Jun 13, 2006
كوه
وقتي فكر مي كني يادت مياد كه شايد نزديك دو سالي باشه كه كوه نرفتي.
وقتي بيشتر فكر مي كني يادت مياد يه زماني تو دانشگاه اگه يه هفته پنجشنبه كوه نمي رفتي ، كوه خونت كم مي شد و كل هفته رو بيحال بودي.
واقعاً چه روزهايي بود!
اون روزها كه گروه 6 نفرتون هيچوقت كم و زياد نمي شد.
اون روزها كه تو نماينده اين گروه بودي و او نماينده اون گروه و با هم چك و چونه ميزديد براي محل قرار و زمانش و تعداد افراد.
اون روزها كه شما كه كلي سختي مي كشيديد تا يه قراري رو براي شادي و گردش بقيه ست كنيد بايد تازه تا آخرين لحظه نازشون رو هم مي كشيديد.
اون روزها كه براي تلافي از ناز ديگران سرقرار نمي رفتيد و ميرفتيد يه كوه ديگه.
اون روزها كه با كلي تلاش دوستان رو راضي مي كرديد كه بيان دارآباد و نمي فهميديد چرا انقدر از دارآباد وحشت دارن.
اون روزها كه...
حالا چطور شده كه زندگي باعث شده از 6 نفرتون شايد فقط از يك نفر به طور مداوم خبرداشته باشي، و چي شده حالا كه داري با نماينده اون يكي گروه از دوستان زندگي مي كني حتي خودتون براي شادي و گردش خودتون نمي تونيد يه پنجشنبه بريد كوه.
واقعاً چرا؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:08 AM | Permalink |


1 نظرات بهاري شما: