May 24, 2006
خواب
قبلاً لطيفه هايي مي ساختند كه مثلاً شخصي خواب ميديده كه داره يك ساندويچ بزرگ مي خوره بيدار ميشه مي بينه نصف لحافش رو خورده.
البته از نوع خرافي مذهبي اش رو هم زياد شنيده بوديم كه مثلاً كسي به شخصي بدهكار بوده و تو خواب مي بينه مرده و روز قيامت اون شخص به تلافي طلبي كه داشته قسمتي از بدن اين فرد بدهكار را مي سوزانده و بعد كه فرد بيدار مي شده است ، مي ديده كه دقيقاً در همان جايي كه در خواب سوزانده شده بوده لكه يا زخم سوختگي بزرگي وجود دارد...
حالا بگذريم ، امروز صبح اين اتفاق براي من افتاد. هميشه براي خودم ساعت مي گذارم، و هميشه هم قبل از اينكه ساعت زنگ بزند از خواب بيدار مي شوم، ديشب بر همين احوالات ساعت نگذاشتم و چون به نسبت روزهاي ديگر زودتر مي خوابيدم مطمئن بودم كه بيدار ميشوم و نيازي به ساعت ندارم.
صبح تمام مدت خوابي را مي ديدم كه مثلاً فراموش كرده ام به كلاسم بروم و در نتيجه دير يادم مي افتد و ...درگيري هاي بعد از آن كه هميشه وقتي آدم ديرش مي شود رخ مي دهد، گم كردن وسايلي كه بايد همراه مي داشتم، سوييچ ماشين، لباسها و غيره .
خلاصه در همين حين و درگيريها بود كه صداي در همسايه را شنيدم،اين همسايه هميشه دخترش را ساعت 6:30 دم در همراهي مي كند تا سرويس سوار شود و من هم تقريباً هميشه،همزمان با ايشان از خانه خارج ميشوم.
بله ...بيدار شدم و ديدم از زماني كه هميشه بيدار ميشوم نيم ساعتي گذشته است. خدا خلوتي خيابانهاي تهران در روز چهارشنبه را حفظ كند...به موقع رسيدم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:08 AM | Permalink |


0 نظرات بهاري شما: