Sep 4, 2006
خيالپردازي
ديروز تو مسير خونه سوار يه تاكسي شده بودم
كه چشمتون روز بد نبينه!!
يك پيكان استيشن درب و داغون عهد عتيق
از وقتي كه ماشينها چهار نفر سوار مي كنن
ترجيح ميدم جلو بشينم تا ديگه خيالم راحت باشه
و مطمئن باشم كه آدم عجيب غريبي رو نبايد كنارم تحمل كنم
به جز راننده كه البته عجيب غريبي شون جزء داده هاي ذهني ام است.
خلاصه...
ديروز هم جلو نشسته بودم و البته به خاطر بوهاي مطبوع!
خاص فصل تابستان ...سرم رو كامل از شيشه كرده بودم بيرون.
حس خيالپردازيم گل كرد و هوس كردم كه فكر كنم
تو يه ماشين شيك مدل بالا نشستم
و دارم تو خيابونهاي يك شهر فوق العاده زيبا حركت مي كنم.
خب كم هم موثر نبود.
حداقل رانندگي هاي افتضاح رو بهشون توجه نمي كردم.
از هواي بيرون هم انقدر لذت مي بردم
كه نه تنها متوجه آلودگي اش نشوم
بلكه فكر كنم در يك هواي پاك خنك مختص يك منطقه
خوش آب و هوا سير مي كنم.
گاهي خيالپردازي هم بد نيست ;)
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 9:10 AM | Permalink |


1 نظرات بهاري شما:


  • At 9/04/2006 11:07 AM, Anonymous بابك

    خيلي جالب بود .من هم ديروز به يه شكل ديگه اتفاقي برام افتاد .ميخواستم سوار تاكسي بشم از اون جائي كه معمولا زود تر از بقيه پياده ميشم و ضمنا دوست ندارم پشت سر راننده بشينم منتظر يه جوون هم سن وسال خودم شدم تا سيگاري كه گوشه لبش بود رو تموم كنه كه انصافا پسر مودبي بود وسريع اين كار رو كرد.همين كه توي ماشين نشستم چشمتون روز بد نبينه اول از اينكه اين ماشين دنده 2 نداشت .ما تمام مسير 1000متري رو با دنده 1 رفتيم .دوم علاوه بر مواهبي كه تابستان داره انچنان بوي بنزيني تو ماشين مي آمد كه اگه رفيق بغل دستي با سيگار روشن وارد شده بود يقين بودنين كه من الان نمي تونستم كامنت بذارم و فكر كنم تو راه برزخ بودم.خلاصه در نهايت هم مسير را به با 50% اضافه قيمت به خاطر تمام محسنات اين ماشين كه گفتم به اتمام رسوندم. شايد اين ماشين لكسوس بوده و من خبر نداشتم؟؟؟؟نظر شما ها چيه؟