Nov 8, 2006
سرشماري
بالاخره ما رو هم شمردن،همه اش نگران بودم،
آخه ما كه هيچوقت صبحها خونه نيستيم
و شبها هم دير مياييم، كِي مي تونن ما رو بشمارن
آخه خودمون مهم نبوديم
همه اش نگران آينده اين كشور بودم
كه بدون شمردن ما دو تا برنامه ريزي اش به هم مي خوره
و نميتونن يه برنامه پر و پيمون بنويسن!!
خلاصه قرار سر ظهري كه با بابا داشتم
و اينكه هر دومون از روي محبت ماشين برده بوديم
تا در محلي كه قرار داشتيم و كمي پياده روي داشت كسي خسته نشه
باعث شد كه تصميم بگيريم من ماشين رو برگردونم خونه
و بابا بياد دنبالم !
در نتيجه من ساعت دوازده و ربع خونه بودم
و تا در آپارتمان رو وا كردم مامور سرشماري،
از پله هاي طبقه بالا دوان دوان خودش رو بهم رسوند.
گفته بودن بايد يه بيست و هفت تايي سوال بپرسه
ولي خيلي سوال نپرسيد!
البته فكر كنم يه دليلي داشت...
طفلكي هر سوالي در مورد سرپرست خانواده مي كرد
اعم از تحصيلات و شغل و حتي سال و ماه تولد
و بعد همون سوالها رو در مورد من مي كرد
يه جواب مشابه دريافت مي كرد
در نتيجه فكر كنم بهتر ديد كه ازم سوال بيشتري نكنه
چون در نهايت فرقي نمي كرد...
جوابي يكسان و مشابه براي دو نفر!
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 10:39 AM | Permalink |


2 نظرات بهاري شما: