا هم خودم كمي احساس آرامش بكنم و هم اينكه باور كنيم و بدانيم چه چيزهايي ممكن است در زندگي گاهي آدميزاد را دچار تنش و ناراحتي بكند.
شايد اين يادآوريها براي خودم هم كمكي باشد براي اينكه فراموش نكنم كه لازم است از كساني كه نسبت به من لطف داشته اند تشكر كنم، كساني را دوستشان دارم ، بيشتر دوست داشته باشم و ...
خلاصه به قول معروف گذشته هاي خودمان و گذشته هاي ديگران بايد براي بهتر كردن زندگي آينده مان استفاده شود.
پس نگران من نشويد حالم خوبه!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:56 PM | Permalink | 0 comments
تجربه
او از نفرت چيزي نمي دانست. در خانه اي بزرگ شده بود كه مادر همه را مي بخشيد و هميشه در گوش كودكانش سخن از محبت با ديگران را مي گفت. محبت با همه كس ، از طفل كوچك تا يك سالخورده !
براي او همه انسانها خوب بودند مگر اينكه خلافش ثابت مي شد. خيلي از مواقع هم براي دفاع از اين اعتقادش با بسياري از دوستان نزديكش در مبارزه بود. خوشبختانه خداوند حس خوبي به او داده بود كه مي توانست با دو يا سه ارتباط طرف مقابلش را بشناسد و محدوده نزديك شدن به او را تعيين كند و هميشه هم فكر مي كرد همين حفظ محدوده است كه او را از مشكلات حفظ مي كند، البته تا آن موقع اشتباه هم نمي كرد.
تا زماني كه وارد دنياي كار و منافع مادي شد...
او همچنان با همين اعتقاد ادامه راه ميداد، بدون اينكه باور كند كساني هستند كه حاضرند براي دستيابي به مال و اندوخته بيشتر حتي خواهر و برادر خود را زير پا بگذارند چه برسد به اشخاص غريبه اي مثل او...
خوشحال شد ، زماني كه به وسيله يكي از نزديكان به كاري دعوت شد كه علاوه بر درآمد بيشتر، ارتباطات بيشتري را براي او مي آفريد و او هم شديداً دوستدار روابط گسترده!
ولي ...
باور نمي كرد، بلايي كه در آن دوران دو ساله به سرش آمد برايش به اندازه يك عمر تجربه به همراه آورد. البته و صد البته باعث شد، كلمه تنفر و نفرت داشتن را نيز با جان و دل احساس كند و به زبان آورد.
آه كشيد،
اشك ريخت،
بدش آمد، متنفر شد،
ديگر حاضر نبود بعضي افراد را ببيند و فهميد حتماً لزومي ندارد بعضي مسائل و حرمتها حتماً حفظ شود چرا كه ديگران اين كار را نمي كردند.
بعد از مدتي دوباره توانست اعتقادات گذشته خود را باز يابد، ولي اين بار با گسترده كردن محدوده اوليه نزديك شدن به ديگران، تا دامنه اي كه حتي نزديكترين افراد را هم كه قبلاً وارد كرده بود به بيرون راند...
البته و صد البته ،ديگر براي او، همه انسانها خوب نبودند :(
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:48 AM | Permalink | 7 comments
May 27, 2006
شكست يا پيروزي
شکست تنها يک چيز را ثابت مي کند:
اينکه اراده و قصدمان براي پيروزي کافي نبوده است.
پس بهتره دوباره بشينيم و هدف هامون رو مجدداً بنويسيم.شايد در انتخاب اهداف اشتباه كرده بوديم كه نتونستيم اراده قوي اي هم براي رسيدن به اونها داشته باشيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:33 AM | Permalink | 1 comments
اين پنجشنبه و جمعه هاي كوتاه
نمي دونم چرا هر روز ديگه اي از هفته خيلي بيشتر از 24 ساعت طول ميكشه ولي اين پنجشنبه ، جمعه ها خيلي كمتر؟
ديروز تا اومدم به خودم بجنبم ديدم شب شده و از ساعت ده و نيم گذشته و بايد دوباره بخوابم!
يكي نيست كه بتونه يك فكري براي افزايش زمان اين دو روز آخر هفته بكنه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:01 AM | Permalink | 1 comments
May 24, 2006
نقاشي
زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كردن
پس هميشه چنان زندگي كن كه چون به عقب باز گشتي نياز به پاك كردن نباشد
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:39 PM | Permalink | 0 comments
تفكر براي زندگي بهتر
مردم خود را با همه چيز خسته ميکنند مگر با تفکر وانديشه
اين جمله را كه امروز ديدم ، من رو ياد يك جمله اي انداخت كه هميشه مادرم تكرار مي كند. خيلي به هم ربط ندارند ولي خب بد نيست در موردش بيشتر فكر كنيم.
جمله هميشگي مادر اين است: هركس فكرش كار نكند دست و پايش كار مي كند.
اين را زماني به كار مي برد كه مي خواهد به ما ثابت كند كه اگر مي خواهيد يك زندگي به نسبت آسوده ، حداقل از نظر كاري با حداقل فعاليت جسماني داشته باشيد بايد فكرتان را به كار بيندازيد . يا زمانهايي كه كاري را بدون فكر انجام مي دهيم به طوري كه به اشكال بر مي خوريم و مجبوريم آن را تكرار كنيم اين جمله را به كار مي برد.
حالا اين جمله هم همان را به طريق ديگري عنوان مي كند، آن هم اينكه همه ما داريم زندگيمان را همينطوري پيش مي بريم، همه نوع كاري هم در طول روز انجام مي دهيم. در حالي كه اگر كمي چاشني فكر و انديشه را هم به اين زندگي اضافه كنيم ، هم مسيرمان براي رسيدن به اهداف را كوتاهتر مي كند و هم باعث مي شود با كمتر كردن اشتباهاتمان دوباره كاريها را حذف كنيم كه خود باعث خستگي كمتر ما خواهد شد و ...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:14 PM | Permalink | 0 comments
خواب
قبلاً لطيفه هايي مي ساختند كه مثلاً شخصي خواب ميديده كه داره يك ساندويچ بزرگ مي خوره بيدار ميشه مي بينه نصف لحافش رو خورده.
البته از نوع خرافي مذهبي اش رو هم زياد شنيده بوديم كه مثلاً كسي به شخصي بدهكار بوده و تو خواب مي بينه مرده و روز قيامت اون شخص به تلافي طلبي كه داشته قسمتي از بدن اين فرد بدهكار را مي سوزانده و بعد كه فرد بيدار مي شده است ، مي ديده كه دقيقاً در همان جايي كه در خواب سوزانده شده بوده لكه يا زخم سوختگي بزرگي وجود دارد...
حالا بگذريم ، امروز صبح اين اتفاق براي من افتاد. هميشه براي خودم ساعت مي گذارم، و هميشه هم قبل از اينكه ساعت زنگ بزند از خواب بيدار مي شوم، ديشب بر همين احوالات ساعت نگذاشتم و چون به نسبت روزهاي ديگر زودتر مي خوابيدم مطمئن بودم كه بيدار ميشوم و نيازي به ساعت ندارم.
صبح تمام مدت خوابي را مي ديدم كه مثلاً فراموش كرده ام به كلاسم بروم و در نتيجه دير يادم مي افتد و ...درگيري هاي بعد از آن كه هميشه وقتي آدم ديرش مي شود رخ مي دهد، گم كردن وسايلي كه بايد همراه مي داشتم، سوييچ ماشين، لباسها و غيره .
خلاصه در همين حين و درگيريها بود كه صداي در همسايه را شنيدم،اين همسايه هميشه دخترش را ساعت 6:30 دم در همراهي مي كند تا سرويس سوار شود و من هم تقريباً هميشه،همزمان با ايشان از خانه خارج ميشوم.
بله ...بيدار شدم و ديدم از زماني كه هميشه بيدار ميشوم نيم ساعتي گذشته است. خدا خلوتي خيابانهاي تهران در روز چهارشنبه را حفظ كند...به موقع رسيدم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:08 AM | Permalink | 0 comments
May 23, 2006
دوست نداشت ...
دوست نداشت كه لحنش هنگام صحبت كردن در مورد آينده او ، لحن بدي داشته باشد، ولي خب هميشه از آنجايي كه نگران او بود و از مسيري كه او پيش گرفته بود راضي نبود، نمي توانست هنگام اظهار نظر كردن ناراحتي خودش را پنهان كند و به روي خودش نياورد.
واقعاً نمي دانست چرا او با وجودي كه نگراني اطرافيان را در مورد خود مي داند باز هم به خودش اهميتي نميدهد.
آيا واقعاً اهميت عمرش را كه به همين ترتيب داشت به هدر مي رفت، نمي دانست؟تا چه وقت مي خواست به گذراندن عمر به اين ترتيب و بدون هدف ادامه دهد. آرزوهاي بلندبالايي داشت ولي اينكه حتي يك قدم براي رسيدن به آرزوهايش برنمي داشت همه را متعجب مي كرد.
آنقدر به نظرش سخت مي آمد؟ يك ثبت نام ساده در يك موسسه آموزشي كه به راحتي مي توانست وابستگي اش را به اطرافيان كمتر كند...تحمل يك دوره كوتاه دانشگاهي (در رشته اي كه به خاطر علاقه داشتن به آن ورود خود به دانشگاه را يك سال به هدر داده بود!) آيا واقعاً اينقدر سخت بود؟ نكند راحتي زندگي و اينكه خانواده فشار واقعي را به او وارد نمي آوردند باعث شده بود كه اين چنين راحت انديش باشد! چرا براي ديدن دوستان و جلسات گروهي هميشه وقت داشت ولي براي انجام كارهايي كه مي توانست آينده راحت تري را برايش در پيش داشته باشد، هيچوقت خالي پيدا نمي كرد؟
هميشه صحبت كردن و فكر كردن در مورد آينده او را تحت فشار قرار ميدهد ،ولي آيا اين تنها بهانه اي براي فرار از آن نيست . من كه فكر ميكنم اين افسردگي ها و تنشهاي عصبي دليلش همان دليل دل دردهاي زمان دبستانش است.
خداييش زمان آن نرسيده كه با خودش خلوت كند و كمي بيشتر فكر كند؟ يا حداقل از اطرافيانش كمك بگيرد؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:48 AM | Permalink | 3 comments
May 22, 2006
برداشتهاي ديگران از زندگي انسان و تفكراتش
اينكه ديگران هميشه از تفكرات آدم اشتباه برداشت مي كنند ، هميشه وجود داشته و هيچ راه گريزي هم برايش وجود نداره .
و مخصوصاً مشكل از آنجايي شروع ميشه كه بر پايه اين برداشت اشتباهشون سعي مي كنند راه حل هم ارائه بدهند. اين ديگه ميره جزء عذاب آورترين كارها ، چون به خودت قول دادي كه نظرات همه رو گوش بدي و بهترين رو انتخاب كني پس نمي توني زيرش بزني ، درسته؟ ولي اگه انتخابت اشتباه باشه و به مسير اشتباه بري ديگه تقصير خودته ، نمي توني بندازي گردن كساني كه خب به هرحال تو ديدگاه خودشان داشتند براي صلاح تو نظر ميدادند. شايد اون نظرات براي اونها عملي بوده ولي براي تو جواب نداده است.
ولي مطمئناً راه حلش اين نيست كه آدم از همه كس آدم ببرد و با هيچ كس حرف نزند و به قولي گوشه عزلت بگيرد. هيچوقت هيچ كس تا حالا نمي تونسته بفهمه تو ذهنم چي مي گذره بماند كه الان هم با وجود اين نوشته ها نخواهند فهميد. ولي خب اين وب نوشته ها باعث شده حداقل افراد و دور و بريهام رو بهتر بشناسم!!
حالا من هم از تمام دوستاني كه من گاهي نسبت به حرفها و تفكراتشون سوء برداشت داشتم معذرت مي خواهم و اميدوارم در اون زمان پيشنهادي ارائه نكرده باشم كه باعث حركتشون به سمت غلط شده باشه...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:39 AM | Permalink | 0 comments
May 21, 2006
Barbapapa
ما بچه هاي قديمي كه زمانمون نه ماهواره اي بود ، نه ويديويي و حتي تلويزيون دو تا كانال بيشتر نداشت، خيلي بيشتر از بچه هاي امروزي از كارتونها و برنامه هاي اونطوري لذت مي برديم ، البته الان هم همينطوره ، يكي از لذت بخش ترين كارها هنگامي كه چند نفري با هم هستيم ، اسم بردن از كارتونهاي قديمي است و فكر كردن به اينكه چرا هميشه شخصيت اصلي كارتونها بالاخره از دوري يكي از اعضاي خانواده رنج مي برد.
امروز كه داشتم وبگردي مي كردم تو يكي از وبلاگها، به سايت رسمي كارتون بارباپاپا رسيدم و دلمون نيومد لينكش رو براتون نذارم.
همون خانواده با شخصيتهاي رنگ به رنگ كه با تغيير شكل مي تونستن مشكلات رو حل كنن.
بارباپاپا عوض ميشه
اين جمله رو هيچكدوممون از يادمون نميره.
ببينم هيچ كدومتون مي تونيد اعضاي خانواده رو نام ببريد؟؟؟
يادآوري خاطرات خوش هميشه براي همه مون لذت بخش است.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:54 AM | Permalink | 2 comments
اصطلاح جديد
همه اش از زندگي مون ناراضي هستيم ، فكر مي كنيم اونور دنيا با اينجا فرق مي كنه.
درس اين دو سه جلسه كلاس هم در مورد احساسات و تنشهاي وارده بر آدم است.مكالمه اي كه داشت بين دو دوست بود كه يكي از آنها از كار و مسير خانه تا كار خسته شده و داره شكايت مي كنه.
اصطلاحاتش خيلي به كارمون مياد:
Métro , Boulot , Dudu
حالا از نظر ديكته شايد يك اشكالاتي داشته باشه. ولي به معني اين است كه روزمان را با مترو براي رسيدن به كار مي گذرانيم، بعد هم كه كار و در آخر هم خواب يا همون لالا...
پس در مورد كار و تأثيرش بر زندگي روزمره بايد باور كنيم كه همه جا آسمان همين رنگ است.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:01 AM | Permalink | 0 comments
VIVRE
Vivre , pour celui qu'on aime

Aimer , Plus que l'amour même

Donner , sans rien attendre en retour

Libre , de choisir sa vie ... Sans un anathème , sans un interdit
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:52 AM | Permalink | 0 comments
دوست داشت...
دوست داشت ، زمان مدتي مثلاً يك ماه متوقف مي شد تا اون مي تونست تمام كارهاي عقب افتاده اش رو انجام بده . مثل كتابهايي كه روي هم تلنبار شده بود، مثل فيلمهايي كه دوست داشت ببينه، مثل نوشتن خاطراتي كه هميشه اول سال سعي مي كرد به موقع بنويسه ولي وقتي يك مدتي از سال مي گذشت زمان به روز كردنش مي رسيد به ماه به ماه. مثل دوستاني كه دوست داشت باز هم دور هم جمعشون كنه و ....
دوست داشت ، بقيه هم همونطوري كه اون دنيا رو نگاه مي كرد دنيا رو مي ديدند.
دوست داشت‌، همه نسبت به هم محبت داشتند، اگر هم نه لااقل قدر محبت ديگران رو مي دونستند.
دوست داشت ، همه افراد قدرت اين رو داشتند كه از چهره طرف مقابلشون بفهمند كه چه حسي داره و عكس العملهاي مناسب اون حس رو انجام بدهند.
دوست داشت....
و دوست داشتني هاي او هيچ گاه پاياني نداشت همانطور كه بيشتر آنها نيز هيچ گاه به نتيجه نمي رسيدند.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:15 AM | Permalink | 3 comments
May 20, 2006
final-cut
Dear...
Just wanted to say:
Don't cry over anyone who won't cry over you.
Don't let the past hold you back; you're missing the good stuff
When it hurts to look back, and you're scared to look ahead, you can look beside you and your best friend will be there
If you think that the world means nothing, think again. You might mean the world to someone else.(Ne cherches l'amour,il est la...)
Don't frown. You never know who is falling in love with your smile.
What do you do when the only person who can make you stop crying is the person who made you cry?
Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end...
SO GO ON MY BELOVED ONE...I can't stand your tears although i can stand your bad temper that you mentioned!!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:20 PM | Permalink | 0 comments
حتي مهرباني...


فكر نكنيم هميشه محبت كردن دلنشينه!

حتي محبت مي تونه گاهي اوقات ناراحت كننده باشه...

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:44 AM | Permalink | 1 comments
خسته بود...(1)
خسته بود از اينكه بايد هرشب زور زوركي زود مي خوابيد و صبح زور زوركي زود بيدار ميشد،
خسته بود از اينكه بايد لباسهايي را در هنگام خروج از خانه مي پوشيد كه دوست نداشت.
خسته بود از اينكه حتماً و بالاجبار بايد خانه را ترك مي كرد مكاني كه به او آرامش مي داد.
و البته خسته بود از يك مسير تكراري كه هر روز صبح و عصر تكرار مي كرد....
خسته بود از اينكه بايد در محل كارش، از صبح تا عصر كاري را انجام ميداد كه دوست نداشت.
خسته بود از الكي لبخند زدنها به روي اشخاصي كه احساس مي كرد از نظر عقيده بسيار با آنها متفاوت است.
خسته بود از اينكه بايد در اين دنياي خسته كننده روز را به شب و شب را به روز مي رسانيد.
خسته بود از مهربان بودن نسبت به افرادي كه هيچگاه قدر مهرباني هايش را نمي دانستند.
حتي گاهي از خودش خسته مي شد با وجودي كه آدمي بود كه احترام زيادي به خودش قائل بود و هميشه خود را عالي مي دانست.
ولي از اينكه نمي توانست شرايط را به گونه اي بچرخاند كه خودش دوست داشت علاوه بر خستگي ،كلافه و عصباني هم بود.
كاش مي توانست......
ولي آيا دست خودش بود؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:26 AM | Permalink | 1 comments
May 17, 2006
Notre Dame De Paris!
يادش بخير دو سه ماه قبل رو كه تئاترNotre Dame De Paris شده بود برنامه شب و روزمون! پيدا كردن متنهاش، بازيگرانش و حتي از دست دادن نسخه اصلي به دست آمده به خاطر به دست آوردن آهنگهاش به صورت audio... قول دادن به دوستان براي دادن سي دي اين فيلم به آنها و متأسفانه از دست دادن آخرين نسخه باقيمانده با يك غفلت كوچولو...سايـــــــــــــــــنا ، فيلمم رو بيار ديگه!!
متن زير مربوط به صحنه اي است كه Smeralda يا همون دختر كولي كه از دست مأمورها فرار كرده و تو كليسا پنهان شده مي خونه. به نوعي دعايي است كه براي مريم مقدس مي خونه:



Ave Maria!

Pardonne-moi

Si devant toi

Je me tiens debout



Ave Maria!

Moi qui ne sais pas me mettre à genoux


Ave Maria!

Protège-moi

De la misère, du mal et des fous

Qui règnent sur la terre


Ave Maria!

Des étrangers il en vient de partout


Ave Maria!

Écoute-moi

Fais tomber les barrières entre nous

Qui sommes tous des frères


Ave Maria !

Veille sur mes jours et sur mes nuits


Ave Maria!

Protège-moi

Veille sur mon amour et ma vie



Ave Maria…………
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 4:25 PM | Permalink | 5 comments
به ياد كلاس فرانسه
اين كلاس فرانسه رفتن ما هم كه شده سوژه. البته بين خودمون يعني شاگردهاي كلاس...
در شروع هر ترم وقتي معلم جديد ازمون مي خواد كه خودمون رو معرفي كنيم و دليل كلاس اومدن رو ازمون مي پرسه ، تقريباً به جز ميكروبيولوژيست عزيز كه ويزاش اومده و داره ميره كانادا و يكي دو نفر ديگه كه به خاطر كار يا تحصيل دارن اين زبان رو مي خونن بقيه ميگيم Pour s'amuser !!! يعني براي تفريح... ولي خداييش به قول azi_gy ديگه براي ترم PI4 يا به عبارتي ترم 12 موسسه يه كم زشته كه دليلمون اين باشه، ولي آخه غير از اين نيست كه دروغ نمي گيم. ولي براي من يكي هميشه ياد گرفتن زبانهاي ديگه خيلي لذت بخش بوده. با وجودي كه به دليل كمبود وقتم خيلي نمي تونم اونطور كه بايد و شايد به آموختن اين زبان مخصوصاً بپردازم ولي همين كه مي تونم از يك فيلم با زباني غير از انگليسي و فارسي چندتا لغت بيشتر بفهمم خودش خيلي قشنگه! فكر مي كنيد بتوانم يك روزي علاوه بر زبان فرانسه، آموختن يك زبان ديگر رو هم شروع كنم؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:59 PM | Permalink | 5 comments
مهندسها و صنايعي ها
من از اينور هي ميگم آخه مهندسي هم شد شغل كه هيچ هيجاني نداره ، از اونور همكاران گرامي صنايعي هي خودشون رو عذاب
مي دهند كه بگن رشته صنايع هم جزء رشته هاي مهندسي است.
ديروز تقريباً يك ساعتي داشتيم بحث مي كرديم با يكي از دوستان سر اين موضوع. و ايشان تأكيد فراوان داشتند كه تا محاسبات اقتصادي و كنترل پروژه و اين حرفها نباشه مهندسي ميشه يه رشته صرفاً تئوريك :O حالا
نمي خواهم كل بحث رو اينجا شرح بدهم چون اون اصلاً برداشتش از بحث من اشتباه بود. آخرش هم با گفتن يك جمله كه شما بخواهيد نخواهيد ما دنيا رو گرفتيم آفلاين شد و فرار كرد(البته در مورد ايشان واقعاً صدق مي كند چون ايشان پسر امير هستند)
ولي خداييش با دو واحد رياضي پاس كردن كه نميشه آدم مهندس بشه ;) ولي خب حالا چون خيلي از دوستانم صنايع خوندند براي اينكه ناراحت نشوند مي گم ، اشتباه نامگذاري بوده بايد رشته شما هم مي رفت زيرمجموعه مديريت... P:
البته خيلي جدي نگيريد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:30 AM | Permalink | 2 comments
تهديد!
جالب شد! هنوز وبلاگ نويسي رو شروع نكرده تهديدها عليه من شروع شد...
خودش هم از جانب واحد منابع انساني ! امروز تهديد كردن كه اگه دوباره عليه غذاها بد بنويسي آخر ماه عاقبتش را خواهي ديد;)
اين ماه رو هم بهم ارفاق كردن! شايد هم دلشون به حالم سوخت.
دو روز بعد هم حتماً مي خوان بگن اين وبلاگ تو باعث ميشه هر روز كارشناسان شركت وقتشون تلف بشه كه هي بخوان وبلاگت رو بخونن. بايد بيشتر مواظب خودم باشم! البته با هم دوستيم ، مگه نه ؟؟
اين پست رو نوشتم تا وبلاگم رو مشهور كنم. جو شلوغ كني و اين حرفها ديگه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:23 AM | Permalink | 0 comments
May 16, 2006
هيچ كس واقعاً نمي تونست كاري كنه؟
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسی، هرکسی، هيچ کس.
کار مهمی در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسی اين کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسی عصبانی شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوری تمام شد که هرکسی يک کسی را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.
اين ماجراي هر روزه ما رو مي سازه !! وقتي مي خونمش مي بينم كه هميشه همينجوريه، به هركسي ميگي تو شروع كن ، ميگه نه !چرا هيچ كس كاري نمي كنه؟ درحالي كه واقعاً وقتي انجام ميشه كارها كه همه كس با هم انجامش بدهند.
ولي... اين روزها زيادي از حد خودمون رو دوست داريم در نتيجه دلمون نمي خواد كاري كنيم كه باعث بشه خسته بشيم! من كه اميدم رو از دست نميدم انقدر منتظر مي مونم تا بالاخره هركسي بتونه يك كسي بشه تا شايد همه كس هم بتونه جاي هيچ كس رو بگيره و دنيا بشه گلستان ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:23 AM | Permalink | 1 comments
نوشته هاي حاصل از فكر خودم؟؟
نوزاد شاعر كه خودش خداي كلمات ادبي و لحن خوش و بيان زيباست به من تو يكي از پستها يادآوري كرده بود كه مگه قرار نبود وبلاگم رو نوشته هاي خودم تشكيل بده.(خب بيراه هم نميگه اصلاً وبلاگ ساختن رو كه با هم شروع كرديم سر همين مطلب بود.)
راستش امروز با خودش هم صحبت كردم و گفتم كه متأسفانه من نوشته هاي ادبي بلد نيستم بنويسم،اصلاً واقعيتش اينه كه در سالهاي مدرسه هم از زنگ انشاء بدم ميومد،خيلي از مواقع انشاءها رو مامانم برام مي نوشت ;-) ، نوشته هاي خودم هم مطمئناً بي ادبي نيستند ولي ناچارم يا چيزهايي كه مي بينم و احساس مي كنم رو بنويسم يا اينكه گريزي بزنم به نوشته هاي ديگران و با اقتباس از حرفهاي اونها متني رو بنويسم كه توش تراوشات ذهني خودم هم گنجانده شده باشه.
البته براي اين كار دوستان هم كمكم مي كنند و گاهي نوشته هايي به من ايميل مي كنند كه چون خوشم مياد يا باعث ميشه به فكر فرو بروم ، سعي مي كنم تو پستهايي كه ميذارم ارائه بدم. اميدوارم مورد قبول باشه ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:05 AM | Permalink | 0 comments
May 15, 2006
غذا خوردن با اعمال شاقه
من يكي كه خيلي اهل غذا نبودم ، با اين غذاهايي هم كه تو شركت بهمون ميدهند ، ديگه شدم يه مرتاض واقعي. از كل خوراك ، خودم رو مي كشم ميتونم فقط دو سه تا سيب زميني رو بخورم كه باعث ميشه فقط يه سيري كاذب بهم دست بده ! هيچي ديگه نمي خورم تا عصر كه مي روم خونه. هوا هم كه گرم شده ، وقتي مي رسم خونه فقط مي تونم يه مشت گوجه سبز بخورم.
خودم هم موندم كه چطور زنده ام.؟!
فقط يكي دو تا توضيح كوچك در مورد غذا باعث شد ، يكي از همكاران حالتي پيدا كند كه براي برطرف كردنش مجبور شد كلي دنبال آبليمو و ... بگرده ، ولي آيا واقعاً غذا سالم بود؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:52 PM | Permalink | 2 comments
حرف زيادي...
اي بابا! اين coral كوچولوي ما به من پيام فرستاده كه نصيحت پدربزرگ عزيزم رو گوش بدم و از اون آدمهايي نباشم كه خيلي حرف ميزنن . ديدم راست ميگه ، پستهاي قبلي ام خيلي طولاني بودند. خداييش شما چطور حوصله تون اومد كامل بخونيدشون. باشه چشم عزيزم ،متنهام رو كوتاه مي كنم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:46 PM | Permalink | 0 comments
نحوه كامنت گذاري!
دوستان عزيزي كه وبلاگ رو مطالعه مي فرماييد.
اگه نظري داريد و مي خواهيد كامنت بگذاريد از اين آيتمي كه از شما ميخواهد عضو شويد تا بتوانيد كامنت بگذاريد نترسيد.
اگر وبلاگ نداريد با انتخاب آيتم Other به راحتي مي توانيد كامنت بگذاريد و تنها اسمتان را از شما مي خواهد.
اگر هم كه حتي نمي خواهيد اسمتان را هم بنويسيد آيتم Anonymous را انتخاب كنيد.به همين راحتي...
ولي واقعاً خوشحال ميشوم نظراتتان را در مورد وبلاگم بخوانم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:18 AM | Permalink | 2 comments
اصول شادي بخش (2)
* چيزهايي را که دوست داري به ديگران ببخش. (آخه خداييش چطور دلت مياد اين پيشنهاد رو بدي؟؟)
* قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند .
* با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود . (تو رو خدا به اين توجه كنيد.كاري كه خودتون حوصله انجام دادنش رو نداريد از كس ديگه نخواهيد.)
* به هيچ کس اميد نداشته باش جز به ذات يگانه خودش .
* براي اينکه شاد باشي ، ابتدا ياد بگير شادي آفرين باشي . (گاهي انقدر چرت و پرت مي گم خودم هم به عقل خودم شك مي كنم.)
* به ديگران کمک کن آنچه را مي خواهند به دست آورند تا رضايت آنها ، شادي واقعي را نثارت کند .
* هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن ،(اين رو با تمام وجود حس كردم ، چون هميشه چشم مي خورم ;) آخه چطور دلتون مياد؟؟من اين كار رو نميكنم شما هم نكنيد ديگه)
* و بالاخره اينکه ؛ انعطاف پذير باش ، نيايش و کرنش معنوي انجام بده و زياد ببخش تا شادي را از عمق وجودت احساس کني .

چشم... من ميرم اين اصول رو اجرا كنم ببينم شادي مياد تو دلم خونه كنه يا نه! شما هم بريد بسه ديگه انقدر وبلاگ نخونيد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:39 AM | Permalink | 0 comments
اصول شادي بخش (1)
اين اصول رو يه آزمايش كوچيكي روش مي كنم ببينم جواب مي دهند يا نه!
* شادي خود را به هيچ چيز و هيچ کس وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
* انتظار نداشته باش ، هميشه آن چه در اطرافت اتفاق مي افتد مطابق ميل و خواسته ات باشد . (اين امر رو كه ديگه باور كردم !!)
* هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير. ( آخه اصلاً فكر آدم كار نمي كنه كه بخواد تصميم بگيره)
* از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آن ها به خود پاداش بده . (با قسمت دومش موافقم ولي قسمت اولش يه جوريه!)
* اجازه نده اتفاقات ناخوشايند روحيه ات را خراب کند . (من اجازه نميدم ، خودشون بي اجازه هر كار دلشون ميخواد مي كنند)
* با بحث هاي بي نتيجه انرژي خود را هدر نده . (اين يكي رو پايه ام. )
* با خود مهربان باش تا بذرافشان محبت و مهرباني باشي . ( من يكي كه خودم رو خيلي دوست دارم.)
* زندگي خود را هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن . (هي برنامه مي نويسم واسه خودم ولي دريغ كه گاهي همه چي به هم ميريزه.)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:18 AM | Permalink | 0 comments
عكس شادي

واقعاً آدم به فكر مي افته كه چه چيزي باعث شادي اين چنيني اين گربه شده!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:56 AM | Permalink | 0 comments
May 14, 2006
عنوان جديد
واقعاً اين بلاگ رو ساختم تا در مورد كار و زندگي توش صحبت كنم.كاري كه گاهي باعث ميشه زندگي نتوني بكني. حداقلش اينكه از زندگي اون لذت واقعي رو نبري. موندم تو اينكه واقعاً چرا بايد اينطور باشه. البته اين امر داره در مورد تمام افراد اتفاق مي افتد.
همه به قولي زنده اند تا كار كنند. تازه خيلي ها كاري رو هم كه دارن انجام ميدن رو دوست ندارند. يكيشون خود من و خيلي از دوستان ديگرم كه ميشناسم. اون موقع كه هركدوممون كنكور مي دهيم ، انقدر تحت فشاريم كه همه چي رو انتخاب مي كنيم دريغ از اينكه بدونيم اين انتخابها درستند يا نه. آيا اين رشته و شغلي مرتبط با آن را دوست خواهيم داشت يا نه !! البته خيلي از مواقع هم فقط ظاهر كارها رو مي بينيم. اينكه بشيني تجهيزات مختلف يه واحد رو طراحي كني در مرحله اول براي همه خيلي جالب به نظر ميرسه، در حاليكه بعد از يه مدت همين امر جالب ميشه آينه دق تو مهندس.......
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:04 AM | Permalink | 0 comments
سخنان ناب
اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.(سقراط)
اين رو طفلكي سقراط صدها سال پيش گفته است ولي دريغ از يه گوش شنوا... جالب اينجاست كه خيلي از افرادي كه تو دسته دوم سخن سقراط قرار مي گيرند هميشه شاكي هم هستند كه تو چرا حرف نمي زني! ولي سقراط عزيز مشكل اينجاست كه رودربايستي گاهي اصلاً اجازه نمي دهد طرف مقابلت رو خاموش كني. در نتيجه بايد بسوزي و بسازي، مخصوصاً اگه فرد رو چند روز هم باشه كه نديده باشي و حرفها رو دلش مونده باشه .اونوقت ديگه با بيل هم خاموش نمي شود. ;-)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:46 AM | Permalink | 1 comments
آيا مشورت لازمه؟
به نظر تو آخرش كه چي؟؟
آيا نظر كس ديگه ميتونه به آدم كمك كنه؟ به نظر من كه وقتي آخر سر خودمون تصميم نهايي رو مي گيريم ، بي معني است كه وقت ديگران رو هم بگيريم و اونا رو مجبور كنيم به حرفهامون گوش بدن يا راه حل ارائه بدن. خداييش مغز مفت گير نياورديم كه! بذاريم اون طفلكي ها هم مغزشون آرامش داشته باشه ،تا وقتي كه لازمه تو زندگي خودشون تصميمي بگيرن بتونن از اون استفاده كنن.ولي واقعيت اينه كه الان هيچ كس به اين موضوع اهميت نميدهد، همه فقط به فكر خودشون هستند . كار خودشون پيش بره بقيه ...!
خسته شدم از اينكه همه هميشه از من راه حل مي خوان مخصوصاً وقتي كه مي بينم يك ساعت از وقتم رو مي ذارم ، خودم رو خسته مي كنم ، آخرش طرف ميره ...انگار كه اصلاً نشنيده تو چي گفتي! بابا اين اصل "و امرهم شورا بينهم" هم مال زمان خودش بود ، الان ديگه جواب نميده.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:13 AM | Permalink | 1 comments
May 13, 2006
براي شاد بودن
شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:50 AM | Permalink | 0 comments
يعني ميشه؟؟
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
ولي واقعيت اينه كه نميشه!درسته؟؟ پس خودمون رو گول نزنيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:46 AM | Permalink | 1 comments
May 9, 2006
يه نصفه آدم
فكر مي كنم اين حرف گوته داره تو قسمت ما اتفاق مي افته: آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند .
واقعاً همينطوره؟ اينكه يه نفري كه سالي دوازده ماه به زور پيداش ميشه انقدر محبوبه كه تمام افراد ديگه به خاطر اون بايد له بشوند؟
البته به قول دوستان بنازم قدرت پاچه خواري رو...
آخه ديگران رو بگو ، انسان چقدر بايد احساس ضعف بكنه كه منتظر باشه يكي بياد ازش تعريف كنه بعد اون هم فقط اون يه نفر رو جلو چشمش ببينه و اون يه نفر بشه گل سرسبد.
يه مورد كوچك و بي ارزش بشه جنگ اعصاب براي بچه هاي يك واحد توي يك شركت بزرگ!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:36 PM | Permalink | 2 comments
آزادي
ميشه اين نوشته تاگور رو باور كرد : آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی خود ماه است که او را پایبند می کند .
ولي فكر مي كنيد براي همه انسانها هم بتوان چنين فرمولي رو اعمال كرد؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:08 PM | Permalink | 1 comments
بالاخره درست ميشه
تمام كارها بايد از اول تكرار بشه.ارسال نامه ، بازديد ، پيگيري مجدد، آخرش هم حتماً جوابگو بايد باشي كه چرا اينطوريه!
اگه آدميزاد اميد رو تو وجودش نداشت ،فكر نكنم مي تونست يه روزش رو هم حتي به شب برسونه.
اميد سرابی است که اگر ناپديد شود ، همگی از تشنگی خواهيم سوخت!!:-(
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:28 AM | Permalink | 0 comments
May 8, 2006
زندگي كودكانه
كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:46 PM | Permalink | 0 comments
واي چقدر خوبه!
اين كه آدم بتونه يكسري كارها رو كه دوست داره انجام بده خيلي خوبه.
مثلاً اينكه هركس بتونه بره دنبال علايق خودش و زندگي انقدر آدم رو تحت فشار نذاره كه مجبور باشه همه چيز رو فقط تحمل كنه.
اين مسأله چند وقتي است كه حسابي داره من رو آزار ميده.اين كه بري به محل كارت ، از صبح تا شب مجبور باشي كارهايي رو انجام بدي كه دوستشون نداري :( عذاب آوره.
به هركس هم كه ميرسي مي گه خب برو دنبال علايقت. من هم الان دارم همين فكر رو ميكنم و همين مسأله مدتي است كه ذهن من رو مشغول كرده. منتها واقعيت اينه كه تو اين دنيا بايد دنبال اون دسته از علاقه هايي هم بروي كه توش پول باشه ;)
روش كار مي كنم ببينم مي تونم هرچه زودتر از شر محاسبات اين كوره آشغالسوز كه فقط بلده من رو بسوزونه خلاص بشوم يا نه.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:06 PM | Permalink | 0 comments
زندگي زيبا
سلام ،
مي خوام اين وبلاگ رو هر جور شده ادامه بدهم . وبلاگ قبلي كه هيچي ! در اثر اشتباه نيست و نابودش كردم.
شروع كار وبلاگ نويسي از آنجا شروع شد كه همكار شاعرمان تصميم گرفت براي نوشتن شعرهاش يه وبلاگ بسازه، از اونجا شد كه من هم افتادم تو دنياي وبلاگها.
تقريباً هر روز دارم وبلاگهاي مختلف رو مي خونم. جالبه ...
اميدوارم از اين طريق بتونم خودم رو مجبور كنم كه پس از مدتها دوري از مطالعه و كار كردن مفيد با كامپيوتر كمي با دنياي كامپيوتر كه كلي هم تو اين مدت عوض شده آشنا بشم.
از شما دوستان هم كمك مي خواهم. خداييش از دنياي كدهاي جاوا سر در نميارم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:32 AM | Permalink | 0 comments