Nov 29, 2006
باز هم ثبت نام كنكور

خداييش آخرش هم من يكي نفهميدم
اقدام سازمان سنجش براي اينترنتي كردن ثبت نام كارشناسي ارشد
بر چه اساسي بوده؟
اولش مي گفتن براي كاهش مراجعه به ادارات پست
در نتيجه كاهش ترافيك بوده،
از طرفي هم گفتيم شايد براي كاهش مصرف كاغذ بوده
كه گفتن دفترچه ها رو از سايتش داونلود كنيم،
حالا كه بعد از صد بار مراجعه به مراكز مختلف پستي
براي خريد كارتهاي اعتباري مخصوص سازمان سنجش
تونستم اين كارتها رو تهيه كنم،
با يه مسأله جديد هم روبرو شدم،
اون هم توزيع دفترچه با كارتهاي اعتباري بود،
اين رو كه ديدم تمام حدسياتم نقض شد!!
جالب اينجاست كه براي ثبت نام دو رشته ،
طبعاً بايد دو تا كارت بخري ،
و تعجب نكنيد ، تعجب نكنيد ،
اداره پست به ازاي هر كارت يك دفترچه ميداد!!
اين ديگه آخرش بود!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:41 PM | Permalink | 1 comments
تولدت مبارك

بابك جان ،تولد مبارك!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:32 PM | Permalink | 4 comments
Nov 28, 2006
بودن يا نبودن
يه دو روز كه نيايي سرِ كار كلي كار ميريزه سرت،
علاوه بر كارهاي اصلي ،
كلي هم ايميل از دوست و آشنا و غيره و ذلك
رسيده كه بايد بهشون رسيدگي كني
بعضي ها رو بايد جواب بدي
بعضي ها هم جالبند و بايد فورواردشون كني به ديگران
بعضي ها خبرهاي خوب دارن
ولي بعضي ها باعث تأسف و افسوست ميشن
جالب اينجاست كه آدم دلش نمياد
هيچ كدوم رو نخونده بذاره و يا پاكشون كنه...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:30 AM | Permalink | 2 comments
خونه
كار خونه هه تموم شد،
يعني ديگه محضري هم شد .
گرچه پيش خريد شده و بايد منتظر بمونيم تا تحويلش بدن
ولي نميدونم بعد از اين چه بهانه ديگه اي خواهيم داشت
براي اينكه خوش نگذرونيم و باز مواظب پولهامون باشيم.
كاش اقتصاد كشور انقدر به هم ريخته نبود
تا ما جوونا مي تونستيم بهتر قدر زندگيمون رو بدونيم
و ازش لذت ببريم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:29 AM | Permalink | 2 comments
كار
خيلي كارم جديداً سنگين نيست
گرچه زياد است و پر مسئوليت
ولي احساس بدي نسبت بهش ندارم
با اينحال اين دو روز،
با وجودي كه مريضي ام خيلي جدي نبود
فقط يه گلو درد ساده بود،البته براي من
گلو درد هم كم چيزي نيست،
و باعث شد اين دو روز رو به طور كامل خوابيدم
و از جام بلند نشدم،
ولي در كل دلم هم نمي خواست بيام سركار...
دلم يه استراحت اساسي مي خواست.
خدا هيچ كس رو مريض نكنه!

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:28 AM | Permalink | 1 comments
Nov 25, 2006
نمايشگاه
خواستم راجع به چهارشنبه بنويسم
يادم افتاد غريبه هاي آشنا هم اينجا رو ميخونن!
D:
خلاصه خيلي ديگه چهارشنبه خوشگله بود.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:54 PM | Permalink | 4 comments
هوا
آخه اين چه هواييه؟؟
ديروز كه انقدر كثيف بود ،
همه اش احساس كسالت و بي حالي داشتم
امروز هم كه زده به گلوم
و احساس مي كنم گلوم ميخاره!
فقط اميدوارم همين حساسيت باشه
و به گلودرد تبديل نشه.
چون اصلاً حوصله استراحت دوران مريضي رو ندارم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:52 PM | Permalink | 0 comments
Nov 21, 2006
سفر به فرانسه
حالا تو هي برو كلاس فرانسه
هي زبان بخون، هي آهنگ گوش بده
اگه خدا بخواد يكي رو بفرست جايي
نمي پرسه زبان مردم اونجا رو بلدي يا نه
بهش روش ديگري رو براي برقراري ارتباط در نظر ميگيره
مثل موسيقي!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:03 PM | Permalink | 4 comments
Nov 20, 2006
آخ جووونم...

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:47 PM | Permalink | 0 comments
آزمايش
امروز از طرف شركت معرفي شده بودم به يه آزمايشگاه
براي يك سري آزمايشهاي كلي و حتي سونوگرافي شكم و...
بايد ناشتا مي بودم و از طرفي وقتم ساعت 9 صبح بود
آخه من عادت دارم صبح تا از خواب پا ميشم صبحانه بخورم :(
حالا فكرش رو بكن بخوام از ساعت 6 كه بيدار ميشم تا 9 چيزي نخورم
من ؟؟اون هم من بدون ذخيره اي و چيزي...
از طرفي بهمون نگفته بودن غير از خون نمونه هاي ديگري هم لازمه
و خب مسلماً آمادگي نداشتم و خانمه هم به خاطر سونوگرافي نذاشت
يه قطره هم آب بخورم، گفت شكمت بايد خالي باشه!! ;)
حالا بماند كه چه كردم! (فقط اميدوارم مقدار نمونه كافي باشه)
از ساعت 9 صبح اونجا بودم تا 11 بالاخره سونوگرافي شدم و اومدم.
تازه امروز بود كه فهميدم مي تونم روزه هم بگيرم ها!!
چون هنوز زنده ام و البته بيشتر از 12 ساعت گرسنه بودم.
قراره يه نماينده از شركت بره جواب آزمايشها رو بگيره
با همكارا به نتيجه رسيديم كه اگه ديديم كه شركت
خيلي بهمون ميرسه و راه به راه تحويلمون مي گيره
و البته بالعكسش، ما رو از همه چي محروم مي كنه
هر دوتاش به معناي اينه كه يه سلاطوني چيزي داريم
و آخراي عمرمونه !
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:42 PM | Permalink | 0 comments
Nov 19, 2006
سرما
هوا انقدر سرد شده
كه وقتي تو ماشين يا تاكسي مي شيني
ديگه دلت نمي خواد پياده شي!
D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:51 AM | Permalink | 2 comments
Là-bas
Tout est neuf et tout est sauvage
Libre continent sans grillage
Ici, nos rêves sont étroits
C'est pour ça que j'irai là-bas

Là-bas
Faut du cœur et faut du courage
Mais tout est possible à mon âge
Si tu as la force et la foi
L'or est à portée de tes doigts
C'est pour ça que j'irai là-bas

N'y va pas
Y a des tempêtes et des naufrages
Le feu, les diables et les mirages
Je te sais si fragile parfois
Reste au creux de moi
On a tant d'amour à faire
Tant de bonheur à venir.
Je te veux mari et père
Et toi, tu rêves de partir

Ici, tout est joué d'avance
Et l'on n'y peut rien changer
Tout dépend de ta naissance
Et moi je ne suis pas bien né

Là-bas
Loin de nos vies, de nos villages
J'oublierai ta voix, ton visage
J'ai beau te serrer dans mes bras
Tu m'échappes déjà, là-bas

J'aurai ma chance, j'aurai mes droits
N'y va pas
Et la fierté qu'ici je n'ai pas
Là-bas
Tout ce que tu mérites est à toi
N'y va pas
Ici, les autres imposent leur loi
Là-bas
Je te perdrai peut-être là-bas
N'y va pas
Mais je me perds si je reste là
Là-bas
La vie ne m'a pas laissé le choix
N'y va pas
Toi et moi, ce sera là-bas ou pas
Là-bas
Beau comme on n'imagine pas
N'y va pas
Ici, même nos rêves sont étroits
Là-bas
C'est pour ça que j'irai là-bas
N'y va pas
On ne m'a pas laissé le choix
Là-bas
Je me perds si je reste là
N'y va pas
C'est pour ça que j'irai là-bas
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:42 AM | Permalink | 3 comments
Nov 18, 2006
لواشك



يه لواشك بهداشتي گير آوردم كه برخلاف بقيه لواشكهاي بهداشتي طعم ترشي داره


ياد خاله تبريزي و لواشكهاي آلوش بخير!


اين طعم انارشه،



شما هم ميخواين؟؟

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:19 PM | Permalink | 2 comments
ثبت نام اينترنتي كنكور
مثلاً ثبت نام كنكور كارشناسي ارشد رو اينترنتي كردن
آخه يكي نيست به اينا بگه هدفتون از اين كارها چيه؟
با اين اينترنتهاي سرعت پايين،
با اين اينترنتهايي كه اكثر سايتها رو فيلتر كردن
يا اگه هم به زور باز كنن عكسها رو حداقل فيلتر كردن
آخه چه ثبت نام اينترنتي؟؟
تازه آخرش چي؟؟
من سال قبل از اينكه نتونستم برم به يه اداره پست و دفترچه بخرم
كنكور شركت نكردم...
امسال هم كه گفتن ثبت نام اينترنتيه كلي خوشحال شدم
كه همه كارها از خونه انجام ميشه و لازم نيست برم اداره پست
حالا كه با هزار زحمت دفترچه رو داونلود كردم
مي بينم نوشته بايد بريم از ادارات پست كارت اعتباري براي ثبت نام بخريم.
آخه به چه اميدي ؟؟
اگه وسط كار اينترنت قطع بشه كي جوابگو خواهد بود؟
تازه واي به روزي كه بخواد يكي دو تا رشته ثبت نام كنه!! طفلكي...
فكر مي كنيد اين يه روش براي افزايش درآمده...
خدايا ! ميگن همه چي مون با سلام و صلواته ،
اين هم يكي اش...
روزي كه خواستم آنلاين شم براي ثبت نام بايد از كل خانواده
بخوام كه بشينن صلوات بفرستن و فوت كنن
شايد كه به خير و خوشي بگذره!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:09 PM | Permalink | 1 comments
شعر به زبان فرانسه؟
شعر گفتن به زبان فرانسه هم تجربه جالبي بود
براي من كه حتي به زبان فارسي هم نميتوانم شعري بگويم.
سر كلاس بعد از گوش كردن به آهنگي از چارلز آزنوار،
قرار شد هردو نفر يك پاراگرافي به متن آهنگ اضافه كنيم...

پي نوشت: خواستم شعري رو كه سروده بوديم بنويسم،هرچي فكر كردم يادم نيومد!! D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:56 PM | Permalink | 1 comments
Nov 15, 2006
دانشكده؟؟
خيلي عوض شده!
از شماره گذاري كلاسها و اتاقها گرفته
تا تابلوهاي راهنمايي كه جاهاي مختلفش زدن!
ياد اون موقعها به خير كه دو ترم طول كشيد
تا تونستيم جاي كلاسها رو پيدا كنيم
كلاسهاي آبشناسي، هيدروليك و البته كلاسهاي دور آمفي تئاتر
كه تا آخرش هم يادمون نموند سمت چپي ها 214 ،216 و...
بودن يا سمت راستي ها!
الان از طبقه زيرزمين شروع كردن و به هر اتاقي يه شماره دادن
حتي دستشويي ها پلاك و شماره دارن!! D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:27 AM | Permalink | 3 comments
Nov 13, 2006
دانشكده فني


دو روز يه كنفرانسي هست تو دانشكده فني...

ميرم كه اين دو روز رو صفا كنم .

تو اونجا راه برم،

نفس بكشم،


تو كلاسهاي قديمي كه پر از خاطره ان...

تازه چهارشنبه هم گردهمايي ماهانه كانون فارغ التحصيلان فنيه

كه جلال ذوالفنون هم برنامه داره!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:58 AM | Permalink | 2 comments
گروه خورشيد
اگه گفتيد هنرمندي كه ما رو دعوت كرده بود كدوم يكي از اينهاست!
توضيح: قيافه اش خيلي هنريه!
پي نوشت: عكسها از استاد بزرگ عكاسي در خانواده مي باشد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:52 AM | Permalink | 1 comments
اين هم از چشم من و استاد شجريان
اون چشمي كه سمت چپ استاده...چشم منه!! :))


D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:49 AM | Permalink | 2 comments
Nov 12, 2006
كمك
تو رو خدا يه كيلو همت!!
به من بديد...
مي خوام برم كلاس هاي شنا و مديتيشن
ثبت نام كنم...
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:20 AM | Permalink | 0 comments
مجيد و شجريان
ديروز رفتيم كنسرت گروه خورشيد
كه به مناسبت اولين سالروز تشكيلش برگزار مي شد.
خب مجيد دو سه ماهي هست كه عضو اين گروه شده.
كلاً كنسرت به طور خصوصي برگزار مي شد
و افراد حاضر همگي دعوت شده بودند.
از جمله مهمانها خب،
استاد صداي ايران محمدرضا شجريان بود.
خلاصه من ديشب كاري رو كردم كه
هيچوقت تو عمرم نكرده بودم...
هميشه از اينكه مي بينم مردم تو خيابون يا حالا هر مكان ديگه اي
هنرپيشه يا خواننده اي رو كه مي بينن ميرن سراغش و
خلاصه كلي با طرف حرف مي زنن يا امضا ميگيرن
احساس ناراحتي مي كنم...آخه فكر مي كنم اين نوعي مزاحمت ايجاد كردنه
ولي خب ديشب...
بعد از كنسرت يه مراسم پذيرايي هم انجام مي شد
همه تو سالن جمع بودن و مسلماً يه نقطه جمعيت بيشتري موج ميزد
اون نقطه هم جايي بود كه استاد شجريان بود.
بعد از اينكه كلي با هم خنديديم كه بياييد بريم ما هم اونجا
بالاخره با بابا و بابك رفتيم اون سمت و مرجان ،عكاسمون
رو هم صدا كرديم كه بيا مي خواهيم عكس بندازيم!!
حالا بگو شانس رو بعد از اينكه هي خودمون رو
تو اون جمع به استاد نزديك و نزديك تر كرديم
و هي استاد استاد كرديم كه سمت مرجان رو نگاه كنه،
دوربين مرجان هنگ كرد ;)
خلاصه به هزار زور و زحمت يه دو تايي عكس
با ايشون انداختيم و ...
اميدوارم مزاحمشون نشده باشيم چون به هرحال طفلكي ديشب
اصلاً مردم واسش نذاشته بودن زندگي كنه
شب خوبي بود مجيد، دستت درد نكنه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:04 AM | Permalink | 2 comments
Nov 11, 2006
آخه...
همه اش تقصير توئه!
ديروز خيلي ذهنمون رو تو مراسم مشغول كردي
اينكه همه اش دلت مي خواست تأكيد كني
كه نياوردن بچه ها و سپردنشون به پدرشون و البته ...
باعث شاديت شده
و از اينكه مجردي اومدي خوشحالي و بيشتر لذت مي بري
ولي از طرفي هم حرفهايي كه از لاغر شدنت
از خراب شدن پوستت و
از دغدغه هاي كوچيك ديگه اي مي زدي
و با اونا ميخواستي بي اهميت بودن
مشكل اصلي ات رو پنهان كني
و واقعاً از رنگ و روي واقعيت مي شد فهميد كه چي حس مي كني
و چي تو قلبت مي گذره!!
بعد از تو هم كه اون پسر جوون
كه پدر و مادر شصت ساله اش
بعد از نزديك چهل سال زندگي كه البته بيشترش به قهر و دعوا گذشته
تازه يادشون افتاده كه نمي تونن با هم زندگي كنن
و يك ساله كه با هم قهرن...
آخه آدم چه كمكي مي تونه به دو تا آدم با اين سن بكنه
مخصوصاً وقتي كه ميدونه خودشون هم هنوز نمي دونن
دعواي اصليشون از كجا بوده ، از كجا شروع شده
وقتي كه هنوز واقعاً ته دلشون جدايي رو نميخوان يعني نمي خواستن
كه اگه مي خواستن تا حالا بايد صد بار...
و چه كمكي به اين پسر بيست ساله با اون همه غم تو چشماش مي توني بكني؟
وقتي كه احساس مي كني محبتت تازه بيشتر داغ دلش رو تازه مي كنه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:28 AM | Permalink | 3 comments
زندگي بقيه
هميشه عادت داشتم از زندگيهاي ديگران تجربه كسب كنم
متأسفانه تو چند ساله اخير، زندگي اكثر افرادي كه مي شناسم
دچار اتفاقات منفي بوده
نمي دونم چرا ولي اغلب افراد تو زندگيشون پس رفت داشتن
چه زوجهايي كه با عشق و عاطفه فراوان زندگيشون رو شروع كردن
و هميشه هم همه فكر مي كردن زندگيهاي موفقي دارن
ولي بعد از سالها و با وجود بچه ، مي بيني كه از هم پاشيدن
يا اگه هم هنوز با هم دارن زندگي مي كنن
به خاطر گذشت يكيشونه
يا اينكه هميشه با دعوا و مرافعه همراهه
نميدونم چرا يه همچين اتفاقاتي داره تو خانواده ها ميفته
ديدن يه همچين مسائلي هميشه دو تا پيامد ذهني براي من داشته
هميشه اولش خدا رو شكر مي كنم كه اين مسائل رو من تو زندگيم ندارم
حالا نه فقط زندگي به قول معروف زناشويي
بلكه حتي تو زندگي خانوادگي با پدر و مادر خودم و همسرم و ...
ولي از طرفي هم هميشه دوست دارم بيشتر بدونم
كه چه چيز باعث اين اختلافات ميشه
چه چيزي باعث ميشه يه زن و مرد هميشه با هم مشكل داشته باشن
و متأسفانه...
ازدواجهاي مجدد مردان به چه دليل مي تونه باشه؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:18 AM | Permalink | 0 comments
سالگرد
نيومدم
ببخشيد! نتونستم.
حتماً ميام...
ميدوني كه هميشه به يادتم!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:13 AM | Permalink | 2 comments
Nov 8, 2006
سرشماري
بالاخره ما رو هم شمردن،همه اش نگران بودم،
آخه ما كه هيچوقت صبحها خونه نيستيم
و شبها هم دير مياييم، كِي مي تونن ما رو بشمارن
آخه خودمون مهم نبوديم
همه اش نگران آينده اين كشور بودم
كه بدون شمردن ما دو تا برنامه ريزي اش به هم مي خوره
و نميتونن يه برنامه پر و پيمون بنويسن!!
خلاصه قرار سر ظهري كه با بابا داشتم
و اينكه هر دومون از روي محبت ماشين برده بوديم
تا در محلي كه قرار داشتيم و كمي پياده روي داشت كسي خسته نشه
باعث شد كه تصميم بگيريم من ماشين رو برگردونم خونه
و بابا بياد دنبالم !
در نتيجه من ساعت دوازده و ربع خونه بودم
و تا در آپارتمان رو وا كردم مامور سرشماري،
از پله هاي طبقه بالا دوان دوان خودش رو بهم رسوند.
گفته بودن بايد يه بيست و هفت تايي سوال بپرسه
ولي خيلي سوال نپرسيد!
البته فكر كنم يه دليلي داشت...
طفلكي هر سوالي در مورد سرپرست خانواده مي كرد
اعم از تحصيلات و شغل و حتي سال و ماه تولد
و بعد همون سوالها رو در مورد من مي كرد
يه جواب مشابه دريافت مي كرد
در نتيجه فكر كنم بهتر ديد كه ازم سوال بيشتري نكنه
چون در نهايت فرقي نمي كرد...
جوابي يكسان و مشابه براي دو نفر!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:39 AM | Permalink | 2 comments
آش پشت پا
عجب آشي شده بود اين آش پشت پاي پدر و مادر همسر
اين مادربزرگ چون شنيده بود كه سفرشون
يه هفت ساعتي طول مي كشه
و با سفر مكه مقايسه كرده بود
ديده بود كه از اون سفر هم خيلي طولاني تره
در نتيجه تصميم گرفته بود حتماً آش پشت پا بپزه
البته ما سفارش كرديم حتماً براي خود مسافرها هم نگه داره
آخه سفرشون كه يه هفته ايه
و خب آش پشت پا هم كه روز سوم پخته ميشه
پس اين سه چهار رو مي تونه آش رو براشون نگه داره!!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:37 AM | Permalink | 0 comments
Nov 7, 2006
پازل هزار تيكه
غضنفر بعد از دو سال یه پازل رو تموم می کنه
بهش میگن: چرا انقدر طول دادی؟
میگه نه بابا اتفاقا خوب تموم کردم روش نوشته سه تا پنج سال.
مرجوووووون چند ساله اين پازل رو هديه گرفتي؟؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:28 AM | Permalink | 8 comments
كتاب
ديروز با دوستي قرار داشتم
چون شغلش طوريه كه حتي لحظه بيرون اومدن ممكنه بهش كاري رو ارجاع كنن
قرارمون رو تو شهر كتاب آرين گذاشتيم
تا من هم بتونم يه دل سير كتاب ببينم!
از شركت كه در اومدم يادم بود كه پول زيادي تو كيفم نيست
و بماند كه يادم هم رفت كه از بانك پول بگيرم
در نتيجه فقط تونستم كتاب ببينم.
واي خدا چي ميشد كه من ميتونستم يه شغلي
تو يه كتابخونه داشته باشم...
اون موقع يه لحظه هم كتابي رو زمين نميذاشتم.
ولي جالب اينجاست كه تو خانواده
به اين شهرت پيدا كردم كه من كتاب دوست ندارم :(
فكر مي كنم به اين دليل باشه كه
هميشه هر كتابي از مجيد و مرجان گرفتم
به وقتي خورده كه اصلاً فرصت مطالعه نداشتم
در نتيجه كتابهايي كه از اونا مي گيرم
يا خيلي طول مي كشه تا تمومشون كنم
يا اينكه تموم نكرده باز مجبورم بهشون برگردونم.
البته الان هم به خاطر يه تصميمي كه البته بهش خيلي هم اميدوار نيستم
برنامه هاي هر شبم پره و
باز احتمالاً تا عيد كتاب درست و درموني نمي تونم بخونم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:17 AM | Permalink | 0 comments
قرآن
سايت جستجو در قرآن به زبان فارسي:

http://www.parsquran.com
چه عجب !!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:16 AM | Permalink | 0 comments
Nov 6, 2006
آسمون
تو اين دوره زمونه درب و داغون
آسمون هم ديگه گيج ميزنه
نه به صبح كه از آفتابي تبديل شد
به ابري ...خودشم ابراي سياهي
كه هرلحظه مي ترسيدي كه الانه كه بارون بباره
نه به الان كه از شدت گرما تصميم داريم كولر روشن كنيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:13 AM | Permalink | 2 comments
Nov 5, 2006
تهران
رانندگي تو اين شهر ديگه غير ممكن داره ميشه
آخه يه زماني آدم فكر مي كرد كه يه ساعتهايي از روز
مثلاً ساعت 10 صبح تا 2 بعدازظهر ساعتي است
كه بايد خيابونها خلوت باشه
چون فكر مي كرديم كه تو اين زمان ديگه هركي
هرجا بوده رفته سر كارش.
يعني ديگه بعد از ساعت 10 همه مغازه ها و ادارات كارشون رو شروع مي كنن.
ولي الان ساعت از 6 و نيم كه ميگذره
ديگه خيابونا رنگ آرامش نمي بينن
تو هر خيابون و كوچه اي كلي ماشين مي بيني
آخه فكر مي كني اين همه آدم كار ندارن
كه وقت و بي وقت تو خيابونان؟
البته به قول دوستي
وقتي ميري تو مراكز مختلف مثل شركتها
دانشگاهها، بانكها و ... هم باز كلي آدم مي بيني!!
واي الان هفتاد ميليونيم اينه
بشه صد به بالا فكر كنم ديگه بايد به فكر پياده گز كردن باشيم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:29 PM | Permalink | 1 comments
ماجراي ساختمون ما
آپارتمان ما در طبقه اول جنوبي يك ساختمان شمالي واقع شده
به طوريكه ما دقيقاً بالاي پاركينگ ساختمونيم
كه البته در اصل همون حياط ساختمونه!
از شانس تنها ساكنان كارمند مآب در اين ساختمان ما هستيم
يعني من كه ديرتر از بابك ميرم تا قبل از 7 از خونه خارج شدم!
بقيه ساكنين چطور؟ هيچي بعد از من زودترين كسي كه خارج ميشه
ساعت هشت و نيم ميره بيرون
اين اختلاف يعني اينكه اونا ميتونن حداقل دو ساعت بيشتر از ما بخوابن
و در نتيجه شبها هم ميتونن ديرتر بخوابن!
مشكل هم از همينجا شروع ميشه...
شبها كه ما حدود ساعت 10 ميخواهيم بخوابيم
همسايگان محترم تازه يادشون ميفته برگردن خونه
يعني از اون موقع است كه تازه سروصداي پارك كردن ماشين
داد و بيداد بچه هاشون
و البته محكم بستن درِ پاركينگ كه
باعث ايجاد زلزله دو ريشتري در خونه ما ميشه
و ما يه دو متري مي پريم هوا !
آي دوست داريم هر از گاهي ماشين رو جايي پارك كنيم
كه صبح موقع رفتنمون بيدارشون كنيم
تا بفهمن كه زندگيها فرق مي كنه
مطمئناً خواب سر شب ما به همون اندازه كه خواب صبح اونا براشون مهمه ارزش داره.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:27 PM | Permalink | 3 comments
Nov 4, 2006
بابا مامان بابك
طفلكي ها هر دفعه يه مسافرتي مي خوان برن
قبلش سايز كفش و شلوار و لباس و... رو همه اش رو ازمون ميگيرن
تازه هي هم ميگن، حالا ما اندازه مي گيريم
ولي خيلي اميدي نداشته باشيد شايد چيزي گيرمون نيادها
وقتي هم برمي گردن...چمدوناشون پره از وسايل مختلف براي ماها
من كه خودم هميشه سوغاتي خريدن براي ديگران
برام خيلي سخت بوده...
چون خودم هميشه از اينكه كسي برام چيزي بياره كه به دردم نخوره
بدم ميومده... در نتيجه هميشه موقعي كه ميخوام چيزي براي كسي بخرم
خيلي اذيت ميشم.
حالا اينها چي مي كشن ديگه نميدونم
آخه هميشه هم سعي مي كنن كه خريدهاشون طوري باشه
كه هيچ كس احساس بدي بهش دست نده.
كاش ما هم تو اين سفر باهاشون بوديم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:18 AM | Permalink | 1 comments
بابا مامان خودم
اين بابا مامانها تا كي بايد به خاطر بچه ها بدون؟
طفلكي بابا...
نميدونم با پولش مي خواست چيكار كنه
ولي حالا كه فهميده ما تمايلمون بيشتر با آپارتمان بزرگتره است
ميخواد جور كنه كه اون رو بگيره
تازه بهمون گفته من الان پولش رو ميدم
شما هم هر چي نقد دارين بدين
بعد حالا با هم حساب كتاب مي كنيم.
آي شما از دست اين بچه ها چي مي كشين!؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:17 AM | Permalink | 1 comments
Nov 1, 2006
من و تو، همه ما!
دغدغه هاي تو، دغدغه هاي من هم هست.
دغدغه هايي است كه نسلمون، داشته ، داره و خواهد داشت.
و دلم براي نسلهاي بعديمون مي سوزه
ميدوني چرا؟؟
چون همه چي سنش داره مياد پايين!
جرم و جنايت كه خب آمارش رو ميدن
ولي من در مورد سني كه دغدغه ها شروع ميشه حرف ميزنم.
تو با چهارسال تفاوت سني با من
شايد فقط به دانشگاه خوب رفتن فكر مي كردي
من به دبيرستان خوب رفتن هم فكر مي كردم
و آزمون مدارس نمونه دولتي و ... را شركت مي كردم!!
خواهرم با هشت سال تفاوت سني با من
به فكر مدرسه راهنمايي خوب بود
نسل پسردايي من با شانزده سال تفاوت سني با من
دنبال مدرسه ابتدايي مناسب بود...
و حالا تو براي نوزادت ، دنبال مهدكودك خوب هستي!!
همه اينها استرس زاست...همه اينها مشغوليت ذهني و دغدغه است
نه تنها پدر و مادر و ديگر افراد خانواده اين مشكل را تحمل مي كنند
بلكه آن كودك ...
يعني نوزاد تو از سني كه اصلاً به حساب نمي آيد
در حال تحمل اين مسائل است.
و براي كساني كه طفلي ندارند...آن طفل نيامده به وجود ...دغدغه هاي پدر و مادرش را مي فهمد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:46 PM | Permalink | 4 comments
خانواده خوشبخت

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:42 AM | Permalink | 2 comments
جدي نگير!
تو به من ميگي
زندگي اينهاست؟؟
تو كه من رو مي شناسي
ميدوني وقتي چيزي رو نفي مي كنم
به خاطر اينه كه خودم از همه بيشتر
سر اون موضوع عذاب كشيدم .
خواهش مي كنم بذار با توجه به آموزشهاي مجيد
حداقل با تكرار يه موضوع باور كنيم كه اونطوري نيستيم.
گرچه همه اش دروغه
و بدترين نوع دروغ ، اونه كه آدم به خودش بگه!
ميرم دنبال دانشگاه بگردم برات!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:38 AM | Permalink | 1 comments