Jul 31, 2006
شركت مشاور

امان از شركتهايي كه ادعاشون ميشه
اغلب هم شركتهايي هستن كه از بالا وارد ميشن
يعني با چهارتا از مديرها آشنا ميشن
بعد جلو ميان
خب طبيعتاً مديرها هم كه كاري تو شركت نميكنن
پاسشون ميدن به ما به قول خودشون كارشناس جزءها!
الان يه جلسه با يه همچين شركتي داشتم
يعني اين شركت تا آب حوض هم مي كشيد
كلي هم به قول خودش connection خارجي داشت
آنقدر صحبت كرد كه ديگه مخم داره سوت ميكشه
نه تنها گفتن كه ميتونن تو همه پروژه ها با ما همكاري داشته باشن
بلكه پيشنهاد براي طرح پروژه هاي جديد هم ميدادند.
بماند!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:47 PM | Permalink | 7 comments
مهرباني تا چه حد؟؟
يه بار تو يكي از پستها از كساني كه زيادي محبت نمي كنن تشكر كرده بودم.
الان هم باز دلم ميخواد تكرار كنم.
وقتي ميگم باهات نميام به اون مكان، ايكاش بفهمي من حوصله اون افراد رو ندارم.
وقتي بهت ميگم ، ميخوام يه كاري كنم، الان نميتونم بمونم پيشت ، ايكاش بفهمي حتماً برنامه اي واسه خودم دارم.
وقتي بهت ميگم، تنها برو من بعداً ميام، ايكاش بفهمي دلم ميخواد تنها باشم.
وقتي ميگم ....
ميدونم دوستم داري، ولي كاش به احساسات من هم اهميت بدي.
چند سال مدت كمي نيست براي شناختن روحيات يك نفر.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:14 AM | Permalink | 3 comments
مدير پروژه ):
پيشنهاد عدم مديريت اجراي پروژه شيراز توسط خودم رو به مدير مربوطه اعلام كردم،
بهانه هاي مختلفي هم آوردم.
ولي اعتقاد داره كه چون يه كار اجرايي بزرگه
و خودم هم تو فاز طراحي كار نظارتش رو انجام دادم،
برام يه مورد خوب تو سابقه ام ميشه.
فقط تو بهانه هام ديگه نتونستم بگم من يه مهندسم
ولي آينده اي براي مهندسي خودم در نظر نگرفته ام
كه سوابقم اهميتي داشته باشه.
به قولي مهندسي بي مهندسي !
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:12 AM | Permalink | 0 comments
متشكر
- خيلي شادم كه تو شادي!
- ممنونم خيلي زياد... شاديهام رو از تو دارم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:05 AM | Permalink | 2 comments
Jul 30, 2006
مادربزرگ

وقتي بهش ميگي بخند موقع عكس انداختن اولش ميگه: آخه خنده ام نمي گيره.
بعد اينطوري ميخنده كه عكس حتماً مورد پسند بچُّش باشه.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:06 AM | Permalink | 2 comments
برنامه ريزي
دوستي امروز گوشزد مي كرد ، كه مطمئن باش كه همه نسبت به زندگيشون برنامه ريزي ميكنن،
و اون برنامه رو پيش مي برن.
و اين رو بدون كه حتي نزديكترين افراد،
ممكنه تو رو از برنامه هاشون مطلع نكنن.
پس تو نبايد در مورد زندگي و آينده ديگران حرص بخوري.
با خودم گفتم، مطمئناً حرص نميخورم،
و اتفاقاً دوست دارم اصلاً هيچ كس از برنامه هاش من رو مطلع نكنه.
به همين دليل هم خودم هيچوقت برنامه هام رو به ديگران نميگم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:42 AM | Permalink | 2 comments
نه
راستش ، خيلي دوست داري كه به كار ديگران كار نداشته باشي.
و البته اصلاً دوست نداري كه ديگران به كار تو كار داشته باشند.
راستش ، خيلي دوست داري كه راجع به موضوعات اطرافت بي خيال باشي.
و البته ديگه دوست نداري كه همه با تو مشورت كنن و نظر تو رو بخوان.
هميشه ميگي وقتي يه كاري رو دوست نداشته باشم كه انجام بدم،خودم در مورد بقيه انجام نميدم تا اونا هم متوجه بشن و اين كار رو نكنن.
ولي جالب اينجاست كه بقيه اين رو هيچوقت نفهميدن.

و ...
خوشبختانه از بعد از دانشگاه ياد گرفتي كه به ديگران "نه" بگي.
ولي بايد تقويتش كني.
از اين هم بهتر و قوي تر بايد بگي:
نه.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:42 AM | Permalink | 1 comments
Jul 29, 2006
برد در فوتبال
ميگفتي تيم فوتبال قبلي كه از واحد شما در اين مسابقات شركت كرده بوده،
از تيم حريفتون 10 تا گل خورده بوده
و جالب اينجاست كه اين تيم رو كساني تشكيل ميداده اند كه الان همه از مديران ارشد شركتتون هستند.
بهت گفتم فكرش رو بكن اونها كه باختند الان اينجا هستند،
شما اگه ببريد حداقلش وزير و وكيل ازتون در مياد.
خنديدي...
بعد از بازي....
برديم!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:06 AM | Permalink | 2 comments
écrire le journal au français…
Negar a cette suggestion que on essai a écrire au français.
C'est bon et je peux écrire plus prive parce que je sais que les gens qui me connaissent ne peux pas comprendre ce que j'ai écrit.
Seulement mes amies dans le cours français savent lire ces mots et les gens qui ne me connaissent pas.
C'est très bien!!
Il y a 3 semaines que j'ai commencé à étudier pour le concoure de maîtrise.
Malheureusement je n'est pas assez de temps pour étudier comme j'ai programmé!
Toujours je dois travailler et dans mon bureau je ne suis pas libre pour ca et aussi aux weekends on va dehors, je ne peux pas rester et faire mes programmes.
C'est assez pour la première fois.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:04 AM | Permalink | 8 comments
پيشرفت
راست ميگي ...اينكه اين دوستمون تونسته از صفر خودش رو برسونه به اين موقعيت كه هنوز سي ساله نشده هم خانه داره و هم خانواده خيلي اهميتش بالاتره تا يكي مثل ماها كه بالاخره يه نيم چه حمايتي توسط خانواده شده ايم.
تازه ميشه گفت ما درجا هم زده ايم تا پيشرفت.
حالا چرا اون حسادت موقعيتهاي ما رو مي كنه؟
خدا به راه راست هدايتش كنه.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:00 AM | Permalink | 2 comments
Jul 26, 2006
شاعرانه ها
خسته از کار،
برای فرار از سنگینی فضا،
خواستم احساسم رو که از صبح باهامه یه جوری بنویسم ولی ....
بلبرينگ ها شفت کمپرسور رو خوردن که پرايد قراره ارزون بشه
و هوا ميره تو راكتور تا فرمون 206 که خیلی بهتر از زانتیاست خوب بپیچه و
این مدارک لعنتی خودشون رو غلط میکنن میفرستن اینجا ما جواب بدیم که آلبالو خوبه تو این فصل
یا نه بابا مربٌاش
یا آبش خوشمزه تره که هِی به من چرا فقط گیر میده ؟
برو ایران خودرو اونجا واکنش تولید توی رآکتور به دما و فشارِ هوا چقدر زیاده و بر اساس استاندارد نیست.....
دارم خفه میشم .....
حسم؟ .....
رو لبم بود ....
کو ؟
پنجره ....یه پنجره ی خوب سراغ ندارین که رو به دریا باز بشه ؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:44 AM | Permalink | 4 comments
زندگي
ديروز داشت يه اعترافي ميكرد:
اينكه از وقتي تصميم گرفته براي كنكور فوق ليسانس درس بخونه
و براي هر روزش يه برنامه سفت و سخت پياده كرده
و زمانش اصلاً به هدر نميره،
تازه روحيه قديمها رو پيدا كرده،
روحيه اي كه با گذشت شش سال از دانشگاه ديگه داشت از دست ميداد:
روحيه سر به سر گذاشتن دوستان،
روحيه شيطنت دوران جواني،
تمركزش رو اطرافيان
و ...
حتي وقتي كارهاي خونه رو انجام ميده احساس خستگي نمي كنه،
كاري كه هميشه براش مايه عذاب بود و سعي ميكرد تا حد ممكن ازش بزنه.
شبها دير ميخوابه و روزها زود بيدار ميشه،
ولي احساس خستگي نمي كنه.
خلاصه خيلي خوشحال بود.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:42 AM | Permalink | 2 comments
يه روز زيبا
امروز با اين احساس بيدار شدم كه
از چهارشنبه خوشگله لذت ببرم
پس
با آرامش صبحانه خوردم،
براي ماشين سوار شدن عجله نكردم
و البته قسمتي از راه رو پياده اومدم.
قرار هم گذاشتم روزم فقط و فقط به حرف خودم باشه .
هركاري كه خودم دوست دارم انجام بدم
و تحت تأثير گفته هاي ديگران قرار نگيرم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:39 AM | Permalink | 2 comments
قلب رئوف
الهي قربون اون احساسات لطيف و قلب پاكت برم
كه با وجودي كه يه مردي با جذبه بالا هستي،
باز هم موقع تعريف كردن يك ماجراي احساسي
يا صحبت در مورد يك فرد از دنيا رفته
چشمات پر اشك ميشه.
شنيدم فيلم نرگس رو هم كه ميبيني
به خاطر پوپك گلدره منقلب ميشي .
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:36 AM | Permalink | 1 comments
Jul 25, 2006
اين هم شقايق هاي دشت لار



تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:24 AM | Permalink | 2 comments
سد لار
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:12 AM | Permalink | 0 comments
مديريت
هه هه هه...
فكرش رو بكن ، من بخوام تو شركت با اين ديد كار كنم كه جاي مديرم رو بگيرم.
البته يه عده فكر ميكنن اگه همه اينطوري باشن ديگه هيچ شركتي مشكلي نخواهد داشت.
پس همه با اين روش كار كنن.
بذار بشمارم ببينم چند نفريم؟؟
خب واحد ما در حال حاضر 10 نفر كارشناس داره.
تو همه شون هم من كوچيكترينم.
پس اگه آسياب به نوبت هم باشه و بذاريم بعد از اين مدير، هركس يه 4 سالي مديريت كنه.
نفرات بعدي هم كه استخدام ميشن همه از من كوچيكتر باشن.
حداقل40سال ديگه نوبت به من ميرسه.
اگه يه cost&benefit مهندسي بگيرم.
ولش كن بابا، بهتره از همين الان كار رو تعطيل كنم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:25 AM | Permalink | 1 comments
زندگي بي دردسر
نظر خوبيه!
تا پنجاه سالگي خونه بابا و مامان موندن،
بهترين پيشنهاده كه تو اين شرايط ميشه داد.
همه چي كه حاضر و آماده است.
تو حقوق بازنشستگي بابا هم كه يه دو سه هزارتوماني بهت حق اولاد تعلق ميگيره.
هركاري هم دوست داشته باشي ميتوني بكني.
فقط تو رو خدا قول بده، حداقل هر از گاهي ظرفها رو بشوري!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:22 AM | Permalink | 2 comments
Jul 24, 2006
مرده باكلاس
شب تو خواب ببيني كه تلفن خونه زنگ ميزنه
شماره اي هم كه ميفته شماره يه موبايل باشه با پيش شماره 0912113
حالا بقيه اش رو يادت نيست.
تلفن رو جواب بدي، صداي كسي رو از اون ور خط بشنوي كه داره شكايت يكي از فاميل رو ميكنه
و بدوني اين صدا، صداي كسي باشه كه مرده و اين رو هم تو خواب هم مطمئن باشي.
واي ي ي ...
حالا خدا پدر اين تعبير خواب نويسها رو بيامرزه:
اگر در خواب‌، با مرده‌اي‌ صحبت‌ كنيد، يعني‌، به‌ زودي‌ خبرخيلي‌ خوبي‌ به‌ گوشتان‌ خواهد رسيد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:27 AM | Permalink | 1 comments
راننده عزيز
مسيري رو كه هميشه با 200 تومان ميرفتي،
يك هفته اي ميشه كه ازت 250 ميگيرن...
حالا تو اين هاگير واگير كه از اين موضوع ناراحتي
بياد و يكي ديگه زرنگي كنه و ازت 300 كم كنه
چيكار مي كني؟؟
هيچي ازش گلاويز ميشي.
وقتي ديدي راننده داره آروم آروم راه ميفته، در ماشين رو باز كردي
راننده وحشت زده ازت پرسيد در رو براي چي باز ميكني؟
- براي جلوگيري از فرار تو كلاهبردار!
مجبور شد بقيه پولت رو پس بده.
نميدونست با چه كساني طرفه!
فكر كرده بود صرفاً دو تا خانم بالاشهري هستيد كه خوشان خوشان داريد ميريد خريد.
نميدونست دو تا خانم هستيد كه از صبح تو محيط كار با ده تا مرد بزرگتر از اون سر و كله زديد.
اين يه ذره راننده كه عددي نيست!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:17 AM | Permalink | 0 comments
Jul 23, 2006
- به چي فكر ميكني؟
- به هيچي.
- يعني چي؟ بايد به من فكر كني!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:41 PM | Permalink | 3 comments
علاج واقعه؟
وجود اين فرد تو واحد كه هيچ كس از دستش امان نداره،
من رو ياد يكي از همكلاسي هاي دوران دانشگاه ميندازه.
بشري همه دلشون ميخواست سر به تنش نباشه.
انقدر آدم بي ادبي بود كه نمي دونستي چطور باهاش بايد حرف بزني.
اولش سعي كرديم بايكوتش كنيم.
تو گروه اينترنتي كه واسه همدوره هاي دانشگاهي بود،
اجازه ايميل فرستادن رو ازش گرفتيم.
بعد كم كم مجبورمون كرد كلاً از گروه بندازيمش بيرون.
ما ميتونستيم اين كار رو با اون شخص بكنيم.
ولي الان تو محيط كار،
ديگه هيچ روشي نمونده كه بتونيم مدير رو راضي كنيم كه اين فرد براي اين واحد مناسب نيست.
كو گوش شنوا؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:34 PM | Permalink | 4 comments
انتظار
چند سالي است كه زندگي اش را در انتظار مي گذراند.
زندگي اي كه مي توانست بسيار راحت و زيبا باشد.
زندگي كه نه از نظر مادي و نه از نظر احساسي مشكلي نداشته است.
ولي...
اميد به زندگي بهتر ،
نگذاشته است كه از آرامش مورد نياز در زندگي بهره بگيرد.
براي رسيدن به خوشبختي لحظه ها را مي گذراند،
در حالي كه شايد خوشبختي همين لحظه ها است.

تو هم همينطور،
اين درد مشترك درمان نمي شود.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:17 AM | Permalink | 1 comments
صبر و تحمل
فكر مي كردي انسان سختي هستي.
فكر مي كردي طاقتت زياد است.
فكر مي كردي دعاهايت به واقعيت پيوسته كه هميشه از خدا صبر مي خواستي.
ولي رفتن بي بازگشتش...
تمام اين فرمولها را به هم ريخت.
فهميدي كه هنوز هم ضعيفي.
هنوز هم شكننده هستي.
و هنوز نياز به خودسازي داري.
باز هم دعا مي كني يا اين بار خودت اقدام ميكني؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:16 AM | Permalink | 0 comments
Jul 22, 2006
آدم بزرگ بودن
از كتاب شازده كوچولو:
"مي دونيد چرا همه اش اصرار مي كنم كه شازده كوچولو از سياره اي به نام B612 آمده بود؟
براي اينكه آدم بزرگها خيلي به اعداد و ارقام علاقه دارند.
مثلاً وقتي بهشان مي گويي يك دوست جديد پيدا كرده اي.
هيچوقت نمي پرسند كه احساساتتان نسبت به هم چگونه است؟ تن صدايش چطور است؟
در عوض مي پرسند:
چند ساله است؟ چند تا خواهر و برادر دارد؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟ "
ديروز فهميدم كه من هم واقعاً جزء آدم بزرگها شده ام،
وقتي كه از داداش كوچيكه به جاي اينكه بپرسم مهماني ات چطور بود؟ خوش گذشت؟ چه كارها كرديد؟
پرسيدم:
چند نفر آمده بودند؟
غم انگيز بود. حس بدي داشت.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:19 AM | Permalink | 1 comments
:)
بخواهي خودشيريني كني،
و به تنهايي خانه را تميز كني
نتيجه اش چيزي نخواهد بود، جز
دست دردي كه شب هنگام خواب را از چشمانت بربايد.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:14 AM | Permalink | 0 comments
تجديد ديدار
دو هفته پيش بود كه sms اي به اين مضمون دريافت كرد:
" 85/4/30 ، دبيرستان فجردانش ساعت 9:30 صبح همه دوستان جمعند"
خيلي خوشحالش كرد، بعد از 9 سال كه از فارغ التحصيلي اش از دبيرستان ميگذشت برايش موضوع جالبي بود.
جمعه صبح با ذوق و شوق يك بچه مدرسه اي آماده رفتن شد.

دوستانش را ديده بود، بعضي را حتي نامشان را به ياد نداشت.
همه تغيير كرده اند.
همه بزرگ شده اند.
همه به نوعي مشغول زندگي شده اند.
بعضي ازدواج كرده اند و بچه هم دارند.
بعضي هنوز دنبال راهي براي فرار از خدمت سربازي.
بعضي هم دنبال كشوري براي سفر و ادامه تحصيل.
بماند كه تعداد زيادي هم قبلاً به خارج از كشور سفر كرده اند.
تعدادي از دبيرها هم حضور داشتند، با چهره هاي شكسته شده از سختي روزگار.
و البته زيبايي برنامه به اين بود كه از هر فرقه اي كسي حضور داشت.
از دكتر و دندانپزشك گرفته تا كارگردان و خبرنگار.
همراه كارت عروسي يكي از همكلاسي ها برگشت.
پيشنهاد شده بود كه هر از شش ماه، باز به ديدار همديگر بروند،
چنين خواهد شد؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:05 AM | Permalink | 0 comments
Jul 19, 2006
تاريخ ايران
كشت و برد و مرد و غارت كرد و در آخر عمر مشغول عياشي شد و اطرافيانش را كور كرد و نه چيزي بيشتر از اينها.
اينا اطلاعاتيه در مورد گذشته كشورم كه من در اثر خواندن كتابي به عنوان خلاصه تاريخ ايران ،
كه به عنوان كتاب مرجع بعضي رشته هاي دانشگاهي معرفي ميشه به دست آوردم.
آقاي نگارنده براي اينكه بتونن كل تاريخ ايران از دوره پيشداديان تا قبل از انقلاب رو تو 173 صفحه بياورند مجبور شدن فقط از همين كلمه ها استفاده كنن.
تو مقدمه هم آوردن كه اين كتاب رو براي كودكشون كه در خارج زندگي ميكنه نوشتن كه با تاريخ كشورش آشنا بشه.
اينجوري اون بچه با اين سابقه تاريخي در ديار غربت چه رفتاري از خودش نشون خواهد داد، خدا داند.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 4:28 PM | Permalink | 1 comments
طالعم را ببين
اين فال نيمه دوم ماه تير منه كه يكي از دوستان اول صبح برام فرستاد :
دستها را دريابيم، دستهايي كه از آنها خوبي پا مي‌گيرد. با صلابت چون كوه و پرسخاوت چون باران.
همواره براي آشتي پيشقدم شويد، (خوبه من با هيچ كس قهر نميكنم، حالا اگه كس ديگه هم قهر كرده، باز ديوار كوتاه تر از ديوار من پيدا نكردن كه برم آشتي)
مراقب باشيد هيچ‌گاه ترس شما را از پا در نياورد، ترس يك عامل كاهنده بسيار بزرگي است. (از سوسك اجازه داشته باشم بترسم ديگه، توروخودا)
انتظار، فرسايش زندگيست، كسي كه راه عشق را مي‌پيمايد هرگز راه را تنها نرفته است.(عزيزم زود بيا امشب خونه، مي بيني كه )
يادتان باشد گشاده‌رويي كليد راهيابي به دلهاست.
بزرگي مي‌گفت انسانهاي خوشبخت كساني هستند كه از جهات مختلف با زندگي روبرو مي‌شوند و انسانهاي بدبخت كساني هستند كه كوره راه باريكي بيش ندارند و آن را هم قضا وقدر از دست آنها مي‌گيرد.(خوشم اومد، برميگرده به دقيقاً پستهايي كه امروز گذاشتم)
برخي از زندگي خود ناراضي هستند و آرزو مي‌كنند كه روزگاران بهتر از اين باشد كه هست.
آن كه نرمي و خوشرويي نشان مي‌دهد سرانجام به مقصود خواهد رسيد.
يك خبر فوق‌العاده خوب دريافت مي‌كنيد. خبري كه اگر به آن بينديشيد، سرنوشت‌تان را تغيير خواهد داد.( فقط اين خبر خوبه طفلكي 3 روز وقت داره كه بهم برسه، بدو ديگه، منتظرم)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:19 AM | Permalink | 0 comments
تكرار(2)
دو روزه فهميدم داداش كوچيكه علاوه بر ساز و موسيقي به شعر و شاعري هم رو آورده،
يه ماهه بابا سخت مشغول تقويت زبان انگليسي اش شده،
مدتيه مامان دنبال طرحهاي جديده،
خانم كوچولو هم كه جاي خود دارد،
داداش بزرگه هم كه از اول واسه خودش راه و مسيري رو انتخاب كرده بود و دنبالش رفته بود،
به خانواده ام افتخار ميكنم،
به اينكه زندگي روزمره باعث نشده كه تغييرات مورد نياز رو تو زندگيشون ندهند،
به اينكه هميشه دنبال مسائل نو و جديد بودن
به اينكه مثل بقيه خانواده ها، فقط خودشون رو درگير مسائل اوليه خانواده نكردن،
به اينكه سرشون رو مثل كبك نكردن زير برف و فكر نمي كنن ديگه حالا كه مسيري رو رفتن و به جايي رسيدن ديگه ولش كن.
دوستشون دارم و ازشون ياد ميگيرم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:37 AM | Permalink | 0 comments
تكرار(1)
وقتي مجبور ميشم يه مدت يه كاري رو به طور تكراري انجام بدم، بعد از يه مدت دچار افسردگي پنهان ميشم.
هميشه فكر مي كنم آدمهايي كه ميگن از بچگي تو يه خونه بزرگ شدن،
و يا آدمهايي كه سي سال متوالي يه جا كار كردن،
چطوري اين مسأله يكنواختي مسير رفت و آمد، اتاقهاي خونه، همسايه ها، همكارهاي هميشگي و ... رو تحمل مي كنن.
خوشبختانه تو خانواده اي بزرگ شدم كه هيچوقت يكنواخت نمونده
اولين اقدامي كه هميشه براي جلوگيري از يكنواختي كرديم،
جابجايي خونه و مسكني بوده كه توش ساكن بوديم.
اوايل كه به خاطر شغل بابا، مجبور بوديم حتي شهر زندگيمون رو هم تغيير بديم،
تو اين بيست و سه سالي هم كه ساكن تهران بوديم، دفعات زيادي محل زندگيمون رو تغيير داديم.
اين براي ما بچه هاي خونه، آموزشي بوده كه از تغيير نترسيم.
الان هم كه بزرگ شديم، براي جلوگيري از يكنواختي، هركاري مي كنيم.
حداقلش اينه كه دو روز متوالي از يه مسير نمياييم سركار ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:28 AM | Permalink | 1 comments
Jul 18, 2006
خدايا شكرت
برنامه كوله پشتي شبِ روز زن رو ديديد يا نه؟
يه خانمي رو آورده بودن كه با شنيدن يك آيه دلش لرزيده و حالا حسابي مذهبي شده بود.
اونطور كه تعريف مي كرد تو آمريكا كه زندگي مي كرده ، يه زندگي كاملاً لوكس داشته،
بعد همسرش مجبورش مي كنه بياد ايران:(
اونطور كه خودش تعريف ميكرد، تو هر سفري كه دوباره مي رفته آمريكا به همسرش ميگفته اين دفعه آخره من ديگه برنمي گردم ايران.
ولي از اونجايي كه ايشون بنده منتخب خدا بوده و خدا خيلي دوستش داشته،
تو يكي از اون سفرها اتفاقي ميفته و زندگي اش رنگ و بوي تازه اي پيدا ميكنه،
به سمت مذهب گرايش پيدا ميكنه.
خب در نتيجه ،
ديگه زندگي تو ايران براش سخت نيست كه هيچي،
خيلي هم به نفعش شده...
خودتون ميدونيد چرا!! ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:18 AM | Permalink | 8 comments
دمت گرم
خانواده آدم برن مسافرت و مطمئن باشي تا يه هفته نميان چيكار مي كني؟
معلومه هر چي ميخوري، ظرفش رو ميذاري همونجا مي مونه.
يا خيلي لطف ميكني، همينجوري ميريزيشون تو سينك ظرفشويي...
خلاصه اگه يكي وارد خونه بشه سكته رو حتماً ميزنه ;)
بعدش هم ميگي سپردم بهشون دو سه ساعت قبل از اومدن به خونه زنگ بزنن.
خوش به حالت به خدا !!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:53 AM | Permalink | 2 comments
عادت
عادت كه مي كني به يه چيزي سخت ميتوني ازش دل بكني.
مي دوني مسافرته و امكان آپديت كردن وبلاگش رو نداره
ولي باز هم هر روز سه چهار باري صفحه وبلاگش رو باز مي كني و بهش سر ميزني.
خب به هرحال يه دليلش هم اينه كه دوستش داري و دلت واسش تنگ شده!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:36 AM | Permalink | 1 comments
Jul 17, 2006
وَچّوم
آدم اگه نوه محبوب يه مادربزرگ باشه...
نتيجه اش اين ميشه كه حتي پوست كني كه همينجوري از بازارجه هاي مرزي مي خره ميشه بهترين پوست كن دنيا !
وقتي اون پوست كن خراب ميشه ، مهم نيست كه پوست كنهاي ديگه اي كه بقيه نوه ها و يا دخترها مي خرند با مارك پرستيژ يا يونيك باشه !
اصلاً به درد نميخورن ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:22 AM | Permalink | 3 comments
:(
برسي خونه ، خسته و كوفته ، سرت هم درد بكنه!
چي كار مي كني؟؟
هيچي يه چرت ميزني!
بعد يه انرژي كاذب ميگيري ، ميري اينور و اونور
آخرش چي؟
هيچي ، از اونجايي كه اون سر درد عامل ديگه اي داشته ، از شدتش تا نصفه شب تو رختخواب غلت ميزني بدون اينكه بتوني بخوابي و از طرف ديگه نمي توني پاشي لااقل كار ديگه اي بكني!
آي حرص ميخوري، وقتي كه صبح بعدش هم از ساعت 5:30 بيدار بشي و نتوني باز بخوابي :(
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:19 AM | Permalink | 2 comments
بابا سابقه
- تو به من با سي سال سابقه ميگي چي رو نبايد بگم، چي رو بايد بگم؟؟
- خب ، پس تو اين سي سال چي ياد گرفتي كه مني كه حتي سي سال سن ندارم بايد بهت بگم چي رو بگي چي رو نگي ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:16 AM | Permalink | 0 comments
Jul 16, 2006
شب
ديشب يه شب طولاني بود...
50 صفحه كتاب رو بعد از ساعت 9 خوندم،
هنوز هم ساعت 10 نشده بود كه كارام تموم شد!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:53 AM | Permalink | 0 comments
ترسو
بعد از سالها كار كردن در يك شركت ...
اگه يكي انقدر ترسو باشه كه از موقعيتهاش استفاده نكنه،
هميشه درجا ميزنه،
آخرش هم مسخره همه ميشه.
از تازه استخدام شده ها تا مدير و رييسها؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:48 AM | Permalink | 0 comments
روز زن
يه حس حسادت به آقايون!
چرا روز پدر بايد تعطيل باشه،
روز زن خانوما از كله سحر پاشن برن سركار؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:47 AM | Permalink | 2 comments
منچ بازي
عشق بازي ...رو شنهاي داغ ساحل يادم نميره!
اين صدا رو بشنوي و منچ بازي كني...
بازي بعد از مدتها چسبيد.
مخصوصاً كه تا آخرين دقايق عقب باشي و التماس تاس رو بكشي تا يه شش بهت بده.
فكر كن رقيب سه تا مهره رو برده تا انتها رسونده تو تازه شش مياري .
ولي دو سه بار تعقيب و زدن مهره حريف بهت اجازه داد بهش برسي.
آخه من و اون كه نبايد از هم فاصله اي داشته باشيم. ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:59 AM | Permalink | 3 comments
Jul 15, 2006
خلاصه و مفيد
- نه. امروز نمي تونم بايد برم سمت تجريش يه كفش بگيرم.
بعدش وقت آرايشگاه دارم ميخوام بدم جلوي موهام رو كوتاه كنه.خيلي بد فرم شده.
از اونجا هم اگه بشه ميرم چشم پزشكي براي معاينه چشمهام.
راستي ديروز هم رفتم دادم اون شلواري رو كه خريده بودم تنگ كرد، خيلي بد مي ايستاد تو تنم.
سر راهم هم به پاساژ ونك و مركز خريد سر زدم. دو تا پيراهن هم پسنديدم . شايد دوباره برم بگيرمشون.
بيا فردا بريم. ميريم سر راه اون پيراهن هايي كه من ديدم رو هم ميگيريم.
بعد ميريم از سمت ونك سر راه يكي دو جا ديگه رو هم ميبينيم. بعد هم ميريم باشگاهه كه ميگي ببينيم ميشه ثبت نام كرد يا نه.
- فردا؟ نه ! بايد برم جايي!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:41 AM | Permalink | 2 comments
تصيم با نگراني
نگراني! اين رو تو لحن صحبت كردنت،
شيوه نفس كشيدنت،
طرز نگاه كردنت متوجه ميشم.
سخت نگير، ميدوني كه هيچوقت برامون بد نشده!
هرجا كه حتي به سختي تصميم گرفتيم و با نگراني ماجرا رو دنبال كرديم باز هم خدا كمكمون كرده...
در هر دو حالت جواب مثبت يا منفي اش به درخواستمون ، در نهايت به نتيجه خوبي رسيديم.
اين دفعه هم هرچه پيش آيد خوش آيد.
و مطمئن باش همون خواهد شد كه تو مي خواي!
اگه با تمام وجود بخواهي.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:34 AM | Permalink | 2 comments
تصميم جدي
تصميمش رو گرفت.
براي اينكه يه موقع از اون تصميم برنگرده ،
رفت تمام اقدامات اوليه رو بابتش انجام داد.
حتي كلي هزينه كرد كه اگه هر لحظه منصرف شد، دلش براي پولي كه داده بسوزه!
مطمئن نيست آخرش چي ميشه!
آيا تو اين تصميم موفق ميشه يا نه...
ولي مثل هميشه سعي خودش رو مي كنه.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:05 AM | Permalink | 4 comments
Jul 12, 2006
بنويس
امان از دوستان قديمي...
ديروز با يكيشون صحبت مي كردم، داشتم قراري ميذاشتم كه برم پيششون. ميگه مياي ما رو ببيني تا سوژه پيدا كني و بري، شب بنويسي ديگه!
خب من قبل از ديدنتون مي نويسم كه مطمئن باشيد لازم نيست حتماً ببينمتون و سوژه تون كنم ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:48 AM | Permalink | 2 comments
شانس كاري

خدا به آدم شانس بده.
من يكي كه اگه از صبح تا عصر هم تمام مدت در حال كار كردن باشم، دقيقاً در همون لحظه اي كه پام رو ميندازم رو پام كه يه كم استراحت كنم يا يه روزنامه و مجله مي گيرم دستم (البته اين اتفاق واقعاً يك بار در سال ميفته)
مدير مياد بالا سرم !(اين اتفاق كه مدير از اتاقش بياد بيرون هم فقط يك بار در سال ميفته) ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 7:37 AM | Permalink | 0 comments
Jul 11, 2006
؟؟
ميگه: واحد رو خانمها اشغال كردن. مدير واحد و رييسش رو خانم گذاشتن.
ميگم: واي واي واي
ميگه: نه خيلي هم بد نيست. ولي دوستام خيلي ناراحتن. حتي به همكارهاي خانممون موقع تبريك گفتن متلك انداختن.
ميگم:اي بابا چرا؟ خب كاره ديگه.هميشه شعبون يه دفعه هم رمضون. تازه اينجوري كه براتون بهتر شده چون زماني كه مهندس "شمس" مدير بود و مهندس "كا" رييس و اين خانمها كارشناس ارشد شما بايد به سه گروه مختلف جواب ميداديد. الان كه اون دوتا شرشون رو كم كردن و رفتن و اين دو تا شدن مدير و رييس، ديگه خيالتون راحته كه فقط بايد به اينا جواب بديد. ديگه خدا رو شكر كارشناس ارشد هم كه نداريد .
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:42 AM | Permalink | 0 comments
لعنت بر تو
نمي گم به خاطر پول نيست كه كار مي كنيم.
ولي مي گم چرا وقتي اسم پول مياد انقدر كوتاه فكر ميشيم به طوري كه حتي گاهي اون اصول اصلي رو هم زير پا ميذاريم.
كه حتي به خاطر يه كار جانبي ، انقدر به حاشيه ميريم كه كار اصلي رو از ياد مي بريم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:39 AM | Permalink | 2 comments
قديما
بازي رو ديدم ولي حس سابق رو نداشت.
ياد اون موقعها افتادم كه با دادكشيدن هاي باره سي آخر بازي ،چقدر درد كشيديم.
كه چطور با اخراج زولا كمتر از بيست دقيقه بعد از ورودش چقدر اعصابمون به هم ريخت.
چه حسي داشت كه با باخت ايتاليا حتي اشك مي ريختيم.
الان....
از بازيها فقط سه بازي ايران رو ديدم و بازي فينال.
اون هم نصفش رو چرت زدم چون فرداش بايد ميرفتم شيراز.نصفش رو هم روزنامه خوندم.
و در آخر اصلاً حس خاصي نداشتم كه اين برد يا اون.
به خاطر گذشته ها ايتاليا رو دوست داشتم و به خاطر حال فرانسه.
كدوم مهمتره؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:33 AM | Permalink | 2 comments
Jul 9, 2006
تولد
خوشحالي و ذوق رو در چشمانش مي تونستي ببيني ...
حتي شايد كمي هم اشك ذوق...
هميشه سخت مي پسنده ولي اين بار با علاقه نگاه مي كرد.
حتي تعريف هم كرد.
مرسي خانوم كوچولو....خيلي زحمت كشيدي.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:28 AM | Permalink | 2 comments
Jul 8, 2006
ترم جديد
اين دفعه ديگه واقعاً با عجز و التماس و دقيقه نود كلاسمون تشكيل شد.
ترم بعد چيكار بايد بكنيم نمي دونم. فعلاً فقط ميتونم يه چندتايي دعا در حق دوستان عزيز بكنم:
خدايا اين ميكروبيولوژيست ما را در ديار غربت دلتنگ بي بي سكينه و مردمانش بگردان! ;)
خدايا دانشجوي عزيز ما را به آرزويش رسانده و در تهران قبول بفرما!
خدايا به يه چند نفري بسپار كه ترم پاييز را حتماً پنجشنبه ها تشريف بياورند. آخه ايام هفته كه آدم دنبال s'amuser نميره كه!
اگه دعاهاي بالا قبول نشه. مجبوريم طبق گفته معلم گرامي كه زبان اسپانيايي زبان شيكي مي باشد، شروع به خواندن زبان اسپانيايي نماييم.
مهندس جون برو كه يه برنامه ديگه جور شد براي دو سه سال آينده...دوست عزيزمان همچنان حرص بخوره سر مسأله حياتي مورد بحث در تمامي ايام.(با عرض معذرت از مهندس فروش گرامي)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:12 AM | Permalink | 0 comments
امان از آدمهاي بزدل
it is not worth it Roy,Let's just give him our noses & let him go
تا حالا چندتا از اين آدمها تو زندگي تون وجود داشتن كه مانع مقابله شما با مشكلات شدن؟
يكي نيست بگه خودت مي ترسي چرا جلوي يكي ديگه رو ميگيري؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:55 AM | Permalink | 1 comments
Jul 5, 2006
روز قلم
به مناسبت روز قلم ، امروز قول ميدم بيشتر از 10 دقيقه قلم دستم نگيرم .
از هيچ نوعيش...
بذارم كليه خودكارها،مدادها، روان نويسها و ماژيكها امروز نفس راحتي بكشند.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:44 AM | Permalink | 1 comments
تشكر
از تمام كساني كه با من راحت برخورد ميكنند
از تمام كساني كه به من زيادي از حد محبت نمي كنند
از تمام كساني كه دوستم ندارند
.
.
.
متشكرم
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:10 AM | Permalink | 0 comments
نوشتن رزومه
چه بايد كرد؟
درخواستي بايد نوشت و رزومه اي به آن افزود

بي توجه به طول عمر
رزومه بايد كوتاه باشد

اختصار و گزينش وقايع واجب است
تبديل كردن چشم اندازها به نشاني ها
و يادهاي محو به تاريخ هاي روشن
ازهمه عشق ها، عشق منجر به ازدواج كافي است
مهم تر كساني اند كه مي شناسندت، نه آناني كه مي شناسي

طوري بنويس مثل اينكه هيچگاه با خودت حرف نزده باشي
و خود را تنها از دور ُدور زده باشي

از بها بگو نه از ارزش
و از عنوان تا از مضمون
علاوه بر اين عكسي با گوشي نمايان
شكل گوش مهم است نه آنچه شنيده مي شود
و چه شنيده مي شود؟
غرش ماشين هايي كه متون را خرد خرد ميكنند

پ.ن. شعر از ويسواوا شيمبورسكا
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:59 AM | Permalink | 0 comments
Jul 4, 2006
فراموشي
مدت زيادي نيست كه رفتي ولي ديگه ما رو به ياد نمياري.
شايد هم به ياد مياري به روت نمياري!!
نه تلفني ، نه ايميلي...
ما هم رفتيم جزء گذشته ها.
گذشته هايي كه شايد فقط يه خاطره اي ازشون به ياد داشته باشي.
ما هم رفتيم به اون دسته افرادي پيوستيم كه تو يه دوره اي وارد زندگيت شدن و شايد فقط ردي ازشون تو ذهنت باقي باشه.
ردي كه به مرور زمان كم رنگ تر و كم رنگ تر ميشه.
اگه خوب فكر كني مي بيني كه تو دوران گذشته هم كسان ديگه اي بودن كه حتي حاضر نبودي يه تابستون ازشون جدا باشي ولي قبولي تو يه مدرسه بهتر، قبولي تو دانشگاه، جابجايي خونه و دستيابي به چيزهاي بهتر باعث شد كه از همه شون جدا بشي.
حالا ما هم...ولي خوشحالم كه ما رو زماني ترك كردي كه داشتي به يه زندگي بهتر فكر ميكردي.
خدا رو شكر!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:27 AM | Permalink | 3 comments
شباهت
هميشه ميگن خدا چندتا چيز رو يه جا نميده.
اگه طرف خيلي خوشگله، يه چيزيش هست يا خنگه يا ...
يه زماني ميگفتن دخترها يا خوشگلن يا دانشگاه ميرن ;))
حالا ماجراي ما دو نفر هم همينه...عين هميم از نظر ظاهري ولي دقيقاً تو بقيه مسايل با هم فرق مي كنيم.
كافيه در مورد هرچيز فقط نظر يكيمون رو بپرسن، معلومه اون يكيمون نظرش چيه!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:15 AM | Permalink | 2 comments
Jul 3, 2006
هزار
هزار وات مساوي است با يك كيلو وات
هزار بار مساوي است با يك كيلو بار
خودم امروز بار بازديد كنندگان وبلاگم رو كردم يك كيلو!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 12:35 PM | Permalink | 2 comments
:)
- واي ي ي ي ي ... چه خوشگل شدي . انگار 10 سال جوون شدي. مثل 18 ساله ها شدي.
- چي ي ي ي ؟؟ مگه من 28 سالمه؟
- خب 9 سال.
- به خدا 27 سالم هم نشده هنوز يه چند ماهي جا دارم... :((
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:32 AM | Permalink | 4 comments
يك اتفاق مثل هميشه
-برادرزاده علي تصادف كرده؟
-چي شده؟؟ چند سالشه؟
-دو سال و نيم.دست و پاش شكسته و كبدش پاره شده و ...
- آخه چطوري؟بچه دوسال و نيمه كه از زير سپر ماشين هم رد ميشه!!
- هيچي . با داييش سوار موتور بوده اين جلو نشسته بوده، خواهرش هم پشت داييش ،تو يه لحظه برخورد كردن به يه ماشين كه پارك بوده . بچه پرت شده! خود داييه داره خودش رو ميكشه از ناراحتي.
به همين سادگي. مثل هميشه. آخه چرا همه فكر مي كنن اتفاق فقط براي همسايه ميفته ؟
فكر مي كنن خودشون واردن، خودشون حواسشون جمعه!
خودشون اشتباه نمي كنن.
خودشون ....
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 8:25 AM | Permalink | 0 comments
Jul 1, 2006
فكر پليد
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:23 PM | Permalink | 3 comments
آرژانتيني
شب بدي بود براي آرژانتيني بودن!
اين رو همه ميگن.
البته براي من از وقتي كه ايران حذف شد، فوتبال ديگه هيجاني نداره! ;)
در طول هر بازي، هر كدوم سمت دروازه اون يكي برن ،طرفدار اون ميشم ...
اينجوري فوتبال هيجاني تر ميشه ديدنش! D:
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 2:43 PM | Permalink | 1 comments
سامان
الان بزرگ شده به قول خودش 9 سالشه و ميره كلاس چهارم ولي براي من همون سامان 2 ساله است.
ياد اون روزها بخير كه با ما تو يه ساختمون زندگي مي كردن، عصرها از راه نرسيده تا مامانش در خونه شون رو باز كنه ايشون پشت در ما بود و مشت و لگد بود كه به در ميزد و فرياد آله (خاله) و مَيُّم و مَدان صدا كردنش به هوا مي رفت و ما هم كه حوصله اي داشتيم با وجود درس و دانشگاه كلي تحويلش مي گرفتيم و براش شهربازي ميشديم، يعني يكي بلندش مي كرد مي چرخوندش تو هوا،يكي ديگه سوار پشتش مي كرد ،اون يكي...
بماند كه هر از گاهي هم به رومون نمياورديم كه خونه ايم و بعد از يه ربعي در زدن به نتيجه ميرسيد كه بايد برگرده خونشون ولي بچه تيزي بود، كافي بود يه صداي پايي بشنوه دوباره همون آش بود و همون كاسه پشت در ما!!
اون روزهايي كه دوربين فيلمبرداري تازه خريداري شده پر بود از فيلمهاش.
واي از اون روزي كه با مامانش اومده بودند مراسم افطاري دانشگاه. يكسره از اينور سالن ميدويد اونور سالن و يه بند مَيَّم مَيَّم مي كرد.
نامش رو به عنوان اولين كسي كه شب رو خونه من مونده ثبت كرده .
از بچگي براي خودش استعداد لطيفه سازي داشت. چقدر مي خنديديم به اينكه مي تونست في البداهه جوك بسازه اگه ميديد ما تحويل نميگيريم مي چرخوند و يه جور ديگه مي كرد جوكش رو.
الان...ديدنمون به سال و ماه ميكشه ولي با اين وجود با همون حس برادر كوچكتر دوستش دارم.
كاش همينطور هم پيش بره. نشه مثل بقيه بچه عمه و خاله ها كه هركدوم پي كار خودشونن.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:54 PM | Permalink | 4 comments