Nov 11, 2006
آخه...
همه اش تقصير توئه!
ديروز خيلي ذهنمون رو تو مراسم مشغول كردي
اينكه همه اش دلت مي خواست تأكيد كني
كه نياوردن بچه ها و سپردنشون به پدرشون و البته ...
باعث شاديت شده
و از اينكه مجردي اومدي خوشحالي و بيشتر لذت مي بري
ولي از طرفي هم حرفهايي كه از لاغر شدنت
از خراب شدن پوستت و
از دغدغه هاي كوچيك ديگه اي مي زدي
و با اونا ميخواستي بي اهميت بودن
مشكل اصلي ات رو پنهان كني
و واقعاً از رنگ و روي واقعيت مي شد فهميد كه چي حس مي كني
و چي تو قلبت مي گذره!!
بعد از تو هم كه اون پسر جوون
كه پدر و مادر شصت ساله اش
بعد از نزديك چهل سال زندگي كه البته بيشترش به قهر و دعوا گذشته
تازه يادشون افتاده كه نمي تونن با هم زندگي كنن
و يك ساله كه با هم قهرن...
آخه آدم چه كمكي مي تونه به دو تا آدم با اين سن بكنه
مخصوصاً وقتي كه ميدونه خودشون هم هنوز نمي دونن
دعواي اصليشون از كجا بوده ، از كجا شروع شده
وقتي كه هنوز واقعاً ته دلشون جدايي رو نميخوان يعني نمي خواستن
كه اگه مي خواستن تا حالا بايد صد بار...
و چه كمكي به اين پسر بيست ساله با اون همه غم تو چشماش مي توني بكني؟
وقتي كه احساس مي كني محبتت تازه بيشتر داغ دلش رو تازه مي كنه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 11:28 AM | Permalink |


3 نظرات بهاري شما:


  • At 11/11/2006 11:48 AM, Anonymous من و تو

    قهر و آشتي هميشه هستن ولي چه خوبه كه قهر ها كوتاهه كوتاه باشه واشتيها بلندتر

     
  • At 11/12/2006 6:43 PM, Blogger Coral

    وقتی می گم اگه نزدیک بود هواشو می داشتیم نگو نه
    حالا درسته من و فرضا المیرا کم همو می بینیم ولی خوب اگه انگشت پاش درد کنه مطمئن باش من که کلی می رم دیدنش

    آخه من خدای مرام گذاشتنم!

     
  • At 11/13/2006 11:58 AM, Blogger تيستو سبزانگشتي

    آره تو درست ميگي...ولي وقتي نميتونه نزديك باشه، حرف ديگه اي ميشه جلوش زد؟؟