Oct 31, 2006
امروز
از صبح به نسبت انرژي ام خوب بود.
كار هم زياد داشتم و يه بند نشستم بودم داشتم كار مي كردم.
ولي نمي دونم چي شد كه
بعد از ظهر يهو دلم گرفت.
از اون دل گرفتنهايي كه دست و دل آدم به هيچ كاري نميره
به نظر شما وقتي يه عالمه بايد كار انجام بديد
همه شون هم فوري و فورس ماژور باشن
ولي حسش تو وجودتون نباشه چيكار ميتونيد بكنيد؟
اگه با من بود و موقعيت مناسب داشتم
مثل بچه ها كه يه كاري رو دوست ندارن
ولي به زور انجام ميدن....
مي نشستم اول يه فصل گريه اساسي مي كردم
بعد همونطور كه هق هق مي كردم و
عصبانيتم رو با پرت كردن كاغذها و خودكارها
يا كوبودن وسايل و مدارك رو ميز نشون ميدادم
بقيه كار رو با حرص و غضب اساسي ادامه ميدادم
كاش مي شد...
حداقلش اينجوري يه كم سبك مي شدم.
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 3:03 PM | Permalink |


1 نظرات بهاري شما:


  • At 11/01/2006 10:04 AM, Anonymous Anonymous

    سرهای ما همیشه در اجاره ی چیزی بوده است
    چیزی که اصل زندگی نیست و همیشه وقت کم داریم
    و دل به وقتهای اضافه ی داوری سپرده ایم که حوصله اش از آفرینشمان سر رفته است