Jul 1, 2006
سامان
الان بزرگ شده به قول خودش 9 سالشه و ميره كلاس چهارم ولي براي من همون سامان 2 ساله است.
ياد اون روزها بخير كه با ما تو يه ساختمون زندگي مي كردن، عصرها از راه نرسيده تا مامانش در خونه شون رو باز كنه ايشون پشت در ما بود و مشت و لگد بود كه به در ميزد و فرياد آله (خاله) و مَيُّم و مَدان صدا كردنش به هوا مي رفت و ما هم كه حوصله اي داشتيم با وجود درس و دانشگاه كلي تحويلش مي گرفتيم و براش شهربازي ميشديم، يعني يكي بلندش مي كرد مي چرخوندش تو هوا،يكي ديگه سوار پشتش مي كرد ،اون يكي...
بماند كه هر از گاهي هم به رومون نمياورديم كه خونه ايم و بعد از يه ربعي در زدن به نتيجه ميرسيد كه بايد برگرده خونشون ولي بچه تيزي بود، كافي بود يه صداي پايي بشنوه دوباره همون آش بود و همون كاسه پشت در ما!!
اون روزهايي كه دوربين فيلمبرداري تازه خريداري شده پر بود از فيلمهاش.
واي از اون روزي كه با مامانش اومده بودند مراسم افطاري دانشگاه. يكسره از اينور سالن ميدويد اونور سالن و يه بند مَيَّم مَيَّم مي كرد.
نامش رو به عنوان اولين كسي كه شب رو خونه من مونده ثبت كرده .
از بچگي براي خودش استعداد لطيفه سازي داشت. چقدر مي خنديديم به اينكه مي تونست في البداهه جوك بسازه اگه ميديد ما تحويل نميگيريم مي چرخوند و يه جور ديگه مي كرد جوكش رو.
الان...ديدنمون به سال و ماه ميكشه ولي با اين وجود با همون حس برادر كوچكتر دوستش دارم.
كاش همينطور هم پيش بره. نشه مثل بقيه بچه عمه و خاله ها كه هركدوم پي كار خودشونن.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:54 PM | Permalink |


4 نظرات بهاري شما: