Oct 31, 2006
امروز
از صبح به نسبت انرژي ام خوب بود.
كار هم زياد داشتم و يه بند نشستم بودم داشتم كار مي كردم.
ولي نمي دونم چي شد كه
بعد از ظهر يهو دلم گرفت.
از اون دل گرفتنهايي كه دست و دل آدم به هيچ كاري نميره
به نظر شما وقتي يه عالمه بايد كار انجام بديد
همه شون هم فوري و فورس ماژور باشن
ولي حسش تو وجودتون نباشه چيكار ميتونيد بكنيد؟
اگه با من بود و موقعيت مناسب داشتم
مثل بچه ها كه يه كاري رو دوست ندارن
ولي به زور انجام ميدن....
مي نشستم اول يه فصل گريه اساسي مي كردم
بعد همونطور كه هق هق مي كردم و
عصبانيتم رو با پرت كردن كاغذها و خودكارها
يا كوبودن وسايل و مدارك رو ميز نشون ميدادم
بقيه كار رو با حرص و غضب اساسي ادامه ميدادم
كاش مي شد...
حداقلش اينجوري يه كم سبك مي شدم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:03 PM | Permalink | 1 comments
سوژه كاري
بهم گفتي كه چند روزه پستهام كاري شدن
يعني همه اش حول و حوش كار مطلب مي نويسم.
آخه بنده خداهايي كه من و تو باشيم
و از صبح زود تا عصر كه بهترين ساعات يه روز پاييزيه
سركار باشيم...
عصر هم از ترس اينكه به خاطر دو قطره بارون باعث نشه
مسير يه ساعتمون دو ساعت طول بكشه
بدو بدو ميريم خونه
مگه سوژه ديگه اي هم مي مونه كه در موردش حرف بزنيم.
واقعاً نميدونم چي بگم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:00 PM | Permalink | 1 comments
طفلكي كارشناس مربوطه
وقتي تو يه شركت براي انجام يه كاري
از دو تا شركتي استعلام بشه
كه هركدوم با يكي از مديرا ارتباط دارن
فكر مي كنيد چي ميشه؟
هيچي...كارشناس مربوطه از صبح كله سحر
هي بايد كپي از مدارك قديمي ارائه كنه
هي بايد نتايج بررسي ها رو مرور مجدد كنه
هي بايد بره و جواب مديرش رو بده
هي بايد ببينه كارشناس اون يكي مدير چي گفته
هي...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:26 AM | Permalink | 0 comments
Oct 30, 2006
شركت قديمي
شركتي كه دو سال پيش ازش اومدم بيرون
رو گذاشتن براي فروش!
يكي از همكاران كنوني ام
قبلاً اونجا بوده.
خب البته يه مدتي هم مدير يكي از قسمتها بود،
امروز مي گفت از ديشب تا حالا
دو تا از همكارهاي اونجا بهش زنگ زدن و
از ايشون خواستن كه اگه كاري سراغ داشتن
بهشون اطلاع بدن!
متاسفانه شركت مذكور هميشه در كش و قوس اين مسائل بوده است.
يعني به قولي پايه گذاريش از اول مشكل داشته
الان هم ميگه به چندتايي از همكارها اعلام كردن
كه بايد برن به بعضي ها هنوز نه...
من كه فكر مي كنم واقعاً تو يه همچين شرايطي كار كردن
خيلي سخته!
به هيچ عنوان آدم آرامش فكري براي درست كار كردن نداره
حالا فشارهاي ديگه كه هميشه هست رو هيچي درباره اش نمي گم!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:29 PM | Permalink | 2 comments
خواب بهتر است يا كار؟
صبح قرار گذاشته بوديم با بابا بريم دنبال خونه
من هم از ذوق اينكه صبح نبايد زود بيدار شم
ديشب خيلي عجله اي براي خواب نداشتم.
صبح هم فقط نيم ساعت بيشتر از هميشه خوابيدم
يعني ديگه ساعت 6:40 دقيقه با سيري كامل از خواب بيدار شدم.
روزهاي ديگه ساعت شش بيدار ميشم
و تا عصر احساس خستگي و كوفتگي دارم
نتيجه گيري كه از اين مسئله ميشه كرد اينه كه
زمان مناسب براي بيداري همين 6:30 تا 6:40 دقيقه است
حالا چرا موقع انتخاب زمان شناوري كار
ساعت كاري 7 رو انتخاب كردم نميدونم!!
گرچه متأسفانه يه مشكل ديگه هم هست
اون هم اينه كه اگه تا قبل از ساعت 7 از خونه بيام بيرون
ديگه ماكسيمم 50 دقيقه طول ميكشه برسم سركار
ولي وقتي از 7 ميگذره قسمتهاي آخر رو بايد بدوم!!
حالا ميگيد چي كار كنم؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:28 PM | Permalink | 3 comments
Oct 29, 2006
تكنولوژي در ايران
خداييش اين ملت رو چه به تكنولوژي؟
ديروز دو تا صحنه رو ديدم كه دلم ميخواست...
اولي اش اين بود كه بنده چون ديدم بانكها خيلي شلوغن
و از طرفي يه سري كارت پارسيان دارم كه رو سرم مونده
خواستم زرنگي كنم و از طريق اينترنت قبض موبايل رو پرداخت كنم
خلاصه با هزار زور و زحمت و ورود از سايتهاي مختلف تونستم
لينك پرداخت قبوض تلفن همراه رو پيدا كنم
خلاصه وارد شدم و پس از ورود مشخصات متوجه شدم كه
حدود صد توماني هم بابت كارمزد بپردازم،
با مشورت دوستان به اين نتيجه رسيديم كه از تو صف ايستادن بيشتر مي ارزه
قبول كردم و دكمه ادامه عمليات رو هم بعد از ورود مشخصات كارت
شامل رمزهاي ورود اينترنتي وارد كردم اينجا بود كه
اي دل غافل ، صفحه بعدي رو باز نكرد...
يك بار، دو بار و بيش از ده بار دكمه سعي مجدد رو فشار دادم
در نهايت جواب داد كه:
This page is expired
قبضم كه پرداخت نشد، فقط اميدوارم از كارتم پول نكشيده باشه.
صحنه دوم هم در كوچه خودمان اتفاق افتاد
ديدم كه يه ماشين آشغالي در خيابان پارك كرده
و كنار آن سه تا كارگر مشغول حمل سطلهاي جديد طرح مكانيزاسيون
جمع آوري زباله هستند! گفتم شايد ميخواهند درون كاميون خالي كنند كه...
نه!! باور كردني نبود!!!
آشغالها رو روي زمين خالي كردن و بعد
مثل گذشته با بيل مشغول جمع آوري آنها رو ريختن آنها به درون كاميون شدند!
نكته جانبي اين بود كه در كنارشان خانمي با بچه اش ايستاده بود
و كار آنها رو تأييد مي كرد و هي به اين طرح جديد بد و بيراه مي گفت
كه آره هيچ كس از اينها راضي نيست و ...
اي خدا يعني ميشه يه روزي برسه كه ما هم با جون و دل تكنولوژي رو بپذيريم؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:38 AM | Permalink | 2 comments
Oct 28, 2006
تعطيلي
عجب تعطيلاتي شد...
ما به مسائل ديگه اش كاري نداريم مثل اقتصاد و...
كارمندي به اين قضيه نگاه مي كنيم
كه چهار روز تعطيل بوديم.
و خوب استراحت كرديم.
اين وسط فقط سر موسسه زبان كيش كلاه رفت
كه هفته پيش ما رو كه كلاسمون پنجشنبه بود به خاطر
تعطيلي كلاسهاي جمعه در روز قدس، تعطيل كرده بودند
كه يه موقع برنامه هاشون به هم نريزه
اين هفته هم كه باز ما تعطيل شديم.
از طرفي بچه زرنگ شديم و يه قسمت مهم از خونه تكوني عيد
رو كه شامل اتاق خواب تكوني مي شد انجام داديم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:26 AM | Permalink | 3 comments
شجاع باش
ديگه ترس ، تنبلي و دو به شك بودن بسه
بايد يه سري مطالعه و تست و ... انجام داد
و بعد براي يه چند ماه ديگه تصميم قطعي رو عملي كرد
آخه اگه بخواهيم رو برنامه مون پيش بريم
مجبوريم اين كار رو بكنيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:26 AM | Permalink | 2 comments
يادت گرامي
پارسال اولين جايي كه اومديم براي عيدفطر
با ماشين نو خونه شما بود
ماشيني كه مدلش هفته بعدش شد
آدرس خونه هميشگي ات...
امسال هم اولين جا خونتون بود
ولي فقط عكست رو ديوار روبرويي
به آدم خوش آمد مي گفت.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:24 AM | Permalink | 3 comments
Oct 23, 2006
بسازم خنجري تيغش ز فولاد...
تو ممكنه به خاطر لپ تاپ عقده اي شي
خيلي چيزهاي ديگه هم وجود داره كه
ممكنه من رو آخرش عقده اي كنه
مخصوصاً كه اين دل نامروت
هرچيزي رو كه چشم مي بينه ميخواد.
از طرفي هم شديداً تنوع طلب شدم
دلم ميخواد همه چيز رو تجربه كنم.
بابا ...شركتهاي بزرگ !!
تو رو خودا ! سرعت پيشرفت تكنولوژي تون
رو يه نمه بياريد پايين تر.
آخه ما هنوز يه كامپيوتر pentium II تو خونه ام دارم
كه انقدر درب و داغونه كه كلاً بستيمش گذاشتيمش كنار
آخه من هنوز يه گوشي موبايل دارم كه صفحه مونيتورش سياه سفيده
چه برسه به گوشي دوربين دار و تكنولوژي mp3 player
آخه من هنوز با واكمن و سي دي من دارم به آهنگ و موسيقي گوش ميدم
چه برسه به mp4 player با ظرفيت 20gig
آخه من هنوز تو مراسمها و مسافرتها با گوشي موبايل همسرم عكس ميندازم
چه برسه به دوربين كانن 8 مگاپيكسلي...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:22 PM | Permalink | 1 comments
عيد فطر
بابا تو رو خدا امروز ماه رو نبينيد
آخه اگه ببينيد ما يه تعطيلي رو از دست مي ديم

پ.ن. شنبه 27 آبان تعطيله .اگه فردا عيد بشه ميفته جمعه :(
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:20 PM | Permalink | 2 comments
كي هستي؟
اي كسي كه هر روز از كانادا
وبلاگ من رو مي خوني
لطفاً يه نشان و ردي از خودت بذار
تا بدونم كي هستي.
خيلي خوشحال ميشم من هم نظراتت رو بخونم.
حداقلش اينجوري از حالت با خبر ميشم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:19 PM | Permalink | 1 comments
Oct 21, 2006
دوربين عكاسي

وقتي فهميدي تو بانك صد ميليون برده اون آقا
چشات درخشيد
دلت مي خواست از اون صد تا رو فقط تو يكي اش
رو در وهله اول مي بردي
تا باهاش يه دوربين دبش كه دوست داري بخري
تا بتوني از من و خودت عكسهاي خوشگل بندازي
هي عكس بندازي ولي
باز آخرش يه عكس درست و درمون براي چاپ كردن
نداشته باشيم :)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:04 AM | Permalink | 5 comments
روبوسي
امان از اين فرهنگ رو بو$سي
آدم دق مي كنه
ميري تو يه مهموني كه حداقل 30 نفر اونجا هستن
بايد با همه دست كه ميدي هيچي
رو ب!وسي هم بكني
اون هم از نوع سه تايي اش!
حالا خدا رو شكر كه در اسلام دست دادن و عمل فوق الذكر
با آقايون نامحرم كه جمع كثيري از افراد هر مهماني رو در برميگيره
حرامه وگرنه با عين اون سي نفر بايد ...
البته بماند كه خب شما هم اين كار رو نكرده باشيد
همسر گرامي كه با اون افراد دست داده و ... :(
خلاصه حالا ميدونيد مشكل كجا بيشتر پيدا ميشه؟
اينكه مخصوصاً در فصل پاييز نيمي از اين جمع سرماخورده ان
از اون نيم ، نيمي شون ممكنه بهت اشاره كنن كه سرماخوردن
پس ازشون مي گذري...
ولي نيم ديگه انگار روشون نميشه بگن سرما خوردن!!
خب...حالا اين تازه هنگام وروده
موقع بيرون رفتن هم همين آشه و همين كاسه
تازه در اين حين از اون نيمي كه دفعه اول گفته بودن
سرماخوردن باز ممكنه نيمي شون يادشون بره كه تكرار كنن
تو هم كه حواس نداري...
چي ميشه؟؟
هيچي فردا صبح كه از خواب بيدار ميشي احساس مي كني
همه جوره مريضي
آب ريزش بيني داري... گوشت درد مي كنه
گلوت يه لحظه مي سوزه...لحظه بعد خارش داره
سرفه هاي خشك مي كني...چشمات باد كرده
گوشه لبت تبخال زده !
و ...
بابا نكنيد اين كار رو....


پ.ن: اين مدلي كه كلمه رو نصفه نيمه بلا سرش آوردم به خاطر ترس از فيلترشدنه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:01 AM | Permalink | 1 comments
Oct 18, 2006
friendship
How friends break?
Both friends will think the other is busy and will not contact,
Thinking it may be disturbing.
As time passes-by,
Both will think let the other contact.
There-after, each will think why should I contact first,
Then your love will be converted to Hate.
Finally without contact the memory becomes weak.
They forget each other.
One fine day, they will meet and blame one another.
So keep in touch with all your friends like ,I am trying to do now.

امروز اين اس ام اس رو از يكي از آشناها دريافت كردم
جوابم اين بود كه در مورد خانواده و فاميل چطور؟
البته در مورد دوستان اين متن هميشه صدق مي كند
ولي زماني كه تو هميشه زنگ بزني ولي جوابي نگيري و البته بعد از مدتها كه همديگر را مي بينيد
تازه از اين شاكي باشند كه چند وقتي است كه از شما خبري نيست چطور؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:52 PM | Permalink | 2 comments
چرا؟

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:41 AM | Permalink | 4 comments
non!
Tu es comme moi.
J'ai peur d'écouter un film français
Et tu as le même sentiment pour un film anglais!
Tu sais, on pense qu'on ne peut pas comprendre
Donc on échappe de problème principal…
Nous devons penser mieux et
trouver une bonne solution.
Peut-être on doit organiser un programme
Pour bien étudier les langues étranger…
Pense-toi et dis-moi.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:40 AM | Permalink | 1 comments
سرعت
باورم نمي شد به اين سرعت اتفاق بيفته
قرار بود حداقل يك تا دو ماه طول بكشه
ولي به طور دقيق بايد بگم
فقط بيست و چهار روز طول كشيد.
اگه كلش هم به همين سرعت پيش بره!
نه دوست ندارم آرامشم به هم بخوره.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:39 AM | Permalink | 1 comments
Oct 17, 2006
جات خالي ونوس
ديروز كه ايميل مدير منابع انساني راجع به ساعتهاي شناور
كاري به دستم رسيد
قبل از هرچيزي ياد تو افتادم
گفتم جاي ونوس خالي كه بخواد ساعت ورود
رو هشت و نيم صبح انتخاب كنه!
آخه ميدوني ميخوان به طور آزمايشي يه دوره اي رو
انجام بدن كه هر فرد انتخاب كنه كه زمان ورودش
از ساعت هفت تا هشت و نيم كدوم باشه
و به همين ترتيب ساعت خروج از چهار تا پنج و نيم متغير ميشه
كاش بودي و وقتي دير ميومدي ديگه دلت نمي سوخت كه
هر ماه كلي كسر كار مي خوري!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:32 AM | Permalink | 3 comments
پياده روي
سال 79 و 80 بود
زماني كه مسيرهاي زيادي رو با هم پياده طي مي كرديم.
يادت مياد هر هفته يه چند روزي رو
از دانشگاه تا ميدان توحيد پياده مي اومديم.
يا گاهي از ونك تا پارك ملت
و مسلماً پياده روي از پارك وي تا پارك ملت
هم در روزهاي ديگر جزء لاينفك زندگي بود.
سالهاست كه كم پيش مياد كه
بتونيم مسيري رو كه مشترك باشه پياده بريم.
تو صبحهاي زود ميري و ديگه نميشه با هم باشيم.
جفتمون هم خيلي دوست داريم كه محل كارمون
به هم نزديك باشه تا بتونيم با هم بريم و با هم بياييم.
هنوز هم منتظر اين اتفاق هستيم.
مگه نه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:29 AM | Permalink | 4 comments
Oct 16, 2006
روز غذا
با شكم گرسنه روز جهاني غذا را
گرامي ميداريم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:36 AM | Permalink | 2 comments
زندگي
خواستم بدونم احساست نسبت به
زندگي الانت چيه.
حيف كه عاديه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:32 AM | Permalink | 0 comments
Oct 14, 2006
كادوي تولد
نه كه اين تولد خودم دنباله دار شده
كادوي تولدت رو پنج ماه زودتر دادم
تا شايد باعث بشه تو هم تولدت دنباله دار بشه
و تا دوم اسفند و شايد هم بعد از اون همينطور كادو بگيري.
آخه ميدوني من امروز هم باز كادوي تولد گرفتم.
از ششم شهريور كه يكي از دوستان نازم فكر مي كرد تولدمه
و كادوم رو برام فرستاده بود تا امروز همه اش دارم كادو ميگيرم.
نرگس با عاطفه ، عاطفه گل نرگس دستتون درد نكنه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:59 PM | Permalink | 3 comments
هه هه هه
نبودم...معلومه ديگه
شيراز بودم D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:56 PM | Permalink | 0 comments
Oct 10, 2006
تولدت مبارك
جمعه تولدته
دهمين ساله كه روز تولدت تو خونه مون نيستي.
ميدوني اون موقعها كمتر تولد مي گرفتيم
ولي الان براي همه مون اهميت بيشتري پيدا كرده
البته خب در حد يه كيك و كادوي كوچيك
ولي با اين حال.
ميخواستم برات يه هديه اساسي بفرستم
ولي نتونستم تو اين چند روز آماده اش كنم
دير كه نميشه
برات هفته بعد مي فرستم.
به هرحال اين رو نوشتم كه بگم:
تولدت مبارك
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:05 PM | Permalink | 9 comments
ونوس
خب الان كه من دارم اين مطلب رو مي نويسم
احتمالاً، اگه پروازتون تأخير نداشته باشه
يه سه ربع ساعتي هست كه از تهران كنده شديد
و تو آسمون ايران داريد به سمت هدفتون ميريد.
هدفي كه سالهاست منتظرشيد.
لعنت به اون سردردي كه ديروز گرفتم
اگه نبود،حتماً قبل از رفتن يه بار ديگه ميديدمت
البته...
مطمئنم در آينده نزديك باز همديگر رو خواهيم ديد.
موفق باشي!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:37 AM | Permalink | 1 comments
دعا
اللهم اني اسئلك....
(دعاي هنگام سحر)
امروز كه تو خواب و بيداري
اين دعا رو مي شنيدم.
يه حس عجيبي بهم دست داد.
خب خيلي وقته كه من ديگه سحري بيدار نميشم.
در نتيجه از اين دعا و خيلي حسهاي خوب ديگه اي
كه موقع سحري ممكنه به آدم دست بده محرومم....
نميدونم چرا حس كردم
يه جوري از يه سري مسائل به طور كامل دور افتادم.
نميدونم چي باعث شد كه من به اين وضعيت برسم.
احتمالاً ورود يكباره به دنياي بزرگترها!!
نذاشت كه ذهنمون به همون صورت به همه مسائل نگاه كنه
با همون پاكي و يك رنگي ، حيف....
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:36 AM | Permalink | 0 comments
Oct 9, 2006
مهمان
عجب مهموناي خوبي
اومدن، فقط افطار كردن
شام هم نخوردن
و رفتن D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:00 AM | Permalink | 4 comments
مورچه
شنبه همكار كنار دستي قندون روي ميزش رو كه پر از مورچه شده بود
برد گذاشت تو آشپزخونه.
روز بعدش من هم متوجه شدم كه قندون من هم از اين مسأله
در امان نبوده .
حالا از ديروز كار من شده فوت كردن مورچه ها از رو دست
و بدنم.
همه اش هم احساس مي كنم كه يه چيزي رو بدنم داره راه ميره
حس خوبي نيست چون همه اش فكر مي كنم
گوشم داره ميخاره يا...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:59 AM | Permalink | 2 comments
Oct 8, 2006
بارون
بالاخره پريشب يه نمه بارون زد.

گرچه فقط به كثيف كردن ماشينها ختم شد.
ولي بازهم خوب بود و كمي هوا رو تازه كرد.

كي ميشه يه بارون اساسي پاييزي بباره ،

كه بوي خاك همه جا رو برداره؟

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:07 AM | Permalink | 2 comments
دانشگاه
اون روز كه الميرا داشت با احساس از رفتن به افطاريهاي دانشگاه صحبت مي كرد
ياد دوران دانشگاه خودمون افتادم
با چه لذتي ما هم در افطاريها شركت مي كرديم.
خيلي درگير برگزاري مراسمها نميشدم.
ولي هميشه حضور داشتم.
هميشه بعد از برنامه افطاري،
كه تو سلف غذاخوري ساختمان هيدروليك برگزار ميشد
يه نيمچه برنامه اي هم بچه ها تو يكي از سالنهاي كوچك
دانشكده اجرا مي كردند.
برنامه كه شامل هنرنمايي همكلاسي هاي هنرمند مثل شعر و موسيقي
و از طرفي هم شامل مسابقه هاي مختلف ميشد.
مسابقه ماست خوري با چشمان بسته، به طوريكه كه هر تيم دونفر
مي شد و نفر مقابل با چشم بسته به آن يكي ماست مي خوروند.
مسابقه سالاد درست كني ...
مسابقه هوش كه شامل سوالاتي درباره
بيوگرافي استادي يا كتابي يا هر مسأله ديگري مربوط به درس
مي شد و بايد به طور بيست سوالي جواب رو پيدا مي كرديم.
و خاطرات ديگري كه فقط خاطره شده اند و ديگر هيچ.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:07 AM | Permalink | 1 comments
Oct 7, 2006
خانم كوچولو
نيمه دوم من...
همون جامدادي با طرحهاي فانتزي قشنگ
كه تونستيم هر كدومشون رو به يكيمون نسبت بديم
با اون خودكارهاي ژله اي رنگ به رنگ و روان نويسها
اون مداد رنگيهاي قشنگ كه گفتي بهتره ازشون استفاده نكنم
چون همينجوريش خوشگل تره
براي من به اندازه يه دنيا ارزش داره
لازم نيست حتماً عينك دودي خفن برام بخري...
تو اين زماني كه ميدونم باز داره استرس برت مي داره
كه چطور هيجده واحد اختصاصي رو با نمره هاي خوب پاس كني.
چطور بتوني نمره هاي بالا بياري و بعدش اقدام كني براي رفتن
كاري كه هنوز به خاطر احساساتت نسبت به مامان هنوز دودل نگهت داشته.
ولي ما همه دوست داريم هر طور شده تو موفق بشي
به هدفهاي رنگ به رنگت برسي
درسته كه خيلي چيزها مثل فرانسه، دانشگاه، زيبايي و ... رو فتح كردي
ولي هنوز هست دنياهاي تازه اي كه منتظر تو هستن براي فتح شدن
مواظب پيشي هات هم هستيم تا سر فرصت بهت بگيم بيايي دنبالشون D:

Labels:

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:19 AM | Permalink | 3 comments
Oct 4, 2006
شمشيرهاي آخته
آغاز جنگ جهاني بين دو واحد اصلي شركت
ببينيم كي برنده ميشه
ولي اگه منم ...چون از شانسم تو هر دو واحد بودم
گوشت قربوني ميشم من و ...
امان از آدمهايي كه جايگاهشون رو نشناخته ،
خودشون رو برتر ميدونن
فكر مي كنن همين سمت خاصي رو داشتن
ديگه نبايد خدا رو هم بنده باشن
فكر مي كنن اگه درخواست كارشون از كسان ديگه جنبه دستوري داشته باشه
نشان دهنده اين است كه در كارشون خيلي جدي هستن
همين مسأله باعث شد كه اين دو تا واحد
كه تا حالا يه جورايي كجدار مريز با هم طي مي كردن
حالا ديگه نيروهاشون شمشير رو از رو ببندن
سر اين شركت چي مياد نميدونم...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:37 PM | Permalink | 2 comments
مرسي آپديت
اين هر روز آپديت كردن وبلاگ هم خيلي خوبه ها
ميتوني بفهمي كيا نگرانت ميشن!! D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:34 PM | Permalink | 0 comments
Oct 3, 2006
يادآوري
يادته پارسال روز تولدم اتفاقي افتاد كه اصلاً انتظارش رو نداشتم
تو بودي كه بهم دلداري دادي و گفتي مهم نيست
اهميت نده و خلاصه سعي كردي كمكم كني كه اون مسأله رو هضم كنم.
خوشحالم كه واقعاً و از ته دل به حرفت گوش كردم
با اون پيشنهاد تو من كلاً هر انتظاري كه در اون زمينه
و البته خيلي موارد ديگه داشتم رو زير پا گذاشتم
و ديگه اصلاً و اصلاً به اين مسائل اهميتي نميدم.
همون بي اهميتيم باعث شد كه امسال با هم مراسم خوبي رو داشته باشيم
دو تايي شاد و بدون هيچ دغدغه اي.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:06 AM | Permalink | 1 comments
جشن تولد
وقتي باهات ساعت سه و سي دقيقه تلفني صحبت كردم
احساس كردم اطرافت ساكته و طبيعتاً نمي توني نه تو راه باشي و نه تو شركت
ولي خب سوالم هم فقط اين بود كه راه افتادي؟
و تو هم جواب دادي بله!
كمي ديرتر از معمول رسيدم چون بايد كادوت رو از خانه مامان اينا برميداشتم،
وقتي رسيدم ماشين سرجاش بود و در آپارتمان هم بسته
نميدونم چرا يه حسي گفت بايد خونه باشي و از قصد در رو كامل قفل كردي.
وارد كه شدم...
تزئينات خونه با اون كاغذ رنگي ها و بادكنكها واقعاً خوشحالم كرد
و پشت سرش ، سرك كشيدن تو از اتاق خواب
با همون نگاه قديمي و آشنا كه نشان از انجام يه كار قايمكي است،
باعث شد...
مطمئنم تو چشمام همه اش رو خوندي.
من تنبل هنوز كادوت رو كامل آماده نكرده بودم.
به بهانه لباس پوشيدن رفتم تو اتاق و در رو كامل بستم
كاري كه معمولاً انجام نميدم.
ميدونستم كادوم چيه، خودت قبلش بهم گفته بودي.
ولي وقتي كيسه رو دادي بهم ، دو تا كادو توش بود.
دومي... يه كادوي كوچك استوانه اي بود كه موقع تكون دادن
صداي ساچمه اي از داخلش رو ميشد احساس كرد.
كادوي تو هم كه هموني بود كه لازم داشتي
براي اينكه بتوني راحت تر و اطلاعات بيشتري رو بريزي رو موبايلت
كادوي دوم من هم يادآور كودكي ها بود...
يه اسباب بازي حباب ساز و البته به قول خودت از نوع مدرنش
با دو تا حلقه كه كف صابون دَرِش جمع ميشه!
براي آماده كردن همه اونا ، مجبور شده بودي صبح از شركت مرخصي بگيري
كه ميدونم براي اينكار حتماً تو دردسر زيادي افتادي
براي همه چي ممنونم و دوستت دارم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:47 AM | Permalink | 1 comments
Oct 2, 2006
مهرگان

هميشه وقتي كسي تاريخ تولدم رو مي پرسه تأكيد مي كنم كه همون جشن مهرگانه...
گرچه متأسفانه ما نسل جديدها خيلي كم هم مطالعه مي كنيم
و هم خيلي كم در مورد ايران باستان و مراسمها وجشنهاش اطلاعات داريم.
داستانهاي مختلفي در مورد اين روز روايت ميشه ،
منجمله به سلطنت رسيدن داريوش، شكست ضحاك به دست كاوه،جشن برداشت محصول و...
من هم مثل خيلي دوستاي ديگه ام هستم.
نميدونم دقيقاً كداميك از اينها صحيحه ؟ شايد هم همه اش.
فكر كنم بد نيست يه نيم نگاهي به اين تاريخ هرچند تحريف شده بندازيم.
به هرحال مهرگان مبارك.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:17 PM | Permalink | 2 comments
تولدم مبارك!
يه آدم چندبار ميتونه متولد بشه؟
به نظر من بارها و بارها...
ولي خب همين آدم يه بار اولي بايد به دنيا بياد كه
بتونه دفعات بعدي تكميلش كنه
و اون روزي است كه مطمئناً خانواده اش هيچوقت فراموشش نمي كنن
و براي من اون روز بيست و هفت سال پيش در دهم مهرماه اتفاق افتاد.
تولدهاي ديگه اي هم در تمام اين مدت داشتم.
هر تغييري كه در خودم ايجاد مي كنم برام يه تولده.
اميدوارم همه تولدهاي زيادي در زندگي داشته باشن.
تولدم مبارك....
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:07 AM | Permalink | 7 comments
سالگرد عقد
نميدونم تو پنج سال پيش تو اين روز چه حسي داشتي
تا جايي كه فكر مي كنم بايد خيلي خوشحال بوده باشي
براي اينكه بالاخره بعد از ماه ها بودن و رفتن و آمدن
تو اين روز از نظر عرفي و شرعي و قانوني هم مال هم شديم
اين هم يه تولده.
وقتي در مقابل اون سردفتر دار، آقاي موسوي (فكر كنم)
هر دومون بله رو گفتيم.
حس غريبي هر دومون رو در برگرفته بود.
خيلي زود گذشت.
پنج سالي كه هر لحظه اش دربرگيرنده يه خاطره بوده
اميدوارم سالهاي سال ادامه پيدا كنه
و سالهاي سال در كنارم باشي.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:59 AM | Permalink | 1 comments