Oct 8, 2006
دانشگاه
اون روز كه الميرا داشت با احساس از رفتن به افطاريهاي دانشگاه صحبت مي كرد
ياد دوران دانشگاه خودمون افتادم
با چه لذتي ما هم در افطاريها شركت مي كرديم.
خيلي درگير برگزاري مراسمها نميشدم.
ولي هميشه حضور داشتم.
هميشه بعد از برنامه افطاري،
كه تو سلف غذاخوري ساختمان هيدروليك برگزار ميشد
يه نيمچه برنامه اي هم بچه ها تو يكي از سالنهاي كوچك
دانشكده اجرا مي كردند.
برنامه كه شامل هنرنمايي همكلاسي هاي هنرمند مثل شعر و موسيقي
و از طرفي هم شامل مسابقه هاي مختلف ميشد.
مسابقه ماست خوري با چشمان بسته، به طوريكه كه هر تيم دونفر
مي شد و نفر مقابل با چشم بسته به آن يكي ماست مي خوروند.
مسابقه سالاد درست كني ...
مسابقه هوش كه شامل سوالاتي درباره
بيوگرافي استادي يا كتابي يا هر مسأله ديگري مربوط به درس
مي شد و بايد به طور بيست سوالي جواب رو پيدا مي كرديم.
و خاطرات ديگري كه فقط خاطره شده اند و ديگر هيچ.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:07 AM | Permalink |


1 نظرات بهاري شما:


  • At 10/09/2006 11:55 AM, Anonymous Anonymous

    يه روز برميگردن همشون
    همه خاطراتي كه الان فكر ميكنيم هيچن