Mar 28, 2007
ديدار مجدد
يه زماني آخر دانشگاه كه بوديم
با دوستانمون يه گروه اينترنتي تو ياهو براي همكلاسامون ساختيم
كه به كمك اون بتونيم از همديگه خبر داشته باشيم.
يه مدتي هم بچه ها توش فعال بودن،
البته خب دليلش اين بود كه تازه درس رو تموم كرده بودن
و هنوز همه يه جورايي بيكار بودن
ولي دو سه ساليه ديگه فقط هر از صد سالي يه بار
يكي از دوستان يه ايميل فورواردي به اين گروه ارسال ميكنه
حالا يه ماهي ميشه كه يكي از همكلاسيهاي قديمي
كه تو اين پنج ساله به كل ازش بي خبر بوديم
هوس كرده كه دوباره گروه رو فعال كنه
البته اون هم حتماً به اين دليله
كه طرف احساس نياز كرده و
ديده لازمه كه حداقل از محل كار همكلاسيها خبر داشته باشه
تا هروقت به كارش اومد بتونه تماسي داشته باشه.
واي چرا زندگي طوري شده
كه آدم نميتونه قبول كنه كه كسي واقعاً از روي علاقه بخواد
دوستان قديمش رو ملاقات كنه؟
 
posted by تيستو سبزانگشتي at 1:36 PM | Permalink |


2 نظرات بهاري شما:


  • At 3/28/2007 7:31 PM, Anonymous اندیشه

    سلام مریم جونم. خوبی؟ عیدت مبارک. آره منم باهات موافقم ماهام هر 2 هفته در میون با بچه‌ها قرار بود برنامه بذاریم همو ببینیم. 2-3 بار هم گذاشتیم. اما هر دفعه از تعداد بچه‌ها کم شد!همیشه اینجوریه. وقتی یاد دوستاشون میفتن که بهشون احتیاج دارن!

     
  • At 3/29/2007 1:49 AM, Anonymous علي صالحي

    ديگر نمانده هيچ به جز وحشت و سكوت
    سكوت
    سكوت
    .
    .
    .
    سكوت به احترام تن هاي تنها